از لحظه ای که دیگر هیچ چیز به تخمت نیست. جمعه های من اینطور شروع می شود. از همان لحظه که میبینم زمان به طور ناگهانی، لاغر تر و تکیده تر از آن است که وجودش آزاردهنده باشد. روز های جمعه ی من عجله ندارند شب شوند. از درون احساس آرامش عجیبی می کنم. احساساتم را فراموش میکنم. تاثیر هیجان های گذشته از روی وسایل اتاقم یا بند انگشت هایم کاملا محو می شوند. موجودی از درون مدام خواهش می کند به تمام اتفاقات اطرافم توجه کنم. بیشتر مکث کنم. مکث ها آرامشم را بیشتر می کنند. روی آسمان مکث میکنم. وقتی کسی درپیاده رو منتظر ایستاده. نیم ساعت به تلویزیون خاموش نگاه میکنم. حتی موقع شاشیدن ها سرم را خم میکنم تا بهتر دقیق شوم. یا تصویر محوم روی آیینه ی بخار گرفته حمام که شبیه شبح های مهربان می شود. همه چیز برایم آرامش بخش است. از همان لحظه که دیگر هیچ چیز به تخمت هم نیست.  رویاهایم بی روح می شوند. انگار یکی می آید همه ی چراغ ها را خاموش می کند و روی رویاهایم پارچه های پهن سفید می کشد تا گرد و خاک نگیرند و منتظر می ماند تا جمعه تمام شود. انرژی برای خوشحال شدن یا غمگین شدن ندارم. در جمعه ها هیچ کس را دوست ندارم. خودم را هم یک جایی در گذشته یا آینده ترک میکنم. برای آدم ها توضیح می دهم که اصلا حالم بد نیست. فقط جمعه شده. و دنیا به طرز عجیبی آرام است. تا وقتی یک اتفاق کوچک دوباره همه چیز را زنده کند. نور زرد تراس آپارتمان کناری. پستی در اینستاکرام. صدای خنده ی دختر سه ساله ی همسایه پایینی. دوست ندارم تمام شود. مثل وقتی ست که مجبوری معاشقه ای را تا صبح تمام کنی، و آروز میکنی کاش شب بیشتر کش بی آید. جمعه های من در روزهای ثابتی اتفاق نمی افتد. هر دو روز یک بار. هر یک ماه یه بار. بعضی وقت ها هر هفته یک بار. بستگی دارد چقدر خسته شده باشم. از همه چی. بعد دیگر خودم تصمیم نمی گیرم. یک صبح از خواب بیدار می شوم و میفهمم امروز جمعه است. درست از همان لحظه ای که دیگر هیچ چیز به تخمت نیست....


+موسیقی جمعه ها: دانلود