روایت فیلم ناتور دشتی ست. لیدی برد را به اندازه هولدن کالفیلد دوست دارم. این نوع روایت ها، آغاز و پایان عجیب غریبی ندارند. کشمکش ها در محدوده زنذگی روزمره اتفاق می افتد و عمق اتفاقات دراماتیک به همان اندازه ست که در زندگی معمولی همه. فیلم زیاد کات می خورد. مکث کمی دارد. موسیقی متن طولانی دارد. میزان کلوزآپ هایش کم است و حتی در صحنه های احساسی، به جای اینکه دوربین به شخصیت ها نزدیک شود تا حد امکان از آن ها دور می ماند تا از تاثیر احساسات ناخوشایند بازیگر ها تا حد زیادی کم کند. و این فکر را در ضمیر ناخودآگاه شما بکارد که :" خب اینم یک مشکل مثل همه مشکل های زندگی. میگذره. رد میشه. ناگزیره. طبیعیه". فیلم پر از خوشحالی ها و ناراحتی هایی ست که به هیج کدامشان خیلی نزدیک نمی شود. پنج شش دیالوگ خیلی خوب دارد. و لیدی برد دوست داشتنی ست. فقط مسئله کلیشه ای رها کردن یک دوست صمیمی و بازگشت به او را در فیلم دوست نداشتم. به جز این، روایت عناصر خلاقانه زیادی دارد. نوشتن اسم پسر ها روی دیوار و در نهایت پوشانده شدنشان با رنگ سفید. نحوه کارگرذانی تئاتر یک مربی فوتبال. و شیوه وقت گذراندن دو دوست مخصوصا آن سکانسی که خوابیده بودند و ویفر می خوردند و از روش هایی که برای ارضا شدنشان استفاده می کردند حرف می زدند.