احمق بودم که حرف های نویسنده را از همان اول نمی فهمیدم

تنها یادداشتی که دوست داشتم بعد از تمام شدن کتاب "جنگ چهره ی زنانه ندارد" بنویسم

اوایل کتاب بود که بعد از هر روایت آن را می بستم و تلاش می کردم فکر کنم. صحنه ها را در ذهنم بازسازی کنم و هی مشتاق تحلیل باشم که مثلا :" دیدی؟ بچه درست زمانی که توانست بگوید مادر، درست همان موقع مادرش را از دست داد. وای چه غم انگیز". مخصوصا همین قسمت آخرش از همه بدتر بود. "وای چه غم انگیز". "خیلی دردناک است". "خدای من این دیگر چه جورش است". و از همین قبیل واکنش های مسخره که فقط از پس یک ذهن بیرون از ماجرا بر می آمد. راه را اشتباه می رفتم. نیتم خیر بود. میخواستم روی رنج دقیق شوم. تحلیل کنم تا دردها درونم جان بگیرند. بچسبند به وجودم. به روحم. تقلا می کردم و دست و پا میزدم. ترس این را داشتم که نکند یک وقت سطری را از زیر چشم گذرانده باشم و عمق فاجعه ای که کلمات زور می زنند قسمتی از آن را منتقل کنند نفهمیده باشم. مدام فکر می کردم اما احساس بدی داشتم. فهمیدن بعضی مسائل نیاز به این گونه تلاش ها ندارد. اینگونه تلاش ها حتی از صداقت احساساتت کم می کند. نیازی به تجزیه و تحلیل و زبان ذهنی نیست. برای فهمیدن آن ها باید روی کلمات مکث کنی. کلمات را نگاه کنی. خطوط را چندین بار از زیر چشم هایت بگذرانی. حتی عین همان جملات را گوشه ای بنویسی. چندین بار بنویسی. نصف یک صفحه را از یک جمله ی تاثیر گذار پر کنی. عشق، نفرت، درد، غم، رنج و انسانیت نیازی به تحلیل ندارند. تحلیل به انتقال این مفاهیم صدمه می زند. تنها تلاشی که در این باره جواب می دهد سکوت ذهنی ست. و غرق شدن در آن. این را اواسطش فهمیدم. امکانش هست که بیشتر روایات کتاب را فراموش کنی اما چیزهایی که از پس خواندن آن ها به درون تو نفوذ می کند، اگر در انتقال صدمه ای وارد نشود، هرگز از بین نمی روند. به این مسئله ایمان قلبی دارم.

۵
پسر مشرقی
۱۵ مهر ۱۸:۳۵
آره! به قول سهراب که بی مناسبت هم نیست امروز ازش گفتن, باید : " پشت دانایی اردو بزنیم

پاسخ :

ها ...:)
°° مریم °°
۱۵ مهر ۱۹:۲۱
سلام 
واقعا همینطوره. به نکتهء جالبی دقت کردید و خوب هم نوشتید.

پاسخ :

سلام
قربان شما
اسماعیل غنی زاده
۱۶ مهر ۱۱:۰۷
یقینا همینطوره :)

پاسخ :

:)
امیرحا فظ
۱۶ مهر ۱۱:۰۸
منم به این نتیجه رسیدم که نباید در خوندن متن سخت گیر باشم. خیلی جاها مفاهیمی که بین سطرها پنهان هستند اهمیتشون از کلمات بیشتر هست. خیلی خوب بود متنی که نوشته بودید. آفرین:)

پاسخ :

ها دقیقا همین
خیلی ممنونم:)
الکس وات
۱۶ مهر ۲۱:۲۹
همیشه هم در مورد متن نیست ، وقتی متوجه این بشی که اون متن نیست که قراره چیزی رو به تو منتقل کنه و اون اون لغتی که نوشته شده نیست و صرفا اون متن و اون عبارت در تلاش برای رسوندن مفهومی هست در پس متن ، دیگه فرقی نمیکنه برات متن چیه و نگاهت به تمام نوشته ها و تمام حرف زدن ها و تمام صداها و تصاویر عوض میشه . مثل وقتی که کسی که تورو نمیشناسه داره با کمال احترام و پر از تعارف باهات حرف میزنه تا جنسی رو بهت بفروشه و تو هیچوقت درگیر متن نمیشی چون مفهوم و هدف رو خیلی روشن میبینی . در حالی که اگر درگیر متن ماجرا باشی از نخریدن اون جنس احساس شرم میکنی . مثلا . در مورد همه ی چیز های دیگه هم همین . در مورد صدای ماشین ها و آدم ها و ایستادن روی پل هوایی عابر پیاده و نگاه کردن به خیابان هم همین . در تو حسی تداعی میشه که شاید حتی  میتونه طلاقی با صدای ماشین نداشته باشه . نمیدونم مثل یه آنزیم اون حس رو برای تو قابل هضم و قابل حس شدن میکنه . 

پاسخ :

اره
اتفاقا چند وقت پیش داشتم راجع به همین فروشنده ها و متنی که بهت تحویل میدن و نیت پشتش با یکی صحبت میکردم
آره
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان