فهمیدن این مسئله که تمام احساساتم بی ارزش هستند و کسی من را نمی شنود، و هیچ کس در دنیا هیچ کس را نمی شنود، باعث شد ساعت و سه و نیم شب نفس تنگی بگیرم و از تخت خواب بیرون بی آیم. وگرنه که عشق همیشه برای سرویس کردن دهن آدم آماده است. تخمین زده ام اگر تا هفتاد سالگی زنده بمانم، هفت بار دیگر این روز ها و شب های گهی تکرار می شوند چون من میتوانم هفت بار دیگر عاشق شوم. داشتم از اتاق میزدم بیرون که شبنم یکهویی بیدار شد و پرسید برادرم آمده یا نه. سرم را خم کردم و دیدم حجم سیاهی روی تخت اتاق رو به رویی در تاریکی اتاق شناور است. جواب دادم بله و از اتاق بیرون آمدم. این پسر از وقتی که یادم می آید دل خوشی از من نداشت. تنها کسی بود که در خانه من را کتک میزد و بزرگ تر که شدم از اینکه از نظر احساسی و روانی اذیتم کند لذت میبرد. ایده قوی ای توی سرش هست که می گوید من آدمی به غایت خودخواه، خسیس و چقل هستم. آنقدر به این عقیده ایمان دارد که ناخودآگاه هر وقت رو به رویش می ایستم تا حد زیادی خودم را خودخواه و چقل و خسیس پیدا میکنم و از این قدرت ایمان به شگف می آیم . از اتاق خودم رفتم سمت اتاق روشن مامان. تمام طول مسیر در ذهنم گفتم غلط میکنی اگر بگی یک طرف بدنت لمس شده. چون از آخرین باری که ابراز ناراحتی کردم مامان بدجور عصبانی شد. آنقدر که مجبور شدم با یک دروغ مسخره حرفم را ماسمالی کنم. نمیفهمم عصبانیت مامان از کجای ماجراست. یعنی ترجیح می دهم وقتی می گویم یک طرف بدنم لمس شده، با بی اهمیتی مثال نزدنی ای رب گوجه روی انگشتش را موقع ناهار درست کردن بمکت به جای اینکه با عصبانیت سرم داد بزند چرا! این شد که بدون حرف روی تختش دراز کشیدم. چندبار پرسید ناراحتی و گفتم نه. دروغ گفتم. یا اصلا نگفتم. چند وقت هست که از احساساتم حرفی نزده ام. چشم هایم را روی نور زرد لامپ اتاق بستم و پرسیدم چرا احساسات عمیقت را تا حالا بیان نکرده ای؟ جوابم غمگین کننده بود: قبلش فایده ای داشته؟
من خیلی غمگینم. هیچ چیز جوابگو نیست. تو جامعه شناسی زنان بخوانی و به کاکتوس لب پنجره آب بدهی و از تکان خوردن برگه درخت ها لذت ببری باز همه چیز همان گهی هست که هست. مثل وقتی ست که تابلوهای نقاشی زیراگا را نگاه کنی و بعد یهکو یادت بی آید دماغ داری. آن لجز سبز توی دستمال از نقاشی های زیراگا واقعی تر هست و می تواند در یک لحظه کل خوشی ات را تمام کند. به این چیزها که فکر میکنم اوقم میگیرد. به اینکه همه آدم ها نیاز به ریدن دارند. مثلا بزرگ ترین آدمی که در زندگی تان می شناسید را لحظه ای در توالت تصور کنید. اگر توالتش ایرانی باشد که شاهکار است. متوجه می شوید هیچ آدم بزرگی در دنیا وجود ندارد وقتی همه می توانند آنقدر فجیع گند ترین چیز دنیا را که اتفاقا خیلی زشت هم هست روی یک چیز دیگر بریزند و بعدم رویش آب بگیرند.
حتی آدم هایی که عاشقشان می شوم هم همین شکلی می رینند. پس چرا انقدر دوستشان دارم؟
از روی تخت مامان بلند می شوم و به اتاق خودمان بر میگردم. شبنم بیدار مانده و به گوشی ش خیره شده. یکهویی داد زدم چرا بهم نگفته بود وقتی آدم بدنش را شیو می کند، چند روز بعد موهای ریزی که در می آیند کل تن را سیخ سیخ می کند. خیلی خونسرد و با آرامش تکان ریزی زیر پتویش خورد و گفت: باید خودت تجربه میکردی.
از آن ساعاتی که خودم را شیو کرده، جلوی آیینه قدی میدیدم و بیخودی تند تند لبخند میزدم متنفرم. فکر میکردم چیز جالبی در انتظارم هست حالا که زیبا شده ام. دوساعت در حمام بودم و حتی کلاس نقد داستان هم نرفتم.
دوباره روی تختم دراز می کشم. یادم می آید به امید اینکه حالم بهتر می شود این جا را ترک کرده بودم. و حالا با حال بدتر دوباره به آنجا برگشتم. چشم هایم را بستم.
پرسیدم: این روزا تموم میشه و فراموش میشه و فقط حسرت زمان های از دست رفته میمونه؟
جواب دادم: نه.

پینوشت: دنبال اسم نقاشی که در متن هست نگردید. یک اسم مندراوردی ست و وجود خارجی ندارد‌. چون من خیلی به سرگرمی اهمیت می دهم.