عرض

یخچال ارج که وقتی بازش میکنم نور لامپ تراس همسایه تبریز را دارد. آب گرم کن خزر. کابینت های فلزی با برچسب چوب. تلویزیون پارس که بیشتر از پنج تا کانال نمی گیرد. موکت طوسی. که از زیر بخاری تا ته دنیا پهن شده. هواکش تنها که در آن سکوت عجیبی زندگی می کند. همه جا بوی خانه مامان بزرگ پدری ام را می دهد. دوتا چراغ گازی که زیرش یک کاغذ با پونز چسبیده به دیوار. رویش با یک فلش به سمت بالا نوشته اند: قبله.  اول یکی از اتاق ها کاشی لقی دارد که هروقت پا میگذارم رویش ترقی صدا میکند. یک پنجره رو به نه یا ده تا درخت. سیفون دستشویی کار نمیکند و مجبور شدیم آفتابه بخریم. دوتا مبل قهوه ای که غمگین به نظر میرسند و مهربان. همه جا لیوان و قاشق و چنگال یک بار مصرف پخش شده. و قرص های سرماخوردگی. و ژلوفن برای درد پریودی. دغدغه این را داریم چطور خانه بوی سیگار نگیرد. و یک بخاری که هنوز رابطه احساسی مان با آن جفت و جور نشده.
نرفتم تهران دانشگاه. نرفتم شمال پیش بابا. با مامان هم نماندم تبریز. آمده ام یک شهر جدید. که سر فلکه اصلی برای شام اشترودل میخریم. که از سمت خیابان فردوسی کوچه هفتمیم ولی از سمت بیست و دو بهمن کوچه پنجم. در آموزشگاه های موسیقی این شهر ساز دهنی درس نمیدهند. در باشگاه نزدیک خانه کسی نیست که پیلاتس تمرین کند.
آمده ام شاهرود. پیش شبنم. یک ساختمان که تمام واحد هایش دخترند. آسانسورش آهنگ املی پخش میکند. و صدای اذان خیلی قوی توی تمام راه رو هایش می پیچید.
تمام پیش فرض هایم را ریخته ام دور. چیزهایی که فکر میکردم اسمشان خواسته است. برنامه هایی که همه برای آینده می ریزند. درونم، خالی خالی ست. در این مدت هرچه تلاش کردم تا از بیرون کسی هوایم را داشته باشد، تامینم کند، تایید کند و دوستم بدارد فایده ای نداشت. حالا روح خسته ام را کشانده ام تا توی این پانسیون، تا توی ساعت ها تنها خانه ماندن. تنها ماندن. این دست و پا زدن برای اینکه زودتر بروم خارج، زودتر تحصیل کنم، زودتر بتوانم خوب بنویسم، زودتر تمام کتاب های نخوانده را بخوانم و چیزهای نفهمیده را بفهمم. همه را گذاشته ام پشت سرم. همه چیز را رها کرده ام. آمده ام اینجا و برای خانه از فروشگاه رفاه که نزدیک است روغن و بیسکوییت و چای کیسه ای میخرم. چون یک مدت طولانی دلم میخواهد فقط، زندگی کنم.
۱۰
ابوالفضل ...
۰۸ مهر ۱۹:۲۸
نمی‌دونم چرا ولی شاهرود رو همیشه دوست داشتم و حس خوبی هم بهش دارم...
بسطام رفتی جای منم برو به مزار بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن خرقانی که چقدر ارادت دارم بهش...

چاره‌ی شبکه‌های بیشتر هم یه گیرنده‌ی دیجیتاله و چاره‌ی بوی سیگار کار گذاشتن هواکش یا استفاده از عود!

پاسخ :

نمیرم بسطام خطرناکه:))

ها:))
کاکتوس
۰۸ مهر ۲۱:۰۸
زندگی تو به هیچ جای کسی نیست. علتشم اینه دختر خوشگلی نیستی. دختری که خوشگل نباشه میشه یه موجود نسبتا افسرده عین تو. حالا هر چقد خودشو با چیزای دیگه بخواد سرگرم کنه یا بهتر بگم حواسش رو از اینکه دختر خوشگلی <<نیست>> پرت کنه.

