دختره تازه تیشرت سفیدشو پوشیده. شاید یک دقیقه پیش. موهاشو میذاره پشت گوشش و به بیرون پنجره نگاه میکنه.  به صداهایی که اون به وجود میاره گوش میده. صدای پوشیدن شلوار. صدا بستن در یخچال. صدای گذاشتن لیوان روی یه جایی که نمیدید کجاست. پاهاشو میکشه بالا و میبرتشون تو بغلش. زانوی سمت چپ خودش رو میبوسه. و یک ثانیه به یه جای نامعلوم خیره میشه. بعد نگاهش دوباره برمگیرده پشت پنجره. صدای بسته شدن ساعت مچی میاد. از این بیشتر از بقیه خوشش اومده. پنجره تا آسفالت کوچه قد پنج طبقه فاصله داره. پاهاشو سفت تر میگیره توی بغلشو یکم تکون میخوره. صدای اون میاد: بریم سریع تر.

برمیگرده نگاه میکنه به لباساش. افسرده و پر ملال به نظر می رسن. انگار دارن با بقیه اشیا خونه همزاد پنداری میکنن. زانوهاشو رها میکنه. روی شونه خودشو میبوسه. بعد یه جایی رو جلوی آیینه پیدا میکنه و می ایسته، باید بگم تو این راه مجبور شد چند لگه جورابو هم این ور و اون ور پرت کنه. کش موشو وا میکنه و موهاشو شونه میکنه. گره ای نیست. ولی صدای خش خش میده. صدای اون میاد: چیکار میکنی؟ زودباش.

موهاشو با کش میبنده. بعد برمیگرده و لباساشو از روی تخت برمیداره و یکی یکی میپوشه. تمام مدت اون داره بهش نگاه میکنه. کارش که تموم میشه میپرسه: چیزی جا نذاشتی؟

سر تکون میده که نه. یه اشکش میاد رو گونه ش. اون میره سمت در. کش موشو سفت میکنه از زیر شال و کوله شو میندازه پشتش. یه کوله سبز آبی. اون یکم با صدای بلند تر از همیشه میگه: بیا دیگه.

جواب نمیده. به پنجره نگاه میکنه. 

صدای اون دوباره که بجنب. کفش هاشو پوشیده و آماده است جلو در. سکوته. اون اسمشو صدا میزنه. جوابی نمیاد. عوضش یه صدای وحشتناک میشنوه. اون کفش هاشو در میاره میدوئه سمت اتاق. پنجره بازه و پرده با باد تکون های شدید میخوره. نگاش میوفته رو میز آیینه. دسبتند هاش کنار شونه جا موند.