یکی با من تماس گرفت و گفت: خانوم حسنی؟ شما در آزمون قبول شدید

یک پسر اواخر دهه شصتی با قد متوسط، چشم های گرد و نیمه خنثی با پوست شل و سفید را تصور کنید که برای بیان مطالب طنز و کنایه های انتقادی شیوه ی خاص خودش را دارد. از تاریخ سینما و گریفیث و جنبش مونتاژ روسیه زیاد می داند و از نه سالگی تارکوفسکی دیده. وقتی قرار است مسئله ای را با او در میان بگذارید تا حد امکان گوش هایش را نزدیک می کند، سرش را پایین می اندازد و به زمین خیره می شود. همان تمرکز مخصوص به آدم هایی که برای کارشان و همچنین برای تو اهمیت زیادی قائل اند. این چند هفته که در جلسه های نقدش بودم مدام با خودم فکر می کردم بعد از شروع شدن دوره ها و کلاس ها احتمالا دیگر نمی شود او را دید. چون دقیقا در همان ساعت و همان روز من باید در کلاس دیگری در همان مجتمع شرکت می کردم.

ایستاده بود رو به روی همه ی ما و انگشت اشاره اش را برده بود بالا و کلمات طوری که انگار هر ثانیه صدبار مرورشان می کند تا بهترین ها را برای توضیح انتخاب کند، از دهانش بیرون می آمدند:" با یک روایت کلاسیک رو به رو هستیم. ساختار ارسطویی. سه پرده. قسمت اول مقدمه. قسمت دوم تنه ی داستان. قسمت آخر پایان و نتیجه گیری. که در زمان و مکان معینی اتفاق می افته و امکان بازگشت به گذشته نیست"

انگشت اشاره ش در هوا باقی ماند. نگاهش را سریع و خشک به سمت چشم های من برگرداند و با صدای آرام تری گفت:" که البته من همه ی این ها رو خیلی جدی تر در دوره ی فیلم نامه نویسی به شما یاد خواهم داد. اون دوره رو من تدریس میکنم". من؟ نیشم تا بناگوش باز شده بود و با سر تکان دادن سعی می کردم از اعماق گلویم صداهایی در بیاورم تا حداقل به خودم اثبات کنم آداب معاشرت بلدم. اما مسئله اصلی این است که من در آن ثانیه به چنان درجه ای از خوشبختی رسیده بودم که دلم میخواست بپرم و از گردن یک پسر اواخر دهه شصتی خودم را آویزان کنم و داد بزنم:" بله بله. بله میدونم و حتی با ساختار ارسطویی آشنا بودم از قبل و به هرحال دارم از خوشحالی دق می کنم و خیلی هم خوشحالم که قرار یکی مثل تو استادم باشه!"


خوشبختی های این روز های من یک ساعت و نیم قبل از شش عصر روزهای زوج، نشستن روی صندلی های خاکی آن مجتمع است. داستایوفسکی خواندن و هر چند صفحه ساعت را چک کردن که نکند از شیش گذشته باشد و من به کلاس نرسم. تمام این سال ها در اتاقم تنها بودم. تمام حرف هایی که دوست داشتم بزنم با آدم های مجازی بود. تمام حرف هایی که دوست داشتم بشنوم از آدم های مجازی بود. برای داستان نوشتن و نقد داستان در گروه های مجازی عضو بودم. مسائل مهم را از مقاله ها و استاد های مجازی می شنیدم. تنها بودم. حالا اینکه جایی باشد و برای بهتر نوشتن، بهتر ایده دادن، بهتر فکر کردن، بهتر به دنیای اطراف نگاه کردن و برای بیشتر خواندن و بیشتر دانستن با کسانی رقابت کنی برایم زیادی رویایی ست. اینکه یک آدم سه بعدی برایم از سینما حرف بزند و تشویقم کند به همینگوی خواندن ( که بار ها و بارها توسط هزاران آدم مجازی به آن تشویق شده ام) برای من چیز دیگری ست. انگار همه ی آنچه که در ذهن تو اتفاق افتاده حالا همه ش رو به روی توست. پویاست. و قابل لمس. بی انصافانه ترین نگاهی که می توانم به مزایای این دوره ی هفت ماهه داشته باشم همین است که آدم های شبیه خودت کنارت می نشینند. قابل لمس اند و بیرون از ذهن. راستش من برای این موفقیت زیادی هیجان زده ام. شاید بیشتر از چیزی که لازم است .به هر حال. قبول شدنم مبارک :)



http://s8.picofile.com/file/8311626542/IMG_20171112_190208_223.jpg

۱۶
Leila :)
۲۱ آبان ۲۰:۵۹
نرگس
خوشحالم برات
خیلی
خیلی زیاد خوشحالم :*

پاسخ :

