گاهی شبیه وقت هایی ست که انگار در یک سکانس درست حسابی زندگی میکنی. یا در فصل دو یک رمان عاشقانه هستی. یک وقت هایی انگار انسان نیستی و درختی احتمالا. حالا و ولی دیشب متوجه نوع جدیدی شدم.

نزدیک یک سال است که هروقت میروم تهران حتما برای دیدن روح الله و خوردن چری بری به کافه اگزیت سر میزنم. میروم یکی از میز ها را انتخاب میکنم، چری بری سفارش می دهم و بین آدم ها دنبال روح الله می گردم. بله چون روح الله را مثل چری بری همیشه در کافه اگزیت می توانید پیدا کنید و تا می شود از دور دیدش بزنید. اینکه دقیقا چی بین ماست و این همه اشتیاق برای دیدنش واسه خاطر چیست را بیخیال شوید. چون درکش برایتان سخت است. فقط خواستم بگویم دیشب روح الله روی طاقچه پنجره نشسته بود. چهارزانو. بله چهارزانو و سیبیلش زیبا تر از همیشه بود و عینکش بیشتر از شب ها و عصر های دیگر به او می آمد. چهارزانو نشسته بود و بله، کنار هواکش درست حسابی و متشخص کافه اگزیت هم نشسته بود. قول می دهم هیچ جا به اندازه این کافه نمی توانید هواکش های زنده پیدا کنید. نشسته بود و داشت با بقیه مافیا بازی میکرد. و بله من هم برای اولین بار راضی شدم تا سی هزار تومن برای دوبار چری بری خوردن بسلفم تا لذت دیدنش را ده برابر کنم. این هم بگویم که آن پسر لباس چهارخانه ای مادر زیبا به ترکیب رویایی من کمک کرد و من را نشاند دقیقا روی مبلی که رو به روی روح الله بود. تصورش را کنید دو شب، زیر نورهای زرد آن کافه با هواکش های منحصر به فردش که روح الله چهارزانو روی طاقچه چهارزانو نشسته و رو به من چری بری میخورم. و بله... و بله. دیشب، دیشب و گاهی حس میکنی سوژه یک نقاشی مهم هستی. بله و ضربان متفاوت قلبت هم احتمالا به خاطر ضربه های قلم موست...

پینوشت: مطلبی که پارسال برای روح الله نوشتم: کلیک