همه چیز از یک کولر آبی قدمت دار زنگ زده شروع شد

اول این کولر آبی قدمت دار زنگ زده را روی پشت بام می بینم و به ایجاد یک رابطه عاطفی عمیق، تنها در یک ثانیه، ایمان می آورم. میخواهم برای هوایی که دوست دارم اینجا باشد اسم انتخاب کنم. ترجیحم هوای اواخر خرداد ماه است، اما اوایل تیری که گرما را بتوان با یک مانتو نخی نازک گل دار سبز تحمل کرد هم راضی ام می کند. اصلا اسمش، هوای یک مانتو نخی نازک گل دار سبز است. اسم نسیم ضعیفی که هرپنج دقیقه فقط می تواند قسمتی از برگ درختان را تکان دهد را هم می گذارم آرامک. دوست دارم اینجا، یک آرامک هم داشته باشم. و دو چنار بلند و پربرگ که صدایشان میکنم رفیق. و گاهی هم زیبا. زمانی که دوست دارم در این پشت بام، کنار این معشوقه زنگ زده نشسته باشم، ساعتی از بعداظهر است که در عین حال بفهمم تا نیم ساعت دیگر غروب شروع می شود. همان زمانی که مرد ساکن طبقه اول ساختمان، با زیرپیرهنی خیس از عرق و بدخلقی از خواب بیدار می شود. اسم این زمان را می گذارم بدخلقی مرد طبقه اول با زیرپیرهنی خیس از عرق اصلا. اما تنهایی اینجا لذت خوردن چایی بدون قند است. دنبال چند نفر می گردم برای دوستی. اسم دوستی مان را هم می گذاریم دوستی پشت بامی. دوست هایی که اینجا بودن و لذت بردن از قدمت شهری را بلد باشند. که جادوی قدمت رویشان تاثیر بگذارد. تصمیم گرفته ام با آدم هایی که زیاد دوستشان دارم یا برایم جذاب هستند اینجا نباشم تا حواسم از آن پنجره شکسته ی رو به رو، تحت هیچ شرایطی، پرت نشود. ترجیحم بودن یک پسر موفرفری و دختری ست که آرایش نمی کند و شال هایی می پوشد که پهنایشان کم است. که وقتی نزدیک لبه پشت بام می نیشیند، شال آرام آرام از روی سرش می افتد روی شانه ها و به فعل مضارع تبدیل می شود. آن ها روی این پشت بام فعل های مضارع اند. ماهیت یک زندگیِ در زمان حال. در این فضایی که یک حس لحظه ای یا حتی یک شعر احساسی ست هیچ گذشته ای را نمی آورند. و سکوتشان، فکر کردن نیست. به جایی در دور دست خیره شدن نیست. کسالت و ملال هم نیست. سکوتشان برای عضوی از این فضا بودن است. نه یک عضو مستقل. مثلا شاید پسر موفرفری دلش بخواهد صدای کولر آبی باشد. یا حس ناشی از دیدن پنجره شکسته ساختمان رو به رو. و دختر با شالی که از روی سرش افتاده، دلش می خواهد فضای خالی یک متروکه باشد. و من، دوست دارم سکوت آن ها باشم.

کولر آبی قدمت دار معشوقه است. سبزی چنار ها قسمتی از جانم. آرامک معجزه م است. شیشه های شکسته پنجره رو به رو تمام زندگی م. و دوست های پشت بامی، کسانی که میخواهم به سکوتشان تبدیل شوم. من، تمام چیزهایی هستم که در این نقاشی هست و نیست.

پس نوشت:نقاش طاهر پورحیدری ست. بقیه نقاشی هاش رو هم ببینید.

بی ربط: این دفعه که برم تهران، به جای اینکه دوباره توی کافه اگزیت بشینم و هی روح الله رو از دور دید بزنم، میرم توی شهر و دنبال کولر آبی و پشت بوم مورد علاقه م میگردم. و ساختمون های قدمت دار. میخوام بگم گور بابای روح الله و کافه اگزیت و هرچیز دیگه ای. 

