من چیز بهتری ندارم واس خاطر روز پدر بگم. برین یه جا دیگه دنبال این چیزا بگردین

یه روز از مدرسه اومدم دیدم زیر چشم های آبجی وسطی م کبوده. گریه میکرد. سرخی چشاشو یادمه. جا سیگاری بابامم پر شده بود. یکی آبجی مو لو داده بود اون روز. بابامم از مدرسه آورده بودش خونه و تا میخورد زده بودتش. یه تصویر دیگه م یادمه که بابا ساعت مچی ش رو پرت کرد سمت داداشم. داداشم هندسه رو افتاده بود. ساعت هم گرون بود. واس روز پدر براش خریده بودیم. یه بارم ابجی بزرگم در و محکم رو بابا بست و گفت اگر مومنی اینه، میخوام صدسال پیشونیم به مهر نخوره. ابجی بزرگم به مرور بی دین و خدا شد. از دست دادن ایمان، فقط به مرور اتفاق میوفته اخه.

من؟

بابا حتی فکرشم نمیتونه بکنه.

نشسته بودم کنارش همین چندساعت پیش. که دوسال یه گلو درد عجیب غریبی افتاده به جونش. آدم نمیفهمه تاوانه یا حاصل درد. یا اصلا چی؟ از معدشه. عصبیه. وقتایی که زیاد حرص میخوره یا غمگین میشه، احساس میکنه سیب گلوش سنگین شده. نمیدونم اون لحظه داشت به کدوم یکی از این گذشته ها فکر میکرد. گفتم چیه؟ باز درد گرفته؟ گفت آره. بعدم از دهنش در رفت یه فحش زشت به خواهر گلو دردش داد. واس خاطر اینکه معذب نشه خندیدم. بعدم زدم رو بازوشو گفتم بابای خیلی خیلی بی ادب. خندید. چشاش ریز شد. صورتش چین خورد. دندوناش پیدا شد. دیدمش. حالا نه اینکه خیلی بابامو دوست داشته باشم. حتی یه جاهایی فکر میکنم ازش اصلا خوشم نمیاد. ولی خب. اون لحظه فکر کردم بابام واقعا یه موجود خاص برام. چون تنهاترین مرد پنجاه و هشت ساله ای که تو کل دنیا می شناسم.