پایین پنجره اتاقم بغل شدم و چشم چپم، اگر اشتباه نکنم، بوسیده شد. و همه مدت باد می آمد و شبنم لبه پنجره ایستاده بود، چای می نوشید و به ما نگاه می کرد. باد موهایش را تکان می داد. وقتی دیدیمش برایش دست تکان دادیم و او هم. تبریز این سه روز برایم بهترین شهر دنیا بود و بعد از آن که رفت ده برابر بدتر از قبل شد.


همینقدر کافی ست. چند سال بعد این سه روز را فیلم میکنم و مطمئنم بهتر از سه گانه بیفور می شود حتی!