از آرامش خوشم نمی آید. خلا دارد و تپش قلب منظم. همش ثبات است و بی تناقضی. واکنش های معقول در برابر رنج های تازه و نبودن هیجان. آرامش را گذاشته بودم برای چهل سالگی به بعد که قرار بود روی صندلی لهستانی ام بنشینم و از پنجره به ابر های پنبه ای نگاه کنم. آرامش از آن دسته از چیزهاست ولی که نمیتوانی برای بودن یا نبودنش تصمیمی بگیری. تاثیر آنچه که برایت اتفاق می افتد. الهام یا درکی که دست خودت نیست. آرام شده ام. پر از آرامشم. حالم با خودم خوب است. ثبات دارم. تناقضاتم کم شده. تپش قلبم تا شروع می کند به زدن، با صبر و فهمیدن تحمل یکهو منظم می شود. لعنتی . پسر. من هنوز نوزده ساله ام و حالم از این وضعیت چهل سالگی به بعدی که پیدا کرده ام دارد بهم میخورد...