شبِ از ساعت هشت گذشته ی بارانی بود. بارانی که نه برای قدم زدن بود و نه برای پناه گرفتن زیر سقفی. باران تند کردن قدم برای زودتر رسیدن به مقصد بود. وسط بلوار ایستاده بودم و از انکعاس چراغ ها روی خیسی آسفالت کیف می کردم. چراغ قرمز برایم می خندید و چشمک می زد. شبنم آن طرف خیابان، با دست ها و بینی سرخ و لبخند از ته دلِ از ته دل، اشاره می کرد زودتر خیابان را رد کنم. داد زدم:" آبجی شبنم" و ماشینی با سرعت از رو به رویم رد شد. داد زدم:" من دارم غرق میشم" و دست هایم را باز کردم. خیسی آسفالت نور ماشین ها را منعکس می کرد. نور تیرهای چراغ برق. از صدای برخورد باران با کلاه کاپشنم کیف می کردم. شبنم دستش را بالا آورد و با خنده ی بیشتر اشاره کرد بیا. زیر لب هم جمله ی کوتاهی گفت که نفهمیدمش. داد زدم:" می ترسم تا برسم بهت بمیرم. بمیرم بدون اینکه تو رو توی لباس عروس دیده باشم". جمله ی آخرم را خوب نشنیده بود. چراغ قرمز خندیده بود و صدایم با صدای خیس رد شدن لاستیک ها از روی آسفالت بارانی مخلوط شده بود. طوری با خوشحالی نگاهم می کرد انگار تازه متوجه شده یک خواهر کوچک تر از خودش در جهان دارد. دستم باز بود. خنده ش به تکان خوردن شانه ها رسیده بود. لب خوانی کردم. می پرسید:" چی میگی؟". بلند تر داد زدم:" میترسم بمیرم و تو رو توی لباس عروسی نبینم... لباس عروسی... لیلی". لیلی اسم خواهر زاده ی احتمالی ام است. احتمال یک هزارم شیرین زندگی من. اسمش را خودم انتخاب کردم. شبنم جفت دست هایش را گذاشت روی سینه ش و قیافه دردمند خنده دار به خودش گرفت. لب خوانی کردم که گفت:" الهی... لیلی." خندیدم. به آسفالت بارانی نگاه کردم. میخواستم تصمیم بگیرم باران را در شهر دوست دارم یا در جنگل. صدای شبنم را شنیدم. کم بود. ضعیف. نم نم بود. مثل بارانی که برای قدم زدن باشد. می گفت:" بیا. سردمه." دست هایم را بردم دور دهانم. داد زدم:" دارم غرق میشم. دارم میمیرم. قبل اینکه با لیلی رفیق بشم..." نگذاشت ادامه بدم. می خندید و می گفت بیا. نگران محیط بود. من جز انکعاس چراغ ها چیزی نمی دیدم. نفس گرفتم و ادامه دادم:" قبل اینکه شب از دلتنگی بکوبم بیام خونت تا تو خواب ببینمش... لیلی.". بعد داد زده بودم. پشت سر هم. گفته بودم لیلی. لیلی. لیلی. آبجی شبنم لیلی. لیلیییییییی. نور ماشینی چشم هایم را اذیت کرد. اخم کردم. ساکت شدم. به شبنم نگاه کردم. هنوز آرام بود. نم نم. جدی شده بود. جدی جدی. اشاره کرد بیا. نگران بود. نگران محیط بود. به ماشین ها نگاه کردم. روی انکعاس ها پا گذاشتم. چند قدم بیشتر نبود. لحن شبنم نگران بود. مهربان هم بود:" نکن عزیزم. همه داشتن نگاه می کردن. یه چیزی میشه". 

فکر می کردم. فکر می کردم هرکس یک طور این زندگی را تحمل می کند. من، با دیوانگی.