http://s8.picofile.com/file/8305652326/woody.png
از این جهت که اور شولدر کلوز آپ نبود احساس راحتی می کردم. دوربین دور از ما ایستاده بود و بدون آنکه کنجکاوی خاله زنکی در فریم هایش باشد، از خلوتمان فیلم برمی داشت. در یک سکانس نیمه مهم از فیلم منهتن، به جای معشوقه ی هفده هجده ساله ی وودی آلن روی کاناپه ی راحتی خانه ش نشسته بودم. با پیراهن مردانه و موهای زبر خودم. بدون لباس خواب یک دختر آمریکایی که هیجده سالگی اش را در اواخر قرن بیستم میلادی می گذراند. بدون عمقی که در نگاه آن دختر وجود داشت. در هیچ سکانس دیگری از این فیلم نمی توانستم حضور داشته باشم. آنجا نبودم تا مدام یک مرد چهل و دو ساله بچه خطابم کند و یا یادآور شود این رابطه نمی تواند جدی باشد. من این مرد خنگ را، این مرد که نشان می دهد علاقه ش به برگمن و جرالد تا هفتاد درصد خالصانه و صادقانه ست، که می تواند روابط مختلف، انواع خیانت، انتظاراتی که آدم های عمیق تر در یک رابطه از هم دارند را به بهترین شکل به تصویر بکشد، دوست دارم. برای همین می خواستم در سکانسی حضور داشته باشم که به جای آن دیالوگ های ابلهانه در مورد سن و سال کمم، با من از آینده حرف بزند. از اینکه زمان دارم و میتوانم روابط مختلف زیادی را، با عمق های متفاوت تجربه کنم. امروز کنارش نشستم و از مردها حرف زدم. از پسر ها. از اینکه هرکدام از آن ها شبیه یک عنصر از طبیعت هستند. بعضی هایشان غروب آفتاب. بعضی از آن ها ستاره های شب های کویر. معاشرت با بعضی هایشان به شدت لذت بخش است. بعضی از آن ها لازمند تا ازشان محبت دریافت کنی. بعضی هایشان لازم اند تا صرفا به آن ها عشق بورزی بدون آنکه منتظر دریافت دوست داشتن متقابل باشی. با بعضی از آن ها خیلی جدی شروع می کنی و تاثیر زمان را در رابطه می بینی، ولی بعضی هایشان هم هستند که درست چند ساعت بعد از اینکه درخواست می کنند هیچ وقت عکس پروفایل اینستاگرام را عوض نکنی، حرفشان فراموش می شود و عکس جدیدی را در پروفایل اینستاگرام تماشا می کنن. برایش توضیح دادم برخلاف معشوقه ی باهوش و درست و حسابی ش، من هنوز آدم بزرگ روابط جدی نشده م. گفتم با وجود آنکه با آن عینک و شلوار های مسخره ش ، از مرد های میانسال مورد علاقه ی من است، اگر موقعیت خوب تحصیلی در لندن برایم پیش می آمد بدون فکر کردن به رابطه ی مان یک بلیط هواپیما می خریدم و تمام سعی م را می کردم که دیر به پرواز نرسم. آن جا بودم. در یک نمای درست حسابی بدون آنکه دوربین وودی آلن دوربین فضولی باشد. همین سکانس را از مردی انتخاب کرده بودم که طنز منحصر به فرد خودش را داشت و حتی خرید کردن از مغازه ها هم با وجود او کار هیجان انگیزی می شد. او ادامه می داد که نباید به روابط وابسته باشم. زمان زیادی پیش رو دارم و قرار است مردهای زیادی را ببینم. روابط مختلفی را تجربه کنم. با عمق های متفاوت. او برایم تکرار می کرد و روی پایم می زد که " با مردهای خوب خیلی زیادی آشنا میشی..."
وگرنه در هیچ سکانس دیگری نمی توانستم آنجا باشم. فکرش را کن مثلا سکانس آخر. بعد از ترک شدنش توسط زنی که به خاطر او قلب من را شکسته بود، به من باز می گشت و از من می خواست به لندن نروم. پوف. مردک عوضی!

پینوشت: وودی آلن را دوست دارم. خیلی.