^_^
:*******
رامین :)
۲۱ آبان ۲۱:۱۰
بابا مبارکه :)) ایول

یه چیزی که همه متحدالقول میگن اینه که معمری آن مجتمع چقدر چرته :)))))

پاسخ :

مرسی:))

دستشویی هاش خیلی مخوفه :دی ولی من از پیچ در پیچی ش و گیج کننده بودنش و دوییدن تو اون راه هایی ک طبقه ها رو بهم وصل میکنه خیلی خوشم میاد. از بالا یه بار بدویین ب سمت پایین. خیلی کیف میده:دی
میم حا
۲۱ آبان ۲۱:۲۲
قبول شدنتون مبارک (:

پاسخ :

ممنونم:)
پیمان محسنی کیاسری
۲۱ آبان ۲۲:۱۰
مبارک باشه

پاسخ :

ممنون
رامین :)
۲۱ آبان ۲۲:۱۷
من خودم بعد این همه مدت که رفتم اونجا هنوز نمی‌دونم دستشویی هاش کجاست :))) 
بابا هی ستون هس وسط . مسیر صاف نداره . صد رحمت به هاگوارتز :)))

پاسخ :

هم کفه:)) 

 :))
فک کنم چندتا دانشجوی سال اولی بودن ک اهل اینجا هم نبودن. بعدش واسه همین ازمونه اومده بودن. هعی دور میزدن هی نمیدونستن چیکا کنن.  یهو یه صدا میپیچید تو کل سالن: ای بابا باز ک اینجاییم. این دیگ چ ساختمونیه:))
هیچکی دوسش نداره
بَلـ ـوط
۲۱ آبان ۲۳:۲۶
هـــــوم... ^_^

پاسخ :

:)
هلما ...
۲۲ آبان ۰۰:۲۲
نرگس نمیدونی بعد دیدن اون استوریت تو اینستا که عصبی شده بود رو تو چقد از خدا خواستم نرگسی گند نزنه. :))
ببخش دقیقا با همین لحن میگفتم.
خیلی خوووبه آدما به هدفاشوون نزدیک و نزدیک و نزدیکتر میشن، خیلی تلاش کن خیلی. 
این شادی مبارکت باشه :*

پاسخ :

الهی:)))) مرسی واسه دعات. چ خوبه یکی انقد باحال واسه ادم دعا کنه:))؛***

ممنونممممم:****
حضرت کازیمو
۲۲ آبان ۰۰:۴۵
چقدر برات خوشحالم

پاسخ :

قلب سبز قلب سبز قلب سبز
OVe هستم
۲۲ آبان ۰۰:۴۹
خیلی هم باحال و موفقیات

پاسخ :

ممنونم خیلی:)
یوزف کا
۲۲ آبان ۰۱:۵۵
تبریک فراوان! بیشتر از قبولی، بابت انرژی و انگیزه ی فراوونت. سعی کن حتمن این رو حفظ کنی، چون اگه از دستش بدی، از دست هیچ سیستم آموزشی ای، کاری برای آدم بر نمیاد

پاسخ :

میفهمم. همه ی سعی مو میکنم. خیلی خیلی ممنون:)
امیرحا فظ
۲۲ آبان ۱۰:۰۰
مبارک باشه،...

پاسخ :

ممنون:)
مجتبی
۲۲ آبان ۱۰:۳۱
من هم وقت ندارم هم حال دارم کل متن رو بخونم... فقط تبریک میگم :)

پاسخ :

مرسی:)
ملیکا
۲۲ آبان ۲۲:۲۳
چقققدر خوشحالم برات *___*

پاسخ :

بوس فراوون:*
Huma Saur
۲۲ آبان ۲۲:۵۸
تبریک نرگس :))

پاسخ :

ممنونم:)
Pary darya
۲۳ آبان ۱۷:۱۳
((":تبریک

پاسخ :

:*
فا طمه
۲۴ آبان ۱۳:۳۳
http://www.cheshmeh.ir/Book/2129/2291/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%20%D9%87%D8%A7

گفتم شاید لازمت شه:دی

پاسخ :

لطف کردی:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان