این حرف آخر را طول کشید تا بفهمم و هضم کنم. چون دائما می گفت معشوقه اش. و برای من، او "ماری" بود.

بیگانه،آلبر کامو


کلمات تعاریف اند. تعاریف، چارچوب. چارچوب ها پیش فرض دارند. پیش فرض هایی که ناخودآگاه به ما تحمیل می شود، ما آن ها را می پذیریم، و با توهم آنکه تمام باید ها و نباید ها فرض شده در این چارچوب ها قرار است پاسخ ببیند، وارد روابط می شویم. امیال ما در یک رابطه، یا خیلی وقت ها ساخته توهم اند یا خیلی وقت ها به خاطر توهم سرکوب می شوند. روزی فهمیدم کسی را به شکل غیرقابل وصفی دوست دارم اما دلم نمیخواهد از بغل با لباس با او فراتر بروم. روزی فهمیدم، هم کلاسی مدرسه م برایم، فراتر از یک هم کلاسی دختر است. و مرا شهوتی می کند. روزی فهمیدم، یک دوست پسر معمولی، اگر پشت گردنم نفس بکشد، لذت میبرم. و برایم مهم نیست بعد از آن دیگر هیچ وقت نبینمش.

من دوست پسر ندارم. یار. همراه. همسر. دوست معمولی. معشوق. حتی خود "دوست". نظری راجع به عشق یا دوستی هم ندارم. کلمات برایم کاربرد ندارند. همه شان از چشمم افتاده اند. اشباع شده ام از تعاریف. از اینکه اگر ادعای عاشقی دارم، نباید فلان کار را کنم. ولی یک نفر با تعریف و چارچوب دیگری می گوید آن قدر ها هم بد نیستم و حق داشته ام برای انجام همان فلان کار. 

آدم ها دیگر براساس چارچوب رابطه ای که برایشان مشخص کرده م، برایم اسم ندارند چون اصلا چارچوبی ندارم. همه چیز برایم در یک روند طولانی مشخص می شود. احساساتم آنقدر بالا و پایین می شود تا بالاخره به ثبات برسم. علاقه، به مرور کم یا زیاد می شود. با شناخت بیشتر به آدم ها نزدیک میشوم یا دوری میکنم. و برای شهوت، نه از قبل، بلکه در روند تصمیم میگیرم. 

مناسب ترین اسمی که می شود به آدم ها زندگی تان بدهید، اسم خودشان است. من لیلا دارم و مائده و ساحل. نوید و صدرا و سرور. اسم هایی که تعریف و چارچوب نیستند. مفهوم و تجربه ند که از پس یک روند درست و واقعی بیرون آمده اند. و من، اینطور احساس آزادی میکنم.


برای من، او ماری بود.