| برای صدرا. دوست سینمایی. بابا رتبه نود و شیشی. بابا دانشجوی سینمای دانشگاه سوره|


گفتم بابات چی پس؟

گفت گور باباش!


حداقل در مورد دیوید لینچ به توافق رسیدیم. وگرنه که من حالم بهم میخوره هی جمله های گدار و واسم فوروارد میکنی تا از فیلم سخت نترسم. من میفهمم تو از چی خوشت میاد. کافی یه کارگردان بخواد برای سکانس هاش از تابلوهای مونش یا هر نقاش مزخرف دیگه الهام بگیره. اون وقته که تو شیفته میشی. میفهمم تو اتاق خودت زندونی بودن یعنی چی. زایل شدن مغز. تنهایی محض. ولی من کوتاه نمیام در مورد گشاده چشمان فروبسته. تو یه متعصب واقعی هستی. اگه من چهل درصد باشم تو صد در صد شیفته ی کوبریکی. شیفتگی الکی. یه شب از حرص بابا ناخن هامو فرو کردم تو گوشت دستم. خیلی فشار دادم. وقتی برداشتم جاش مونده بود. تو اینو میفهمی ولی یذره هم در مورد وودی آلن و اینکه فکر میکنی دوربینش زخمته کوتاه نمیای. به هرحال خوبی ش اینه که در مورد لینچ به یه توافق هایی رسیدیم. گاهی برات تعریف کردم که بابا چقدر بلند سرم داد می زد؟ تو تعریف کردی. ولی اونی که سیگار داره تویی. خیابون داری. من یه اتاق داشتم همش. مغزم زایل می شد. تنهایی محض. یادت میمونه واسه فیلم هایی که پیشنهاد میدادیم درجه ی زاویه ی مانیتور لپ تاپ با در ورودی اتاق رو هم معین میکردیم؟ همیشه حوصله سر بر ها رو تو معرفی کردی. همیشه سرگرم کننده ها رو من پیشنهاد دادم. ما در مورد لینچ توافق داریم. این خودش خیلی خوبه. توافق کردیم که لحظه ی فرو رفتن تو صندلی های سینما و تاریک شدن سالن یکی از بهترین لحظات خلق شده توسط بشره. مثلا اگر همچین لحظه ای نبود ، فریاد های بلند "نه" ای که می شنیدیم رو چطور تحمل می کردیم؟ تو اون روزها که فحش دادن به محبوبت رو ول می کردی میرفتی تست ژنتیک بزنی خیلی خر بودی. فحش های بدی هم می دادی. بعد ببین وقتی رفتی مکعب چقدر خوشحال شدم. ما که جز فیلم و جنگیدن با پدر ها و کسایی که دوسشون داشتیم راجع به چیز دیگه ای حرف نمیزدیم. تو حتی سعی نمی کردی منو بخندونی. یا هرچیز دیگه. تو فقط خوشت میومد به اون دختر فحش جنسی بدی. منم عاشق همین چیزام. ما در مورد پدر هامون، در مورد دیوید لینچ، در مورد لحظه ی تاریک شدن سالن سینما، در مورد دیوید لینچ، در مورد تنها موندن تو اتاق دربسته، زاویه ی مانیتور لپ تاپ با در وروردی اتاق، در مورد دیوید لینچ و در مورد سینما، خود خود سینما کلی توافق داشتیم. در مورد اینکه هیچ کاری از دستمون برنمیاد.

پسر. هیچ نفهمیدم تو چطور انقدر قوی شدی. وقتی اونجا برای رشته ی قبولی ت نوشته بود سینما اونقدر خوشحال بودم که گریه م گرفت. دلم میخواست با مشت بزنم رو بازوت و بپرسم تو چطور انقدر قوی شدی؟ بپرسم پس بابات چی؟دلم میخواست حداقل با مشت بزنم رو بازوت. بفهمی چقدر خوشحال شدم. از حضورت. وقتی گفتی خودتو از اتاق نجات بده. برام عکس های کم کیفیت از کتاب هایی که خوندی فرستادی. واس خاطر کیفیت پایینش شرمندگی تو اعلام کردی. بعدم نوشتی: " بخون نرگس. میخوام سال بعد سر اینکه دانشگاه تهران بهتره یا سوره باهام کل کل کنی".