من به اندازه ی کافی عاشق بودم. فاصله ها برای من هم طولانی ست. جاده ها دقیقا همان بلایی را سر من می آورند که سر بقیه. بی پول بودم. من هم از خستگی میفهمم به ابولفضل. چرا وقتی تصمیم به رفتن میگیرم به هیچ کدامشان فکر نمیکنم پس؟ من خل این تلاش های یک طرفه ام که هیچ وقت هم از خودم نمی پرسم:" یعنی ارزشش رو داره؟". میخواستم در محدوده ی توان تا می شود تلاش کرد. اصرار کردم بیاید. من خل این اصرار های بی حاصل ام. گفتم هواپیما مسافت را کم می کند. از هفتگی هایم به اندازه ی پول کتاب و چیکن کریسپی و شارژ سیمکارت بر می داشتم و بقیه را می فرستادم تا پول روی پول جمع شود برای خرید بیلیط دیدار. من زیاد شنیدم که "دوره". زیاد شنیدم که "وقت ندارم" یا " هوا اونجا خیلی سرده" . من یک خلم که هیچ وقت، حتی یک ثانیه گذر نکرد از ذهنم:" یعنی ارزشش رو داره؟" 
پنج شنبه های دی ماه یکی یکی تمام می شود. دیگر هیچ پولی برای خرید بیلیط رفت و برگشت و ماندن و گذراندن وقت نمانده. پول ها را خرج کرد. خرج چیزی جز بیلیط دیدار. ما هیچ پنج شنبه ای در دی ماه وقتمان را با هم نمی گذرانیم و من همچنان برایش دورم. او همچنان برایم وقت ندارد. و هوای اینجا برای کلیه هایش خیلی سرد است. 
من به اندازه ی کافی عاشق هستم. میدانم حالا که همه چیز تمام شد نباید هیچ وقت از خودم بپرسم :" یعنی ارزشش رو داشت؟" .....