ترقوه مثل نگاه و صدا و لمس سرانگشت ها، معنوی ست. در عین حال میتواند یک جور اندام جنسی هم حساب شود. در کل بدن، چیزی با همچین ویژگی ای سراغ ندارم. ترقوه سبز است. قشنگ است مثل تکان خوردن برگ درخت های کوچه مان می ماند وقتی باد ملایمی از سمت غرب می وزد. از آن زیبایی هایی که هرچقدر لمسش کنی توی جانت نمی رود. زخمت می شود و مزه ندارد. ترقوه فقط به درد بوسیدن می خورد. به درد بو کردن. به درد تماشا کردن. ترقوه اصلا برای لمس نیست لامصب. قرار است گود بیوفتد و بعد تو را زندانی کند آن تو. ترقوه سبز است. جای گنجشک هاست. یا حتی پرستو ها. از ماه هم قشنگ تر است. از لامپ زرد تراس همسایه مان هم قشنگ تر است. ترقوه دلتنگی عجیب غریبی می اورد. یک جورهایی عرفانی ست. یک جورهایی شبیه به الهام می ماند. یعنی هرکسی نمیتواند گنشجک ها را توی گودی اش ببیند. بزرگ ترین ویژگی اش همین است که هم معنوی ست و هم میتواند لذت جنسی بدهد. اندامی را در کل بدن با همچین ویژگی ای نمیشناسم که با تمام این وجود بتواند سبز هم باشد...

+در پاکنویس درباره کتاب خداحافظ گاری کوپر یک چیزی نوشته ام: کلیک