همه ی این مدت که دنبال یک انجمن درست و حسابی، کلاس های درست و حسابی، سالن های تئاتر و سینما و گروه های هنری درست و حسابی می گشتم برای صدمین بار به این مطلب پی بردم که تمام چیز های خوب فقط برای تهران ست و بس. دلم می گرفت وقتی عکس تئاتر شهر تبریز را با تهران مقایسه می کردم. هرچند اگر به آن ساختمان کهنه و متروک بشود گفت تئاتر شهر! از مجتمع فرهنگی هنری تبریز که فقط کلاس های بسیج ش دایر بود دلم می گرفت و هرچه گشتم هیچ اجرای تئاتری، حتی در حد دانشجویی یا جشنواره ای در این شهر پیدا نکردم.

تقریبا تمام امیدم را در این یک ماه جست و جوی بی وقف از دست داده بودم که تابلوی انجمن سینمای جوان را سر در ورودی سینما ناجی دیدم. با انجمن سینمای جوان اشناییت دارم و حتی دو جزوه ی کارگردانی و فیلمبرداری که در دهه ی هفتاد در کلاس های انجمن تدریس می شد هم در یازده سالگی خوانده ام. به لطف همان جزوه ها از دکوپاژ و تاثیر زوایای دوربین در انتقال حس تصویر سر در اورده بودم. بعد از دیدن آن تابلو دیگر همه چیز برایم تغییر کرد. آنقدر خوشحال بودم که دلم میخواست وسط زمین دراز بکشم. دفتر سینمایی دقیقا شبیه یک دفتر سینمایی بود و می شد وقتی روی صندلی هایش می نشینی به  هیچکاک روی دیوار اتاق لبخند بزنی. روی میز پر از فرم و فراخوان مسابقات فیلم سازی و عکاسی بود. همین برای من کفایت می کرد. واقعا همین برایم بس بود. 

شنبه اولین جلسه ی نقد و تحلیل در یکی از سالن های انجمن برگزار شد. چون هنوز زمان ثبت نام نرسیده و من نه دانشجوی سینما هستم نه مدرک خاصی دارم، در اصل اجازه ی شرکت ندارم اما به گمانم اشتیاقم موقع حرف زدن آنقدر زیاد بوده که قرار شد با هماهنگی مدیر در تمام جلسات تا زمان ثبت نام شرکت کنم. این دیگر برایم کافی نبود. فوق العاده بود.

شنبه دچار استرس جمع شده بودم. آدم بزرگ ها و نحوه ی برخورد و از همه مهم تر اینکه استاد خوب هست یا نه؟ وقتی استاد در همان لحظات اول با یک نفر سر "واو" بین فرم و محتوا دعوا کرد و گفت که محتوا از پس فرم می آید و این دو از هم جدا نیستند، فهمیدم آدم حسابی ست. حتی اگر این جمله را بیان کند بدون انکه به مفهومش رسیده باشد هم یعنی آدم حسابی. 

خوشحال کننده ست که در کلاس درسی ت خمیازه نکشی. خسته نشوی. هر لحظه ش برایت هیجان انگیز باشد و زمان به شدت برایت زود بگذرد. استادمان و بچه های کلاس هم خوشحال کننده هستند. شنبه شبیه یک نقطه ی عطف برایم بود. باید تنهایی از پس خودم بر می آمدم و نظرم را بین یک عالمه آدم بزرگ با کلی اعتماد به نفس بیان می کردم. شنبه روز خیلی خوبی بود. و من حالا خیلی خیلی امیدوار تر از یک ماه پیشم.

راستی. از اتاق کناری هم صدای دیالوگ های بلند بچه های کلاس بازیگری می آمد:)