خط های هشتمِ صفحه های هفتاد و هشتمِ ده کتاب مورد علاقه نیما ترکیبشان این شکلی شده:

ظاهرا روش زویی برای حل مشکلات داشت توجه خانم گلس را به جای دیگر معطوف میکرد که ناگهان خدمتکار با داد و فریاد گفت: خانم! یکی از دزد ها زخمی شده... انگار مادرم با دیدن من که وحشت زده در اتاق ایستاده بودم، غصه اش گرفت؛ زیر لب یک چیز هایی پچ پچ می‌کرد که من نمی‌توانستم بشنوم. پیش از این هم به قدر کافی پیچیده بود، ولی نه آنقدر ها که به نظر شما می‌آید. او نمی‌توانست در این باره با پدر صحبت کند وهمان طور که پیش تر گفته بود این دو آنقدر با هم صمیمی نبودند که بتوانند راحت درباره چنین مواردی صحبت کنند...

یه دفه تو راه برگشتن به سرسرا ، یاد جین گالافر افتادم . فکرش مدام تو سرم بود و پاک نمی‌شد. والله چی بگم اون یه ورزشکاره حرفه ای بی رقیبه، اون شکست ناپذیر و غیره فابل مهاره. هیچ کی به گرده پاش هم نمیرسه. خب شاید اشتباه میکردم. باید تجربش کنی تا بفهمی. هان؟ قشنگه دیگه فکر کنم... هان؟ تو نظرت چیه کلمن؟

کاملا


و ترکیب خط های ششمِ صفحه های هفتاد و هشتمِ ده کتاب مورد علاقه من:

چن نفر را برای دیدنم به حموم دعوت میکنم و خب همه چی رو با همدیگه رفع و رجوع میکنیم. همین. مگه اینکه بشه توش یه قلپ زد و مست کرد، یا یه دختری باشه که با آدم برقصه و روی آدم رو تو رقص کم کنه. و آگر هم این کار را نکند وایافرانتسوانا به هرحال شست شان خبردار خواهد شد. با کفش های جدید سیاه و لباسی از شانتونگ سیاه برتن داشت و عینکش هم البته سیاه بود. خندید و اقرار کرد که توفان گذشته در همه حال دیگر گاهی است منظورش بر امور اندکی عوض شده. همسرش رونه می گوید من بازنشسته ام و قیافه ای به خود میگیرد انگار میخواهد به این دلیل عذرخواهی کند. بئاتریس آهسته گفت: شک ندارم ولی یه جور غریبی به تو زل زده بود.

نه نمیدانم از کجا آمده 

آها؟

گمشو