باس مطمئن می شدم احساساتم واقعی ه. واس همین نوشتن از دورهمی های وبلاگی اینقد طول کشید.
بین صدا ها میگشتم ببینم سلوچ حرف میزنه یا نه. لهجه یزدی ش، نگاهش، لبخندش، سرتکون دادن هاش. صادقانه و ساده و صاف و صمیمی و تف توی این واژه های بی خاصیت که نمیتونن بهتون بفهمونن چقدر خوب بود. تف توی این جمله کلیشه ای که " کاش دنیا شبیه نویسنده وبلاگ سلوچ زیاد داشت" چون کلیشه بودنش نمیذاره بفهمین که چقدر واقعا همین.

 

خوشحال بودم فاطمه بهش خوش گذشته. رضایت توی چهره فاطمه، شکل خاص خودش رو داره و من میشناسمش.

از محمد امین توی دورهمی اول یه جمله شنیدم: احساس گارسون بودن بهم دست داده. لحنش، از ته دل منو خندوند. یه جواب کامنت خوندم تو وبلاگش: حالا ما رو ورشکست نکنین. جوابش از ته دل حالمو خوب کرد. محمدامین، خوبه. واقعا.
امید ظریفی، یه شعر خوند که کلی بهم چسبید.

و زهرا و عارفه و پری و نیوشا و سارا، جوری صمیمیت قدمت داری داشتن که انگار تو دوران راهنمایی زیاد به بهانه درس خوندن میرفتیم خونه هم ولی میپیچوندیم به دوست پسرامون اسمس میدادیم. جدی میگم.
اما به شکل ویژه تر:
امشب، وقتی نامجو میخوند و از شیشه ماشین به رو گذر و زیرگذر های تهران نگاه میکردم، یهو فهمیدم تموم اون لحظه ها رو دارم توی ذهنم مرور میکنم. یهو فهمیدم چقد خوب یادم میمونه که فائزه چی می پوشه چون در حالت عادی به هیچ چیز هیچ آدمی توجه نمیکنم. فکر کردم به بغل های طولانی مون. صدای حرف زدنشو توی ذهنم پخش می کردم. به حالت لب هاش موقع حرف زدن زیاد نگاه می کردم و دو سه بار وقتی به دستاش زل زدم، فهمیدم دوسش دارم. یعنی از دوست داشتن ساختار دستش، رسیدم به دوست داشتن کلش. وقتی تو مترو پرسید شیرینی کشمشی دوست داری و جواب دادم آره خیلی، رفت و از آقاهه خواست برام چندتاشو بندازه تو پلاستیک. میخواستم بهش بگم اقاهه. یه جورایی داری تمومه دنیا رو واسم میریزی اون تو بس که حالم خوبه. نگفتم ولی. شل شدم از ذوق فقط. کاش فائزه بدش نیاد هیچ وقت ازم.
یه چیز دیگه م فهمیدم. اینکه چقدر برام ریکشن های هولدن مهمه و چقدر بهش دقت میکنم. اینکه دوست دارم خوشحالش کنم و ذوقش و موقع گیر آوردن یه هدفون جدید یا هرچیز دیگه ای که دوست داره ببینم. ویس هاشو که گوش میدم، از همه وقت بیشتر ازش خوشم میاد. وقتایی که خیره میشه و مکث میکنه و میخنده. وقتایی که مکث میکنه و نگاه میکنه و میخنده جز بهترین لحظه هاس. شبیه فیلما میشه قضیه یعنی. توی دورهمی اول، وقتی تو رفت و آمد ها دم گوشم میگفت فرم همون محتواست، فهمیدم دوستش دارم. از اینکه یه شماره تو گوشیم با محبوب ترین شخصیت رمانی م سیوه خوشحالم. به طور کلی، خوشحالم به خاطرش.
یه بار به خورشید گفتم اینکه باهام دوستی و تحویلم میگیری بهترین کادو تولده برام. قسم میخورم جز راست ترین حرفایی بود که تو زندگیم به کسی زدم. به توجه خورشید نیاز دارم. چیزی توی خورشید هست، که انگار قسمتی از منه. وقتی بهم توجه میکنه، تایید میکنه یا بهم نشون میده اونقدا داغون و کسل کننده نیستم، انگار قسمتی از خودم، خودم رو تایید کرده و دوست داره. حرف زدن با خورشید توی مترو، از لذت بخش ترین کارهای دنیاست. تبادل جمله تو صحبت هامون به اندازه ست. هیچ حاشیه ای نیست. دلم میخواد خورشید سال ها برام بمونه. کاش بمونه.
هرچند وقت یک بار برمی گشتم دنبال حریر. میخواستم ببینم اوضاعش چطوره. بعد بدون اینکه متوجه باشم مدت ها بهش خیره می شدم. ناخودآگاه، میل داشتم تحلیلش کنم. با اینکه به خاطر سواد کم زیستن، فعلا خودمو از این کار منع کردم. ولی این یکی دست خودم نبود. حریر خیلی مسلطه. میدونم میپرسین خیلی مسلطه یعنی چی ولی واقعا نمیدونم چطور باید بگم. مسلطه. رو مهربونی مسلطه. رو حس خوب دادن و لبخند زدن. رو علایقش. رو ادبیات. رو معاشرت. رو اصول خودش. الان که فکر میکنم، میبینم ما هیچ وقت نشستیم درست حسابی با هم حرف بزنیم. چرا نشستیم یه بار درست حسابی با هم حرف بزنیم ؟
صبا، تاثیر گذار ترین بلاگر زندگی منه. از وقتی که چهارده سالم بود، تا خود الان. فهمیدم لذت بخشه آدم زانوهاش رو بغل کنه و روی چمن ها بشینه و با صبا حرف بزنه. از اینکه لبخند واقعی شو شکار کرده بودم خوشحال بودم. از اینکه از شدت خنده اشکش در اومده بود هم حال کردم. یه جا گفتم چقدر خوش میگذره و بعد تو بغلش ولو شدم. نیمه خودآگاه بود. بخش ولو شدن تو بغل کاملا خودآگاه بود یعنی. حالم رو خوب کرد صبا. به طرز فجیعی حالم رو خوب کرد.

خیلی میخوام سعی کنم توی نوشتن این جمله با وسواس عمل کنم، ولی واقعا دوستتون دارم. امشب وقتی داشتم از پشت شیشه پنجره ماشین به روگذر و زیرگذر های تهران نگاه میکردم همه لحظه هامونو مرور کردم و زیر لب همینو پیشه خودم گفتم که دوستتون دارم. حتی یه قطره اشکم چکید از چشمم حتی.
بمونین واسم. حداقل یه مدت طولانی بمونین واسم.
مرسی برای همه چی.