یک جایی در نمایشنامه سوتفاهم آلبرکامو، ماریا، همسر ژان، در جریان بحثی که با او دارد، آنقدر اذیت می شود که گوش هایش را می گیرد تا دیگر حرف های ژان را نشنود. توجیه ماریا برای رفتارش این بود که آن لحظه ژان با لحن دنیای شخصی خودش حرف میزد. نه لحن دنیای عاشقانه اش.
دوبار نمایشنامه را خوانده ام و هردوبار فقط واکنش ماریا برایم تامل برانگیز بوده. ایده ای از همان موقع به ذهنم رسیده که میخواهم برایش تلاش کنم: دنیای شخصی مقابل یک دنیای عاشقانه قرار دارد. و ما به اندازه کافی وقت برای تنها بودن با خودمان را داریم. اگر انتخابمان این است که در دنیای عاشقانه ای زندگی کنیم، از همان لحظه که تنهایی را ترک میکنیم باید خودمان و این دنیای شخصی را کنار بگذاریم و در رابطه ساخته شده حل شویم. به جای آنکه فهم دنیا و حرف هایمان را وظیفه یا معیاری برای دوست داشتن فرد مقابل بدانیم، تلاش کنیم با او به زبانی مشترک و ساختن یک دنیا با مفاهیمی که برای جفتمان قابل درک است برسیم. دریافت هرآنچه که در دنیای شخصی به دست آورده ایم را بسپاریم به فرد مقابل و دغدغه ش را نداشته باشیم. دغدغه دریافت شدن را به دغدغه دریافت کردن تغییر بدهیم. در یک رابطه، در طرف مقابل و دنیای شخصی ش حل شویم. خودمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم وقت برای تنها ماندن، خودمان را دوست داشتن، دنبال کردن علایق شخصی و رسیدن به درونیات زیاد است. حداقل برای آدمی که دوست دارد عاشق باشد.
پس نوشت: از دنیای شخصی البته به هیچ وجه نباید غافل شد.هنوز نمیدانم می شود با قطعیت مرز زمانی ساخت یا نه. ولی زیاد حرف نزدن و دیدار های مقطعی و کوتاه مدت برای آدم هایی که میخواهند کیفیت دنیای عاشقانه شان به کیفیت دنیای شخصی شان بستگی داشته باشد کمک می کند.