من دیگه نمیتونم خوب بنویسم. احتیاج به یک نوع از ادبیات دارم که خیلی سیاه باشه و توش پر باشه از سیگار و حالت تهوع و جمله های مترادف پشت هم که همش هی با "که" بهم وصل شه و محتوای تمومشون این باشه که چقدر همه چیز گهه. ولی نمیتونم بنویسم. اون کتاب که این ایده رو بهم داد هم انداختم سطل آشغال. واقعا اولین بار بود که یه کتابی و از فرط بد بودن انداختم سطل آشغال. منحرف شدم. میخواستم بگم دیگه نمیتونم بنویسم. نمیتونم افکارمو ارزشمند بدونم. فقط یه سورئال دارم که خیلی اذیتم میکنه اگه تو ذهنم بمونه. قضیه اینه که ما کنار دریا بودیم. روی یه ساحل شنی وایساده بودیم دم غروب. اون داشت آدامس میجویید با بی خیالی. بی اهیمتی. خونسردی. و یکمی هم کسل بود. من یه دستمو کندم گذاشتم جلو پاش. یه نگاه سرسری کرد بعد دوباره سرشو برگردوند این ور اون ور. خورشید غروب شده رو از رو اسمون ورداشت انداخت تو دهنش با بقیه آدامسش جویید. من اون یکی دستم و کندم و گذاشتم جلو پاش. اینبار نگاهشم نکرد. با همون صدایی ملچ ملوچ کرد که میشه یه آدامس خورشید غروبی و جویید. منم یه پامو از زانو قطع کردم گذاشتم جلوش. یه پلاستیک از بالای سرم رد شد. که تکون خوردنش صدا نمیداد. هیچ صدایی. فکر کردم از یه فیلم صامت دهه چهلی اومده. ولی بعد که بیشتر دقیق شدم دیدم صداش صدای موج های دریاست. موج های آروم. بعد اون رفت سمت راه پله. منم با یه پا لنگ لنگون دنبالش راه افتادم. اون دم پله ها نیگام کرد گفت که چی؟ بعدم پله ها رو رفت پایین. با خونسردی. بی اهمیتی. بیخیالی. صدای جوییدن غروب آفتاب میومد. خیلی خوشگل رفت پله ها رو پایین. یه جوری که فکر کردم این قشنگ ترین چیزی ه که تو همه عمرم دیدم. پلاستیک هم بالا سرم بود هی این ور اون ور میرفت. با یه پا پله ها رو رفتم پایین. سعی کردم مثل اون برم. بعد دوباره برگشتم بالا. باز دوباره سعی کردم مثل اون برم پایین. برگشتم بالا. باز دوباره مثل اون رفتم پایین. برگشتم بالا. باز دوباره مثل اون رفتم پایین. برگشتم. مثل اون دست چپم و کردم تو چیب شلوارم و رفتم پایین. برگشتم. دوباره مثل اون رفتم پایین.

پلاستیک بالای سرم بود. صدای خش خش نمیداد. صدای موج دریا میداد.