« اوه، این آدم های گنده دماغ! اصول!... در وجود همه ی شما اصول کار گذاشته اند، مثل فنر، جرئت نمی کنید به اراده ی خودتان بچرخید»*

مگر تجربیات زندگی، نه حتی از آن جدید هایش، بلکه همان قدیمی هایی که به طور مداوم با آن ها برخورد داشته ایم و در طول زمان چیزهای جدیدتری از دلشان بیرون کشیده ایم و کشف کرده ایم، همیشه ثابت و یکنواخت و کلی اند که بتوان راجع به آن ها قوانین و اصول مطلق و کلی ساخت؟ حتی یک موضوع واحد هم در شرایط و موقعیت های متفاوت می تواند هزار جور شکل و رنگ بگیرد که برخورد با هرکدام از انواع آن نیاز به یک تصمیم جداگانه و متناسب با آن شرایط را دارد. برخلاف چیزی که به نظر می رسد اتفاقا داشتن قوانین کلی می تواند به ضرر خود فرد تمام شود. و جدای از همه ی این ها. با این همه اصول و قانونی که خودمان را در آن ها خفه کرده ایم، تا حالا چندتا از آن تجربه های نو و جدید و ناب را ، لذت تجربه کردن را، از خودمان گرفته ایم؟ فرقی هم ندارد. قوانین شخصی. یا قوانین بیرونی مثل دین. هرطور که نگاه می کنم می بینم، هیچ قانونی در دنیا کامل نیست. قانون انعطاف پذیر هم که در کل یک شوخی محض هست. به نظرم تنها یک اصول وجود دارد: وقتی یک کاری از نظرت درسته، حتی اگه خلاف روند همیشگی ت بود، پس حتما انجامش بده.

« نه، به نظر من اگر کسی آدم خوبی باشد این برای من اصل است، و دیگر چیز بیشتری نمی خواهم بدانم»*

* جملات از کتاب جنایات و مکافات داستایفسکی

+ یک چیزی هم هست که این روزها همه ش درگیرم. شما هم به خنده ی آخر کیوسک یک فحش دوستانه میدید هربار بعد از تموم شدن آهنگ یا نه ؟ : تو کجایی/ نامجو و کیوسک