نوید، یکی از اون پیانو ها رو بذار توش بمیرم

تخیلم رو راه انداختی پسر. وقتی میگی بیا تو گروه من واستا، همزمان که دسته های فوتبال دستی و تکون میدم بهت فکر میکنم. بهت یاد میدم وقتی از اون طرف اتوبان منو دیدی، در لحظه یه داستان کوتاه طراحی کنی. بعد بیاریش تو قالب نمایشنامه. و تا وقتی که بهم میرسی اجرا کنی. مثل یه پرفومنس. بهم موسیقی یاد میدی. تو گرگ و میش هوا که چراغ زردای شهرک اکباتان روشن میشه ساز دهنی میزنم کنارت. تو خیابون. با پولش میریم تو اون کافه هه که اون حاج اقاهه توش میشینه باهامون حرف میزنه. که روزبه رو از من و تو بیشتر دوست داره‌. گل اول و میزنیم. من وسط بازی چندبار بهت گفتم ببخشید. جوابمو دادی: اصلا نگران نباش. نوید. اخرین باری که یکی شبیه فیلما بود نزدیک بود منو لز کنه. هم کلاسی دبیرستانی م بود. بعد اون ادم دیگه ای یادم نمیاد. میخوام بگم وقتی ده نفری کنار زمین اسکیت پارک لاله حلقه میزنیم و فقط من و توییم که میشینیم رو جدول کنار چمن ها حس خوبی میده بهم. فکر میکنم دارم توی یه سکانسی از این فیلم ها بازی میکنم که دوستشون دارم. واس خاطر وجود توئه. از اینکه میتونی الاف تو بازارچه سنتی، چهار پنج ساعت وقتتو با سیگار و هر ادمی که جلوت میشینه تلف کنی هم خوشم میاد. بعد گل دوم از شدت هیجان جفت دستا رو میاریم بالا و محکم میزنیمشون بهم. سعی میکنم نشون بدم حواسم اصلا به تو نیست. منم ادمی ام که همیشه خواستم دنیام پر از حس باشه. نفهمیدم کیا از کجا این جامعه شناسی فوکو و خبرگزاری فارس و بحث فمنیسم و کردن تو زندگیم. اگه نبودن میتونستم از این حس الافی سه چهار ساعته کنارت لذت ببرم. تنهایی یه صندلی گنده س که یکی داره به زور می چپونتش تو گلوم. ولی تو وقتی میخوای برام خاطره تعریف کنی یا یه فیلم تو گوشیت بهم نشون بدی حالم بهتر میشه. میخوام بهت یاد بدم از هفته فقط یه روزشو بذاری برای الافی و علف. بقیه شو خرج چیزای دیگه کنی. یه روز خبرگزاری فارس. یه روز تمرین موسیقی. یا مثلا چطور دیدار ها رو جذاب کنی. به جای بلند شدن و دست دادن همیشگی، بیا کار باحال تری کنیم. وقتی بریم سر تمرین های بیان و بدن از پسش برمیایم. گل سوم رو میزنیم. من بهتر بازی میکنم. تو یه سری اطلاح انگلیسی میپرونی وسط بازی. من تحت تاثیر قرار می گیرم. تخیلم رو راه انداختی. ته همه خیابون های تهران و باهات در میارم. از اینکه موسیقی بلدی خوشم میاد. و از اینکه موهات بلندن. همچین تصویری و بیار تو ذهنت: یکی داره به زور یه صندلی میچپونه تو گلوم. من دارم زجر میکشم. اون صندلی سرجاشه. من یهو تو رو میبینم. اخمام باز میشه. و چشم هام راه رفتنت رو دنبال میکنه. و صندلی همچنان سرجاشه.
گل اخر و که میزنیم بازی تموم میشه. گروه ما میبره. تو باس یارتو عوض کنی. اینکه چشات ابی برام مهم نیست. از این خوشم میاد که میتونم تخیل کنم چقد وقت داری برای خل بازی. بهم میگی: خیلی تیم خفنی ایم.
مرسی دم خدافظی بغلم کردی. اولین بار بود که پسری بغلم میکرد. هرچند تصورم از اولین بار چیز دیگه ای بود. ترجیحم این بود عاشقانه باشه و یکمم مور مور بشم. نه انقد خشک و خالی و خدافظی طوری. ولی باز خوب بود.
لبخند میزنم. بهت میگم: آره. تیم خفنی ایم.