حرف میزنم که فقط اتفاقی افتاده باشد. آخرین جمله ای که گفته باشمش و به آن باور داشته باشم را یادم نمی آید. پوچی با هر موی شیو شده بدنم، از پوستم بیرون می زند. و دو ساعت میتوانم خیره به پاچه های تاشده شلوارم که از دستگیره کمد آویزان شده نگاه کنم و بیخودی لذت ببرم. هیچ چیز را دوست ندارم. و هیچ رویایی ندارم. به گمانم وسط بحران ایستاده ام. همان جایی که آدمیزاد احساس میکند خالی خالی ست و حتی یکم هم از اینکه دست فروش کنار خیابان بهم تیکه می اندازد یا آن عطر فروشی که کاغذ تست عطر را داد بهم پرسید چتی، ناراحت نمی شوم. با پدیده جالبی در زندگی ام رو به رو شده ام. دغدغه ای پیدا کرده ام که برخلاف بقیه سوال ها و حس و حال ها به زور توی خودم نپچاندمش، بلکه ناخودآگاه، لابد به خاطر همین مقدار زندگی و روندی که گذرانده ام ، درونم ایجاد شده. مدام می پرسم برای چه زندگی میکنم؟ به خاطر جواب به لحظه ها چنگ می اندازم. برای لحظه هایی که نیما پیانو می زند. برای لحظه هایی که بوسیده می شوم. برای لحظه هایی که وسط ظهر، با کوله سنگین می دوم تا به مردی که پولش را جا گذاشته برسم و لبخندش را ببینم. برای لحظه ای که کشف کردم تیرهای چراغ برق یک طرف خیابان ایتالیا، همه شان زرد است. لحظه هایی که که عمر همه شان نیم ساعت بیشتر نیست. تاثیرشان می ماند اما جواب ثابتی نیستند. آینده معلوم نیست. به علایقم شک دارم. معیاری برای اهمیت دادن یا ندادن، ارزش دادن یا ندادن ندارم. هیچ چیز. یک سری افکار بیهوده کلاف شده اند توی ذهنم. قل می خورند. غمگینم می کنند. حرف میزنم فقط برای اینکه اتفاقی بی افتد. بیخودی نظر می دهم برای اینکه بحثی پیش بی آید. یک روز نشستم توی مترو و تا کرج رفتم و برگشتم و متوجه زمان نشدم. به گمانم، دارم به گا میروم. دل تنگم. برای دل تنگی اسم بهتری انتخاب کرده ام : نور زرد چراغ تراس همسایه.

حالم خوش نیست. دلم میخواهد برگردم به روز هایی که به خاطر تیکه های دست فروش ها بغض می کردم و تا چند ساعت غمگین بودم...