ما کله خراب ها

حقیقت آنست که هرچه مردم در خصوص شما، یا هرکس دیگری، بگویند چندان اهمیتی ندارد. چون حرف هاشان همه، از الف تا یا،_گرچه از الفبا بایست ترسید_بسیار مرموز و غیرقابل فهم است. و فقط کوه هاست که با بالای بلندشان از این ابهام سردر می آورند، باقی همه ماداگاسکار بیکران است، پر از دختران باکره و ماهی های گندیده که در هر گوشه و کنار در کمینند و آدم فقط باید مواظب خودش باشد و با دشمن بسیار دست به عصا و مودبانه رفتار کند تا آزادی از قید تعلقش داغان نشود.*

به روشنایی پنجره اپارتمان رو به رویی خیره شدم و پرسیدم چرا. چرا یک نفر انقدر کله ش خراب است که حاضر می شود یکهویی بیلیط قطار بخرد و بی آید تبریز؟ خود چندماه پیشم که بی قرار شده بود و با زحمت آن بیلیط هواپیما را خریده بود فراموش کرده بودم. که چه با زحمت سعی کردم مفاهیمی مثل " می ارزه؟" و " خسته میشی" را که اطرافیانم در هوا شناور می کردند بفهمم و نمیفهمیدم. دلم میخواست زندگی ام مثل این فیلم های فرانسوی خوش رنگ باشد. کادر های خوب داشته باشد. داستان های باحال. کارهایی که بقیه نمی کنند و فقط من انجامش می دهم. انقدر این مفاهیم آدم بزرگ ها را اطرافم شناور کردند ولی که فلج شدم و افتادم روی زمین. از چیزی لذت نمیبردم خب چون کادر کج شده بود و من همش تویش جا نمیشدم. دلم میخواست با کله خرابی همه جا شناخته شوم. با تصمیم های بزرگ احساسی ولی آرام آرام تحت تاثیر آدم بزرگ ها قرار گرفتم و کادر هم کج و کج تر شد. گذاشتم تایید کنند که کار عاقلانه ای میکنم و اوضاع روحی ام خراب و خراب تر شد. امروز ولی وقتی بیلیط قطار نیما را دیدم، انگار دوباره همه چی رنگ گرفت. احساس تنهایی ام از بین رفت. چیزی که آن آدم های بیرون از دنیای من، با زندگی کسل کننده و پر از حساب کتابشان بهش میگفتند حماقت یا هرکلمه پیش پا افتاده مسخره دیگری حالا دوباره برایم ارزشمند شد. نیما همان چند ماه پیش من است. او با مفاهیمی مثل "یعنی ارزشش رو داره؟" یا "خستگی" آشنایی ندارد. کله خراب و زیبا بیلیط میخرد. ارزان ترین جا را در شهر انتخاب میکند چون هنوز از پیاده روی در شهر جدیدی کنار یک آدم می تواند لذت ببرد. و حتی چه باحال می تواند باشد برایش اگر جا پیدا نشود و شب را در ترمینال بخوابد.

آمدن نیما بیشتر از هرچیز خودم را به خودم برگرداند. و حالا اینجا را ببین. کادر دوباره سرجایش است. آنقدر درست و خوش رنگ که میتوانم انگشت وسط م را با لبخندی به پهنای صورت به تمام آن آدم بزرگ ها که مدت زیادی افسرده ام کرده بودند نشان بدهم :)


*پارگراف اول از کتاب خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری

۳
هلما ...
۲۶ تیر ۲۳:۱۲
پس خودش هم اومده.!
بعضی وقتها لذت فقط تو کله خرابیه، هیچی جز کله خرابی حال آدمو خوب نمیکنه.
نرگس باور کن قرار نیست همه چیز عقلانی باشه، بشه همه چیز رو توجیه کرد بعضی وقتها مجبوری کله خراب باشی اینه که فقط ارضات میکنه.
اسماعیل غنی زاده
۲۷ تیر ۰۰:۵۳
میزبان سبز باش :)

پاسخ :

اسماعیل غنی زاده:)
یاسمن
۲۹ تیر ۰۲:۱۹
خیلی وقتها چک میکنم اما هیچ وقت نظر نداده بودم.. فکر میکنم یه متن بیشتر از این الآن نمیتونست حالم و توصیف کنه و آرومم کنه، خوشحالم از اینکه تنها نیستم اما یکم هم ناراحتم بابت اینکه حس میکنم منحصر به فرد نیستم و احساساتم منحصر به فرد نیست و شاید آدمهای زیادی هستن که مثل منن.. :) مرسی که مینویسی.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان