همون لحظه ای که داشتم تو ملافه های تخت غلت میزدم پشت تلفن بهم گفت:" سعی کن دانشگاه قبول شی. اینطوری راحت تره". یاد صحنه ای از فیلم لیدی برد افتادم که شب رو خونه دوست پسرش مونده بود و فرداش مامانش اومده بود دنبالش. لیدی برد وقتی داشت برای اولین بار سکس میکرد نگران خونواده ش نبود. نگران خونواده پسره نبود. نگران همسایه بغلی نبود که یه وقت نره چیزی رو لو بده. هیچ پیرزنی اونجا نبود که بپرسه: این دختره کیه داره میاد تو خونت. هیچ ماموری تو کشور مسئول بررسی این نوع روابط نبود. میخوام بگم مسئله اصلا فاجعه نبود. برخلاف بعضی از جاهای گه دنیا مثل ایران با فرهنگ کوفتی و فضایی ش، اصلا فاجعه نبود. 

عصبی م که مجبورم انقدر نگران باشم. که انقدر فشار و استرس هست که ترجیح میدی کلا بیخیال این بشی. تا دوماه دیگه نوزده سالم میشه و حتی دیگه هیجده سالمم نیست. یه رابطه نزدیک برام اونقدر دور از ذهنه که فکر میکنم فیلم های سوپر تو مریخ ضبط میشن و از ظریق یه تکنولوژی قوی به کره زمین فرستاده میشن. وقتی بهم گفت:" سعی کن دانشگاه قبول بشی، اینطوری راحت تره" بیشتر عصبی شدم. واقعا برای داشتن یه همچین چیز معمولی ای، این چیز خیلی خیلی خیلی معمولی، باید انقدر استرس و فشار تحمل کرد و مثلا چیزی مثل دانشگاه رفتن و برای رسیدن بهش انتخاب کرد؟

تو دفترچه م یه لیست دارم از دلایلی که میخوام دانشگاه قبول شم. مثلا خوشحالی بابا. مستقل شدن. بیشتر شدن پول تو جیبی. رسیدن به محیطی که وقتی سیگار می کشی کسی چپ چپ نگاهت نمیکنه. تئاتر های خوب. کتابخونه های خوب. کافه اگزیت. بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم دفترچه مو باز کردم و یه دلیل به لیست دلایلم اضافه کردم. دقیقا همینطور نوشتمش:" باید قبول بشی. چون اینطوری، ظاهرا، راحت تره".

لعنتی.