پایان هر دیدار یک دکمه از پیراهن مردانه ت بر می داشتم و به جای دکمه های مانتوی مورد علاقه خودم می دوختم. تا زمانی که دیدم هشت دکمه از پیراهن های متفاوتت، با میزان  متفاوت لمس انگشت هایت با آن ها روی مانتو ام ردیف شده. داشتم آرام آرام خرکیف می شدم که یکهو یادم افتاد تو هیچ وقت پیراهن مردانه نمی پوشی. هیچ وقت هیچ چیز جز تیشرت ساده مشکی نمی پوشی. خیالم ادامه پیدا نکرد.

چشم هایم را که باز کردم، مانتو مورد علاقه ام روی بالشت، خسته ولو شده بود. با همان دکمه های مزخرفش که مال هیچ کدام از پیراهن های مردانه نداشته تو نبود.