۹
قالب رضا
۰۸ فروردين ۱۸:۵۶
ای جان...
تصویر چقدر قشنگه، حس خوبی داره!
منبع عکس کجاس؟

پاسخ :

نوشتم نقاشش رو
ار کیده
۰۸ فروردين ۱۹:۰۴
خیلی خیلی قشنگ بود نوشته 😍

پاسخ :

مرسی:)
فرشته ...
۰۸ فروردين ۱۹:۰۴
نمیدونم چرا وقتی داشتم می‌خوندم یاد اشعار سهراب افتادم.
مثلا این:
ای میان سخن‌های سبز نجومی!
برگ انجیر ظلمت
عفت سنگ را می‌رساند
سینه‌ی آب در حسرت عکس یک باغ
می‌سوزد
سیب روزانه در دهان طعم یک وهم دارد.
ای هراس قدیم!
در خطاب تو انگشت‌های من از هوش رفتند
...
+ یعنی خوشم‌ میاد که آخرش میزنی طرف رو با خاک یکسان میکنی:))

پاسخ :

من دوست داشتم شاعر بودم .

+ :دی
فرشته ...
۰۸ فروردين ۲۳:۱۴
به قول شاعر:
چه حرف‌ها که درونم نگفته می‌ماند
خوشا به حال شماها که شاعری بلدید
#خطاب به شعرا :)

پاسخ :

بعله:)
البته من حرف درونم نمی مونه. فقط نحوه گفتنش طوریه که باعث میشه حرفام بی ارزش بشن. مثلا شاعری یکی از خوبی هاش همینه که چون برای حرفت ارزش قائلی، فکر میکنی که چطور اونو به بهترین و تاثیر گذار ترین شکل ممکن بیان کنی. ینی کلا تمام مدیوم های هنر همینه. البت یه سری حرفا میمونه توم که یکی از خوبی های دیگه شعر همینه که حرف های مونده تو حداقل به یه اثر هنری تبدیل میکنی و به خلق میرسی
چقد حرف زدم واس خاطر یه مصراع:دی
پژی
۰۹ فروردين ۰۱:۳۶
نرگس جان 
رفیق جان
انقد دلم میخاست منم توی پیدا کردن های این پشت بوم ها باهات بودم
این متن منو برد به سال اول راهنمایی مدرسه سما دقیقا از پنجره سالن مدرسه خونه متروکه ای که جلو مدرسه بود دیده میشد که دقیقا مثل این نقاشی پنجره هاش شکسته بود و پرده ها با ارامک های تو هرزگاهی میومدن بیرون
توش هم یک مرد زندگی میکرد که همیشه زیر پوش میپوشید
الان اون خونه رو خراب کردن متاسفانه
خیلی دوسش داشتم میتونم بگم بیشتر زنگ تفریح های من لب پنجره سالن میگذشت
به شدت به همچین فضایی نیاز دارم
خیلی خیلی خیلی متن قشنگی بود 
راستی سال نو مبارک 

پاسخ :

از این تجربه های که حس هاشون مشترکن کلی داریم و من به خاطرش خیلی خوشحال چون احساس تنهایی نمیکنم:* 
مرسی که اینو اینجا نوشتی. و چه بعد که بیشتر چیزایی که از قدمتشون خیلی بگذره از بین میرن یا دور ریخته میشن

دارم میام ببینمتون یه روزی تو همین روزا وقتای ناهار. دلم تنگ شده چون. سال نو تو ام مبارک پژی قشنگ:*
گلاویژ ...
۰۹ فروردين ۰۵:۲۴
دلم از این دوستی های پشت بامی خواست... با همین غلظتی که توصیف کرده بودی :) 

پاسخ :

البته بعدش که انتشارش دادم احساس کردم خیلی سخیف بود :دی
هاتف ..
۰۹ فروردين ۱۵:۳۹
نقاشی خیلی قشنگه :))

پاسخ :

متن منم قشنگه :دی
هاتف ..
۱۰ فروردين ۰۰:۴۱
صدالبته
والا نظری روی متن نداشتم . یا شایدم داشتم :)
اگر می نوشتم متنم خوب بود شاید فکر می کردی نخوندم متن ات رو

پاسخ :

اونظوری بیشتر فکر کردم نخوندید متن رو :دی
خورشید ‌‌‌
۱۰ فروردين ۲۰:۲۱
سخیف نیست. قشنگ و صادقانه‌ست به‌نظرم. صادقانه هم در گفتن هم نگفتن.

پاسخ :

اگه صداقت ازش دریافت میشه من خیلی خوشحالم
چون دیگه خودمم نمیدونم کجا دارم واقعا میگم
و کجا دارم ادا در میارم.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان