من اون روزی که رو نیمکت نشسته بودم و پرسیدم میای؟ تو گفتی نه بغض کردم. یه بغض پاییزی...

تو نیومدی. کوچه ها پاییز شدن. از درخت ها پاییز میریزه. پیرمرده که اون روز دیدم داشت از ته کوچه می اومد سمت منم پاییز بود. این روزا  هی دارم برای منزوی بودنم بهانه تراشی میکنم. بهانه تراشی های پاییزی. به استادام سلام نمیکنم. بچه های آشنا رو میزنم به ندیدن. حرف از دهنم در نمیاد. فکم قفل میشه. کلمه ها با آب دهنم مخلوط میشن بعد انگار به زبان دایناسور هایی حرف میزنم که پنهان بودن همه ی این مدت و تازه یه قرن پیش به طور واقعی منقرض شدن. بدتر از همه اینا خیلی هم ملال آورم. هیچ کس با من سرگرم نمیشه. من خود ملال پاییزی ام. دیشبی خواب دیدم هردونوع آلت های تناسلی روم نصبه. کل خواب به تشویش گذشت. تشویش پاییزی. یه جورایی مخم حسابی خراب شده. آذر میشه فردا. آذر امسال همون یه قطره آب جامونده از بارون یک ساعت پیشه که میخواد از سیم تلفن های وسط شهر چکه کنه. با پس زمینه ی آسمون ابری و خاکستری. همش به تاثیرات فکر میکنم. تاثیر پیام های تو پاییز  که سین میخورن و جواب داده نمیشن. تاثیر اسمس هایی که دو روز پاییزی طول میکشه تا به دستت برسن. تاثیر داستایوفسکی خوندن تو کافه هایی که بو پاییز میدن. تاثیر فکر کردن. این آبان و خیلی فکر کردم. جدا از اینکه آبان یه پسره که از شکست عشقی یک ساعت پیش جامونده و داره از خط کشی های عابر پیاده چکه میکنه، با پس زمینه ی آسمون ابری و خاکستری، منم توش خیلی فکر کردم. فکر کردم صدای قدم های تماشاگرایی که پله های سالن تیاتر و میان پایین چه آوای لذت بخشیه. اگر یه روز تونستم یه تیاتر خوب ببرم رو صحنه حتما بعدش یه گوشه وامیسم و به این صداهه که گفتم گوش میدم. کاش می شد از سی روز ماه بیست و نه روزشو احمق نباشم. حماقت های پاییزی. دلم میخواد صدای تکون خوردن برگ های درخت چنار رو بدم وقتی باد از کنارم رد میشه ولی حالا پاییزه و برگ ریزون. ضعیفم. باد رد میشه میریزم رو زمین و بقیه لگد می کنن تا خش خش کنم. سادیسمیا خوششون میاد. من که از صدای قدم های تماشاگرا خوشم میاد وقتی پله های سالن تیاتر و میان پایین. تاثیر میذاره روم. مثل زردی خورشید پاییز. پیرمرده یه جور پاییزی راه می رفت تو اون کوچه هه آدم دلتنگ می شد. دلم تنگه. دلم پرمیکشه. اسارت پاییزی. تازه داشتیم می فهمیدیم رنگ خورشید پاییز چه رنگی که آذر اومد. دلم میخواست میومدی. به جا اینکه نگران اسمسایی که می فرستم بهت باشم میومدی. همه چی بود این پاییز. ملال پاییزی. تشویش پاییزی. فکرهای پاییزی... تاثیرات پاییزی. فقط یه قرار عاشقانه ی پاییزی نداشتم. با یه بغل به اندازه ی کافی زرد و نارنجی و گرم.
۳
Pary darya
۰۱ آذر ۱۶:۲۹
هیچ پستیو پیدا نکردم اینقد حالمو بتونه خوب توصیف کنه تواین روزا..چه خوب بدد(:

پاسخ :

چ خوب بد:)
آسـوکـآ آآ
۱۵ آذر ۱۸:۴۶
پاییز پاییز پاییز
همین امروز که تموم شدنش فکر می کردم
قلبم منقبض شد
من عاشق پاییزم . . .
کاش بمونه:)

پاسخ :

خوبیش اینه میره و برمیگرده
محمد هستم
۲۵ آذر ۱۶:۳۶
اون قسمت تئاتر و واست آرزو میکنم. بهترین حس دنیاس، البته شاید واسه تئاتریا. با بقیه متن کاری ندارم. خدافز

پاسخ :

خدافظ:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان