1.فیزیک این دختر وقتی دو دستش را دور گردن دایی حلقه می کند، وقتی روی پاهایش می خوابد، گریه های این دختر، چهره ی پر از کسالت ش وقتی قرار است سوار اتوبوس یک مدرسه ی معمولی شود، جای خالی دندان های شیری، اشک هایش وقت ترک شدن و تمام چیزهایی که او را خلق کرده اند نیاز به یک بحث زیبایی شناسی پیچیده و عمیق دارد. هرچند که در حال حاضر فقط ترجیح می دهم سکانس های مربوط به او را تا شب بار ها و بار ها تماشا کنم.

2. هیجان زده ام. از همان کودکی، تا جایی که می توانم به خاطر بی آورم، در هر دنیایی که به من ارائه می شد دنبال یک رابطه ی خاص و شخصیت های منحصر به فرد بودم. زیبایی و هنر برای من روابط ویژه ای بود که خلق می شد. روابط خواهرانه و برادرانه. روابط دوستانه. روابط عاشقانه. فقط کافی بود دو طرف به اندازه ی کافی جدابیت های رفتاری داشته باشند و احساساتشان نسبت بهم ویژه و حسابی باشد. حتی وقتی اولین بار به طور غریزی سراغ نوشتن رفتم دنبال خلق یکی از همین روابط جذاب بودم که بعد از تمام شدنش بتوانم با خواندنش از آن لذت ببرم. منظورم همین است که دلم می خواست خودم چیزی مثل این را بسازم. دلم می خواست همچین خالقی بودم. منظورم این است که این دو نفر به قدر کافی باحال بودند و شاید حتی دلم می خواست من خالق آن ها باشم.

3. برای بار هزارم خواستم مردی بودم که از دختر بچه ای مراقبت می کرد. بعد وقتی اینطور روی پاهایم دراز می کشید بدون آنکه به رویش بیاورم چقدر برایم شیرین و سرگرم کننده ست، بی توجه مجله می خواندم و فقط لذت می بردم. خیلی مهم است که بدون قربان صدقه یا آنکه زیبایی ش را به رویش بیاوری فقط از آن لذت ببری. خیلی خیلی مهم است. خیلی خیلی مهم است.