آحاد ملت یک یک شرمنده ی تو

برای صنم


موهام چرب چرب بود. انگاری یک کیلو روغن خالی کرده باشی روشون. بدنم کوفته بود. انگاری سه ساعت یکی بی وقفه بنا کرده بود به مشت و لگد زدن بهم. روحمم کبود شده بود. عضله های پشت ساق پام منقبض منقبض. دیشبی آخه سه ساعت پیاده راه رفته بودم و بیشترشم سربالایی. همون سربالایی های ولیعصر خودت که میدونی. میخواستم زودتر سوار یکی از اون تاکسی زردا شم برسم خونه فقط بخوابم. گشنمم نبود. نفسم بالا نمیومد واسه گشنگی. نفسم بالا نمیومد هیچ. بعد یهو یاد تو افتادم. چوب شور. بیسکوییت ترد. خال زیر چونه. خنده ت با اون پیرن گل گلی قشنگ. رامو کج کردم از کنار سواری ها رد شدم. آخه دیشبی ازش پرسیده بودم تا حالا کجاها رو با هم قدم زدین. میخواستم از همون راه هایی که رفتین برم. صدای خنده هاتون و نگاه هاتون و همه ی اون حس های خوبی که داشتین به یقین فقط روی خودتون تاثیر نذاشته. رو برگای درختا. رو دیوارای ساختمون. کف زمین. اتاقک ها کوچیک نگهبانی. میخواستم روم اثر کنه. سرمو انداخته بودم پایین. هیچ حال نداشتم. صادق بخوام باشم صبح گهی بود در کل. آقا گفته وقتی از خیابون رد میشم هندفری و در بیارم از تو گوشم ولی در نیاوردم. حتی سرمم بلند نمیکردم ببینم کجا پیاده رو تموم میشه کجا خیابون شروع میشه. سعی میکردم یه کفش که عاقلانه مسیر و طی میکنه دنبال کنم و هرجا توقف میکنه یا حرکت میکنه منم همون کار و باهاش انجام بدم. نا نداشتم سرمو بیارم بالا جدی میگم. فکر می کردم به شما دوتا. به صدای خنده هاتون. آخه دیشبی می گفت به جای حرف زدن می خندیدین. بیشتر می خندیدین. خب چی از این به بهتر. هرچند بعدش همش دهن سرویس کنی ه. منم باس ترک کنم علاقمو به ماجراهای عشقی دهن سرویس کنی ولی خب به هرحال وقتی فکر می کردم روز اول اون چطور پاهاش تو هم میپیچید و نمی تونست زیاد حرف بزنه خندم می گرفت. عین مستا مسیر و زیگ زاگی می رفتم و خندم می گرفت. به کفش های ورزشی م که نگاه می کردمم یاد تو میوفتادم چون میدونم جز ترد و چوب شور از کفش ورزشی هم خوشت میاد. فکر می کردم عشق، حتی اگر از اون دهن سرویس کنی هاش باشه، حتی اگر بفهمی خیلی وقت پیش... چهارسال پیش مثلا... تو یه مکانی اتفاق افتاده چه قدرتی داره برای حال خوب کردن. ببین واقعا میخواستم سریع برسم خونه. اما تو اسمت صنم بود. یه پسری تو خیابونای ولیعصر تبریز تو رو دوست داشت. منم اگه پسر بودم عاشق یکی که اسمش صنم بود می شدم. به نظرم همین اسمت کفایت میکنه.  واسه عشق و واسه اینکه من بخوام یک ساعت راه و پیاده برم. با عضلات منقبض و روح دردناک. وقتی رسیدم آبرسان هیچ باورم نمی شد که تموم شده. اصلا نفهمیدم کی رسیدم. از اونجا به بعد جزو مسیر هاتون نبود واس خاطر همین نکردم یه آب طالبی بخرم واس خودم. سوار توبوس که شدم فقط یه بار به اون دختر بچه ی رو به رویی خندیدم. دهنشو وا کرد از خجالت و روشو برگردوند. از همین خجالت های مرسوم دختر بچه ها. بعد صورتمو برگردوندم سمت شیشه و دلمم نسوخت که  با همه ی اون کاراش واس جلب توجه یذره ام نگاش نکردم. حوصله نداشتم. دوباره وقتی رسیدم آبرسان نفسم بالا نمیومد. خیلی صبح گهی بود.

۵
پسر مشرقی
۱۹ مهر ۱۹:۱۹
آره, صنم اسمیه که خودش کافیه برا عاشق شدن...

پاسخ :

:)
معدنچیِ یاغی
۲۰ مهر ۰۰:۱۷
حالا چرا از آحاد ملت مایه میذاری داغان؟!

پاسخ :

یه  تیکه از اهنگ نامجوی ک امروز صبح گوش میدادم
الکس وات
۲۲ مهر ۱۲:۵۷
ببین اینقد صداتو گوش دادم پست هاتو میخونم صدات پلی میشه برام انگار باز دارم صداتو گوش میدم و این پست رو جای نوشتن ضبط کردی . 

پاسخ :

تو خیلی دمت گرم باشه رفیق خیلی
Leila :)
۲۲ مهر ۱۸:۵۴
کم پیدایی
اوضاع احوال خوبه؟

پاسخ :

مهربون:)
خوبم اره مرسی ازت
Leila :)
۲۲ مهر ۲۰:۲۶
خب خداروشکر:)

پاسخ :

:*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان