این پسره هفتاد و نه ایه

با این پسر هفتاد و نه ایه کلاس عکاسی و پیچوندیم رفتیم دیدن کلاغ آ.  البته ساعت چهار هنوز نبودن. واس همین از ولیعصر تا فلکه دانشگاه رو پیاده رفتیم. گفت بریم بشینیم تو اون کافه هه که تابلو زده سیگار ممنوع ولی میذارن طبقه بالاش اون گوشه موشه ها یدونه بکشی. گفتم نه راه بریم فقط. یه هفته س سیگار و شروع کردم. ولی میخواستم راه برم. پسره هفتاد و نه ایه. کتونی آل استار مشکی میپوشه. صورتش پر جوش. لباساش به تنش زار میزنن. اکشن دوست داره. تو کلاس همه اذیتش میکنن. بچه س. از فیلم تجربی خوشش نمیاد. از شهرام مکری یا اون کارگردان ژاپنی که فیلم بی سر و ته میسازه هم. تو گروه انجمن سینما پست های عجیب غریب میذاره. راجع به تحریم تخم مرغ. راجع به گربه ها و مجید. راستی چرت و پرت. چرت و پرت زیاد میگه سر کلاس های شنبه. نمی فهمه هنر رو هنوز. ولی دلم براش میسوزه. یه بار استاد آشنایی با سینما جلو همه ری..... یعنی ضایع ش کرد. گفت تو حرف نزن یه مدت. ولی دلم میسوزه براش. هفتاد و نه ایه. حرف های استادا رو نمیفهمه. فقط میره نمایشگاه های طبقه هم کف عکس ها رو میبینه که تهش شیرینی ور داره. اندفعه ای هم فحش داد بهشون که به من شیرینی تعارف کردن به اون نه. نزدیک بود به منم فحش بده حتی. ولی دلم میسوزه براش. باهاش بد حرف میزنن. بهش بد نگاه میکنن. به سوال هاش جواب نمیدن. من باهاش مهربونم فقط. واس همینم همین که میاد تو کلاس کیفشو میذاره کنار صندلی من که کس دیگه نشینه. حتی اندفعه ای آیسان رو بلند کرد از کنارم. به شوخی های لوسش میخندم. نه که تظاهر کنما. از سر دلسوزی میخندم. میفهمه از سر دلسوزی و ایناس. ولی خب انگار همینم براش کافیه. خلاصه پیچوندیم رفتیم کلاغ آ رو ببینیم. باهاش خوش نمیگذره.لوده س. حرف جالبی نداره. شوخی هاش بی مزن. عمق نداره. ولی کنارش راه می رفتم. چون یه علاقه مشترک داشتیم که اونم دیدن کلاغ آ بود. به کلاس عکاسی ترجیحش میدادیم. کلاغ آ وقت غروب همه دست جمعی میرن رو اون درخت های حیاط دانشگاه و بیمارستان. آسمون پر از کلاغ میشه. بعد تو همون محدوده ی درخت ها هی دور میزنن. چهار رفتیم قدم زدن تا موقع برگشت اونام ببینیم. چهار خوب بود هوا ولی هرچی شب تر شد دستام بیشتر یخ زد. اونقد که لمس شده بود. میخواستم لیوان چایی دو تومنی ای رو که از اون ماشین بوفه ای جلوی دانشگاه خریدیم، ببرم سمت دهنم دیدم قشنگ لمسه لمسه. با خنده گفتم دستام از سرما لمس شده. همینطوری گفتم. بیخودی. بعد دیدم نخندید. واکنش گذرایی هم که اکثرا نشون میدن هم نشون نداد. وسط پیاده رو واستاد انگشتای دستی که توش چایی داشتمو خوب دور لیوان چسبوند تا گرم شه. اون یکی ام برد سمت دهنش تند تند ها کرد. کسی تو پیاده رو نبود. دستم گرم تر شده بود. کلاغ ها شروع کرده بودن دسته جمعی برگشتن روی اون درخت ها. آسمون پر کلاغ بود. بچه س. هفتاد و نه ایه. هیچکی بهش توجه نمیکنه تو کلاس. حوصله فیلم تجربی نداره. دلم خیلی براش میسوزه. میفهممش... .
۱۹
معلوم الحال
۰۲ بهمن ۱۹:۱۷
شما سیگار میکشید؟ 
ابوالفضل ;)
۰۲ بهمن ۱۹:۲۷
اوووه چه طولانی بود! بعدا می خونمش 😐
Fa Ella
۰۲ بهمن ۱۹:۳۲
نگران نباش، چیزایی که الان یاد میگیره میره تو ناخودآگاهش و چندسال دیگه متوجه می شه چی به چی بوده. همینکه الان توی این فضاس خیلی خوبه. 
داداش منم 79 ایه و دقیقا همینطوریه. تو گروها چرتوپرت و گربه و اینا میذاره و عکس پروفایلش Deadshot ه. بیشترشون همینطورن ینی، نباس خرده گرفت و باید گذاشت کم کم بزرگ شن...

پاسخ :

دقیقا اینک تو این فضاس خیلی ب دردش میخوره. حتی همین خورد شدن ها و تحقیر شدن ها هم به دردش میخوره. مرسی ک خیلی خوب گفتی

میدونی. ممکن تحقیر شی. ولی در عوض چیزهایی ب دست میاری، ک می ارزه. 
ولی ب هرحال ادم دلش میسوزه... 
Masi Rika
۰۲ بهمن ۲۰:۵۲
آخ که چقدر این دوران بلوغ عذاب آوره...کاش این مرحله نبود تو‌زندگیمون،یه دکمه skip داشتیم این نوجوونی پر از تحقیر و سرزنش درونی و بیرونی رو رد میکردیم.

+منظورت از این کارگردان ژاپنیه که فیلم بی سر و‌ته میسازه تاکاشی میکه س؟:)

پاسخ :

اخ گفتی. اخ گفتی

+ نه نه. این ته اسمش ایت داره و اینک همه ی فیلم هاش کوتاهه و تجربی
. امیررضا .
۰۲ بهمن ۲۲:۳۳
:)
من فکر می کنم از اهل هنر خیلی چیزها باید دور باشه.

دیوانگان نترسند از صولت قیامت
بشکیبد اسب چوبین از سیف و تازیانه
صوفی و کنج خلوت سعدی و طرف صحرا
صاحب هنر نگیرد بر بی هنر بهانه  ...

پاسخ :

تو چرا داستان نمیخونی پس واسم؟
رامین :)
۰۲ بهمن ۲۲:۴۳
:|

پاسخ :

چی شده؟ :دی
wit ch
۰۲ بهمن ۲۲:۵۶
نه نه ..
میخکوب کننده و عالی بود.

پاسخ :

دلا
کلاغ ها رو ک میدیم تماما یاد تو بودم
کور شم اگ دروغ بگم
:*
خور شید
۰۲ بهمن ۲۳:۰۸
پسر هفتاد و نه‌ایه، یه جسارت خوب داره. من هم با کامنت بالایی و پاسخش موافقم. از جسارتش خوشم میاد. من هیچ وقت این طوری نبوده‌م.

پاسخ :

من بودم. خورشید
روانت
روانت زخم میشه
خیلی زخم
ولی همش ب دستاوردا نگاه میکنم
و سعی میکنم طاقت بیارم

ادم بزرگا چرا اینطورن؟....
wit ch
۰۲ بهمن ۲۳:۲۳
ننه ی کلاغام :))

:* :*

پاسخ :

:))) :**
رامین :)
۰۳ بهمن ۰۰:۱۲
همون سوال کامنت اول

پاسخ :

آهان
هلما ...
۰۳ بهمن ۰۰:۱۸
به مغزم کلی فشار آوردم و تهش هم یه پسر هفتادونهی که بشناسم پیدا نکردم.
نرگس من همچنان از آدمای سیگاری میترسم.
همچنان از همچین بچه هایی میترسم.
شبیه یه پسره تو کلاس تابستانمه وقتی از گروه لفت داد کلی خوشحال شدم.
حس میکنم اینجور آدما بخصوص تو این سن بی ثباتن.
من از آدمای بی ثبات به این معنا که نمیشه رو حرفشون حساب کرد میترسم.
از اینجور دلسوزیا هم میترسم.
کلا ترسوام....

پاسخ :

از این بچه میترسی؟ چرا؟ 
نمیدونم بی ثباتی رو چطور برداشت کردی ولی ادم بی ثباتی نیست. 
میشه رو حرفش حساب کرد.
دلسوزی م پنهان نیست. خودش میدونه نظرم راجع بهش چیه.
هلما ...
۰۳ بهمن ۰۰:۴۲
آره. نمیدونم، حس میکنم خیلی سرگردان و حیرون ویرونه راستش اقتضای سنشونه. دوران نوجوانی یادم میافته میخوام عق بزنم کلا دوران مزخرفیه، هورمونا میریزن بهم، همش حس میکنی نمیفهمنت راستش خیلی از بزرگترا هم نمیفمن داشتم میگفتم کلا از این سن میترسم، اینکه جسارت های کاذب سراغ آدم میاد. مدیریت نوجوانی سخته.
شایدم بی ثبات نباشه نمیشه آدما رو تحلیل کرد و از اون بدتر و سختتر قضاوت کرد، یه جور بلاتکلیفی ازش احساس میکنم.

پاسخ :

نمیدونم راستش. من خیلی باهاش اشنا نیستم. فقط در همین حد ک نوشتم
هلما ...
۰۳ بهمن ۰۰:۴۹
اوهوم باشه.
ولی خب خودت دیگه سیگار نکش :| امتحان کردی بسه برات.
. یاسون .
۰۳ بهمن ۰۲:۰۳
بعضی آدما همیشه یه وظیفۀ مشخص رو به عهده دارن. اونم این که دوستِ کسایی شن که دوستِ کسی نیستن. بعضی وقتا خسته کننده س. بعضی وقتام حیرت آور میشه. طرف ممکنه چاق باشه و کسی باهاش دم‌خور نشه، یا لوس و بی مزه باشه یا حتی منحرف جنسی و مذهبیِ رادیکال. اما گاهی وقتی بهشون نزدیک میشی یه چیزی از خودشون رو میکنن که میخکوب میشی. یه رفتاری، شخصیتی، توانایی ای چیزی.
ولی خب بهتره تعدادشون تو زندگیِ آدم زیاد نشه. همیشه یه کلنجارِ گُنده س که آیا وظیفۀ ماست که بریم اینا رو از تنهایی در بیاریم؟ چون هیچکس محل شون نمیذاره یا تحقیرشون میکنه یا هرچی...
.
+وقتی اولین سیگارمو کشیدم، عصری بود که توی تاپ تِن روزای خوب دانشگاه بودم. یه کوه استرس رو تحمل کرده بودم و اونقدی پول نداشتم که غذای سلف رو بگیرم. بعد کلاس داشتم می دویدم سمت محل قرار که دیدم یکی از دوستام داره می کشه. گفتم بده لطفا. و مثل متیو مک کانهی توی ترو دیتکتیو، یه کامِ طولانی کشیدم و بعدش نفس دادم تو ریه! احمقانه ترین کاری رو کردم که با سیگار اول می کنن! تهشم تف و سرفه. همون یک پک بس بود. و خب خیلی فرق داشت با چیزی که توی رویاهام از سیگار کشیدم تصور می کردم. 
کامنت طولانی شد! شرمنده

پاسخ :

دقیقا. اوایل منم مثل بقیه باهاش رفتار می کردم. ولی دیدم واقعا این شکلی نمیشه.
البته ما تقریبا شبیه همیم. فقط تو سطوح متفاوت. مثلا اون تو کلاسی ک من خیلی توش بدنیستم و سطح میانگین کلاس از سطح من بالاتر نیست تحقیر میشه. ولی من پیش ادمای دیگ و تو جمع های دیگ ای ک سطحشون از میانگین کلاس ما خیلی خیلی بیشتره و واقعا بهشون حالا حالا ها نمیرسم تحقیر میشم. ینی فقط جایگاه هامون متفاوته. وگرنه جفتمون یه زخم داریم.


+ چ باحال :)) 
من گریه میکردم تو پک اول. داغون بودم. دلتنگ. کشیدم بدتر شد. پس چی میگن ادم اروم میشه؟ 
کامنت طولانی دلچسبی بود. دمت گرم
یاسین . میم
۰۳ بهمن ۰۳:۰۹
متن جالبی بود.
تا آخرش همراهم کرد. زیبا نوشتید.

پاسخ :

خداروشگر:)
حضرت کازیمو
۰۳ بهمن ۰۴:۳۳
وجه اشتراک سیگار و زندگی: بیهودگی

پاسخ :

چیزی تو دنیا وجود داره ک ب اندازه ی مرگ اجتناب ناپذیره. و اونم زندگی کردنه

چ ربطی داشت اصلا:))))
علی دارمی
۰۴ بهمن ۱۴:۴۴
هفتادونهی. میشه 17 سال. وایسا فک کنم اون موقع من چکارا میکردم. هندزفری تو گوشم بود راک گوش میدادم و فروغی! و تازه مثلا داشتم سینما و مجله فیلم و این چیزارو "کشف" میکردم. دورانی بود که یه جور دورخیز بود برای رسیدن به الان: دوران "کشک". از کشف رسیدم به کشک. من حس میکنم آدمای متفاوت، عصیانگر، منزوی و ضدکلیشه ی اجتماع دقیقا از همون 17، 18 سالگی رفتاراشون، دوستیاشون، پرسه زدناشون، تفریحاشون و کلا سبک زندگیشون نسبت به بقیه یه زاویه نسبتا زیادی پیدا میکنه. نمیدونم چرا یهو یاد فیلم نفس عمیق افتادم.

پاسخ :

من چطورم؟ هیفده هیجده سالگی من چ شکلیه؟
منتظر اتفاقات خوب (حورا)
۰۵ بهمن ۰۵:۵۸
امیدوارم از پسش بربیاد:-)

پاسخ :

ممنون:)
. یاسون .
۱۲ بهمن ۰۳:۲۹
خب شاید گذرت با آدمای جدّاً خراب نخورده زیاد. سخت میشه دیگه خودتو مقایسه کنی باهاشون.
.
نه واقعاً توی پک های اول چیزی حس نمیشه. یکی از سیگاریامون میگفت هیچوقت سیگار رو با حال بد شروع نکنین. خیلی سریع تر وابسته میشین بهش... 
جالبه که توی یک هفتۀ بعد از نوشتن کامنت اخرم اون بالا، اونقدری بلا و کار سرم نازل شد که توی هوای ابری و سردِ مسخرۀ مشهد، واسه اولین بار گفتم برم سیگار بخرم. یه وینستون بلوی گُ* خریدم و روشن کردم و دیدم چقدر راحته سیگار کشیدن! از کوچه پشتی انداختم و رفتم و وسط پنجمین پک، حالم از بوی سیگار به هم خورد. خاموشش کردم و انداختم لای اشغالا. حالم بد شد که دستام بوی گند وینستون بلو گرفته.

پاسخ :

اره...

تقریبا دو هفته شد و هیچ حس خاصی بهم دست نمیده. فکر میکنم این دودی ام که میاد از دهنم بیرون بخار هوای سرده :))
من اصلا مارک ها رو نمی شناسم اصلا. جزئیاتی که ازش حرف میزنی کل موضوع رو جذاب میکنه. مرسی ک کامنتت هات انقد خوبه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان