روزهایی داشتم که تمام دغدغه زندگی م فقط یک شخص بود. علت هرچیز که می خواهد باشد، نتیجه ش عشق بود. همه چیز من را یاد او می انداخت. و تمام جمله ها درباره او بود. دوست هایم درک نمی کردند. دوست هایم دغدغه م را بی ارزش میدانستند و هربار که شروع می کردم به حرف زدن دست هایشان را تکان می دادند که :" ای بابا. هنوز که همونی. ولش کن دیگه. اه". حالا بعد این همه سال، بعد پنج سال، تک تک شان به نوبت دارند دچار می شوند.  چسناله هایشان شروع شده. اوایلش می توانستم تحمل کنم ولی دیگر بیش از این نمی شود. بعد از یک عالمه ابراز احساسات شان با یک یا دو کلمه جوابشان را می دهم و رد می شوم. روز هایی داشتم که تمام دغدغه زندگی م فقط یک شخص بود. پنج سال پیش. کسی به من گوش نمی داد. علت هرچیز که بود، نتیجه ش عشق بود. کار خاصی نمی کنم. فقط عین رفتار پنج سال پیش شان را به خودشان تحویل می دهم. دست هایم را تکان می دهم که:" ای بابا. بازم از اون حرف میزنی؟ چیز دیگه ای نداری راجبش حرف بزنی؟". تنها تفاوت مان در این است که آن موقع ها من تلخ می شدم و می ماندم ولی آن ها تلخ شدن را تحمل نمی کنند و من الان توسط دوتا از صمیمی ترین و قدیمی ترین دوست هایم بلاک شدم.