امروز اسماعیل غنی زاده بهم یاد داد بیشتر و بهتر به آدم ها نگاه کنم. من را برد شلوغ ترین جای این شهر و توجهم را به لنگه کفش های تنهای خیابان جلب کرد. به مردی که روی راه پله ها نشسته بود، خریدش را گذاشته بود روی دوچرخه ش و شبیه اواخر اسفند سیگار می کشید. بهم یاد داد داستان آدم های اطرافم را کشف کنم و زندگی را ببینم. چیزی که معلوم نبود کی و کجا فراموشش کرده بودم، او امروز سخاوتمندانه به من برگرداند. 
از تک تک قدم هایی که با او برداشتم، از ایستادن ها و مکث کردن هایمان، از با هم نگاه کردن هایمان لذت بردم.
امروز، کمی واقعا زندگی کردم.