یک باری هم ازم نقاشی کشیده بود و توی کپشن نوشته بود: ببخشید لخت کشیدمت.

مخصوصا از آن قسمتش خوشم می آمد که زیر پست هایی که از من نقاشی می کشید، جواب کامنت همه را معمولی می داد و به من که می رسید کلی قلب حواله میکرد. یک جوری که یعنی ببین، با همه این ها فرق داری. اسمش آن موقع ها علیرضا بود. جوان هیجده ساله ای که خوش قیافه بود چون تیشرت می پوشید و رویش دکمه های پیرهن ش را باز می گذاشت.  با موهای فرفری. خیلی حساس. تازه نقاشی تهران قبول شده بود و کلی خوشحال. من هیفده ساله بودم. همان موقع ها که یاد گرفته بودم کم سوادی و کله خالی ام را پشت جمله های رنگی قائم کنم که یکی مثل علیرضا با وجود هندسام بودنش به خاطر قسمت معنوی ماجرا از من خوشش بی آید. همان موقع ها بود که احساس هرکی که دم دستم بود را به بازی می گرفتم تا نیاز دوست داشته شدنم را ارضا کنم. تا هی از خودم فرار کنم. تا هی به خودم اعتماذ به نفس بیخودی بدهم. اینکه دوستش نداشتم قطعی بود. چون فقط تحت تاثیر من قرار می گرفت و نقاشی می کشید و همین. هنوز به ترم دوم دانشگاه هم نرسید که به خاطر رد درخواست هایش، همه چی تمام شد. 

حالا بعد دو سال و چند ماه پیجش را توی اینستاگرام پیدا کرده ام. اسمش را عوض کرده و همه چیز دیگری صدایش می کنند. بازیگر تئاتر شده و کلی خفن. دوست های زیادی پیدا کرده که حالا دیگر جواب همه شان را با قلب و بوسه می دهد. نحوه کپشن نوشتنش، عکس هایی که می گذارد، نقاشی هایی که می کشد همه چیز فرق کرده. پخت تر. بهتر. خلاقانه تر. با خودم فکر میکنم یک آدم بعد دو سال و چند ماه چرا می تواند انقدر تغییر کند. بزرگ شود. تبدیل به چیزی شود که حالا می تواند مرا انقدر تحت تاثیر قرار بدهد. برایش دایرکت فرستادم که علیرضا، یادت می آید یک روزهایی کل صفحه اینستاگرامت نقاشی من بود. جوابم را نداد. بعد چند ساعت یک نقاشی پست کرد.

یکی از همان نقاشی های تکراری دوسال پیش را. با همان کپشن تکراری: ببخشید لخت کشیدمت...