به آقا

 این مطلب درباره مقایسه دو اجرا از نمایشنامه در انتظار گودو است. یکی خیلی خوب(کلیک) و یکی خیلی بد(کلیک) :

nothing to be done. نمایشنامه با این جمله شروع می شود تا در همان ابتدا تم، درون مایه و فرم کلی نمایش را برایمان توضیح دهد. نمایش، انتظار بشر، و کسالت ناشی از این انتظار است.

عناصر باید در گرو تم اصلی باشند. قبل از حرف زدن درمورد عنصر بازیگری، باید به نوع شخصیت پردازی و آدم های نمایش برسیم. با آدم ها به شکل کلاسیک برخورد نمی شود. آن ها نه تیپ هستند و نه شخصیت. محصول انتظارند. برای همین در اجراهای متفاوت هرکدام آن ها می توانند مونث یا مذکر باشند. در هر سنی. از نظر بعد روانی، هیچکدام آن ها تا انتهای نمایش، برای ما قابل درک نمی شوند.و هیچ ویژگی اخلاقی پررنگی برای آن ها تعریف نمی شود. اصلا قرار نیست همزاد پنداری اتفاق بی افتد. از نظر بعد اجتماعی، تنها همینقدر میدانیم که آن ها جایی برای خواب ندارند و احتمالا فقیرند. اما این موضوع اصلا مهم نیست. چون بخش انتزاعی نمایش وزن سنگین تری نسبت به داستان کم رنگ آن دارد. بعد فیزیکی اما به نظرم به شخصیت پردازی که در اجرا، و نه در نمایشنامه، اتفاق می افتد کمک می کند. در نمایش اول می بینیم که ولادیمیر نک پاهایش را به هم می چسباند. وقتی قهر می کند، حرکات بدنش بچگانه است. و استراگون لنگ می زند. با هر قدم تکان های بدنش زمخت بودن شخصیتش را نشان می دهد. این همان شخصیت پردازی کم رنگ در طول اجرا است. که همزمان به تم اصلی هم کمک می کند: آن ها یا لنگ می زنند یا غیر عادی حرکت می کنند. یک نقص بزرگ در زندگی دارند. یا یک خلا.

تن صدای ولادیمیر گوش نواز تر و لحنش مهربان تر است. درحالی که استراگون تا حدودی حیله گر و بی حوصله به نظر می رسد. البته استفاده ما از مفاهیم مهربان یا حیله گر تلاشی ست که سعی میکنیم دنیای نمایش را با دنیای خودمان تطبیق دهیم. درحالی که به نظر این مفاهیم در نمایشنامه یا به شکل دیگری تعریف می شوند. یا اصلا آن قدر بی اهمیت هستند که در این فضای انتظار، محو شده اند. بازی ها در اجرای اول، قوی ست. تسلط روی بدن و بیان زیاد است. و حرکات دقیق و حساب شده. در اجرای دوم، شخصیت پردازی در طول اجرا به هیچ وجه شکل نمی گیرد. چون بازیگر ها هرکدام با ویژگی های شخصیتی متفاوت، در طول نمایش عوض می شوند. صدا ها خوب نیست. بازی ها سرسری ست. تکان های زیاد بدن، حرکات دست و سر جذابیت نمایشی ندارند و اجرا را پویا می کنند. درحالی که این پویایی، در تضاد با کسالتی ست که در طول اجرا باید منتقل شود. اما در نمایش اول، حرکات، چون تکرار می شوند، به جای پویایی کسالت به همراه می آورند. چون تکرار، ملال است. و در عین حال جذابیت نمایشی دارد. اجرای اول مکث دارد. و سکوت.

در نمایش دوم، شاید در وهله اول، اینکه بازیگر ها در طول نمایش تغییر میکنند و هر بازیگر جدید با ویژگی شخصیت تازه ای وارد نمایش می شود ایده جالبی باشد. که ولادیمیر و استراگون می توانند هرکدام از آدم های این جهان باشند. اما حتی همین مسئله هم پویایی را به صحنه می آورد. که در تضاد با تم اصلی ست. و همچنین، ما را مدام متوجه می کند که داریم تئاتر می بینیم. در حالی که در نمایش اول، با وجود ساخت دنیایی متفاوت، سعی بر این است که ما، این دنیای متفاوت را باور کنیم.

طراحی صحنه در نمایش اول فوق العاده است. گرگ و میش کامل نشان داده می شود. و با وجود انکه دیوار پشتی را می بینیم، اما به خاطر ابرها و رنگ در تخیل، می توانیم ادامه آن را در ذهن تصور کنیم. و بی انتهایی این محیط را. محیط بازیگر ها را کاملا در بر می گیرد. اما در اجرای دوم، آن پرده بزرگ از سیاهی جدا می شود. محیط را می شکند و حتی رنگ ها نارنجی روی آن در تضاد با تم اصلی ست. 

در اجرای دوم، حتی به رنگ لباس ها هم دقت نشده. در حالی که روشن ترین رنگ در نمایش اول، لباس پوزوست که قهوه ای ست. 

اجرای اول با وجود آنکه قرار است کسالت را نمایش دهد، در عین حال به شدت جذاب است. این جذابیت از گریم، از بازی ها و از حرکات ولادیمیر و استراگون، و همچین از این دنیای متفاوت می آید. اما اجرای دوم بدون آنکه کسالتی را نشان دهد، صرفا باعث کسالت می شود. دنیایی در آن شکل نمی گیرد. جذابیتی وجود ندارد. فقط چند دانشجو را می بینیم که انگار هرکدام عجله دارند، زودتر صحنه را ترک کنند.