پلاتون لبخندزنان مرا نگاه کرد و با صدای آهسته گفت:

_ من نمیخورم، اما خوشم می آید که در رستوران بنشینم. خیلی جالب است! آدم حرف های تازه ای می شنود. و با افکار خاصی آشنا می شود... 

گفتم:

_همه ی اینها ملال انگیز است. حالا که شما مطالعه را دوست دارید. بیشتر کتاب بخوانید. چون در کتاب ها افکار خیلی پرارزش تری پیدا می کنید تا در کافه ها. اینطور نیست؟...

پس از لحظه ای سکوت حرف من را تایید کرد. و بعد افزود:

_ با وجود این انسان در چنین جایی هم فکر می کند و گاهی در مبتذل ترین گفتگو ها می شود همان اندیشه هایی را پیدا کرد که در کتاب ها هست... و آن وقت آدم کتاب ها را بیشتر باور می کند... و مردم به نظرش بهتر و باهوش تر جلوه می کنند...

داستان فیلیپ و اسلیچ/ماکسیم گورکی