همین سه روز پیش از قرنطینه در آمدیم، آه، پس شما توی قرنطینه بودید، بله، خیلی سخت گذشت، بدتر از بد، چه هولناک، شما نویسنده اید، همان طور که چند لحظه پیش گفتید وظیفه دارید شان کلام را بشناسید، بنابراین می دانید که صفت ها هیچ دردی از ما دوا نمی کند، مثلا اگر کسی دیگری را بکشد، بهتر است آن را بی پرده و روراست شرح دهیم و باور کنیم هراس این عمل آنقدر تکان دهنده است که لازم نیست بگوییم هولناک بود، منظورتان این است که بیش از حد لزوم واژه در اختیار داریم، منظورم این است که احساساتمان کم است، یا اینکه احساسات داریم ولی دیگر واژه هایی که آن ها را بیان می کنند به کار نمی بریم...


کوری/ ژوره ساراماگو


هرچه می گذرد دشمنی ام با کلمات بیشتر می شود. میل به اینکه دلمان میخواهد هر حس و هر تجربه را در غالب یک کلمه بیان کنیم مرا عصبانی می کند. چه بسا که فکر میکنم همه چی را توی چارچوب کلمات بردن باعث می شود ناخوداگاه احساسات خالصمان، رنگ قسمتی از مفاهیم از پیش تعریف شده و جا افتاده در آن کلمه را بگیرد. کلمات هیچ وقت انتقال دهنده خوبی نیستند. یا زیادی اند یا کم. گاهی شرایط طوری ویژه می شود که برای محصول آن شرایط، چه مفاهیم ش و چه احساساتش، اصلا کلمه ای نیست. هرچه بیشتر می گذرد بیشتر از شرح و توصیف خوشم می آید و دوست دارم بیشتر و بیشتر از کلمات دوری کنم.

کلمه ای می شناسید که احساس یا مفهوم پشتش را به همان اندازه درست و دقیق منتقل کند؟