پاسخ :

دختراى خوشگل افسرده هم وجود دارنا
محمود بنائی
۰۸ مهر ۲۱:۴۴
چه قشنگ! 
زندگی، دلم میخواهد زندگی کنم بی دغدغه به فکر فردا، بی هیچ چیز.
بهترین ها را براتون آرزو میکنم. 

پاسخ :

ممنونم:)
مجتبی
۰۸ مهر ۲۳:۰۷
یه سوال بی ربط... گرگان سینمای به درد بخور داره؟

پاسخ :

سینما کاپرى
مجتبی
۰۸ مهر ۲۳:۱۱
چه اسم خفنی :|
خیلی ممنون :)

پاسخ :

:)
الـی ‌ ‌
۰۸ مهر ۲۳:۵۱
واسه منی که علاقه زیادی به دیتیلز دارم پستت خیلی قشنگ بود نرگس.

پاسخ :

قلب
کاکتوس
۰۹ مهر ۰۱:۲۴
اونا واس فرار از افسردگی کلی "حواس پرتی" دم دست دارن ... ولی تو نداری ... تو خیلی بدبختی خدایی! 
[واضحه که سادیسم دارم ؟ اخه من تورو از کجا دیدم که بدونم خوشگلی یا زشت ؟!!]

پاسخ :

اینجا ادما وقتى کامنت میدن ip شون میوفته. میدونم کى هستى . سادیسم نه ولى فکر نمیکردم انقد بیکار باشی.
Nargi
۰۹ مهر ۰۳:۰۰
کاش اونجا برات شادی و امید داشته باشه.

پاسخ :

بوس عزیزم
کاکتوس
۰۹ مهر ۱۷:۳۰
تا برداشت تو از بیکاری چی باشه; من تو اون لحظه به حسی که دنبالش بودم رسیدم [اینکه حس کردم از خوندنش حتی یکم ناراحت شدی که الان احتمالا میگی نشدی و در جواب همینم میگی "اخه واقعا نشدم"].
اگه قانون نبود یکارایی میکردم که ... موضوع اینه زیادی "محتاطم" ... واس همین سعی میکنم از کوچک ترین فرصتی برای ناراحت کردن بقیه استفاده کنم ; حس میکنم تنها از همین طریقه که یِر به یِر میشم با ادما ... 
حتی به فکرم زده بود عکسای کسی که دوسش دارمو پخش کنم ; چرا ؟ چون یکی از همین روزا منو ول خواهد کرد و من دوباره حس اونی که مظلوم واقع شده بهم دست میده که واقعا بدم میاد ازش. و حتی قصد من از ناراحت کردن کسی تسویه حساب شخصی هم نیست حتی ... اگه همه ادما تو به گروهن و من به هرکدومشون ضربه بزنم انگار "برد" کردم الته خب چند نفر استثنان. 
شاید باورت نشه که چون جواب یکی از کامنتام رو ندادی عصبی شدم و اون چیزارو برات نوشتم. حالا تو به این فک کن زندگی من با ادمای دورم چطوریاس [باور کن ازین پسر لوسا نیستم ... حداقل طاهرم شبیه این لوسا نیس اما فوق العاده ادما حساسیم واسه همین فک کنم هربار جوابمو ندی باید منتظر چنین چیزایی باشی].

پاسخ :

ریدى.
Dream Catcher
۱۰ مهر ۰۱:۱۵

وای. نمی‌دونم چرا این‌قدر این پست به حال و هوای خودمم نزدیکه. هرجا می‌رم تهش به این می‌رسم که همه رو ول کن، باید زندگی کنی. ولی نمی‌تونم. اینکه می‌بینم تو ول کردی و داری سعی می‌کنی زندگی کنی تا بتونی خودت رو برای اون برنامه‌ها حاضر کنی بهم بیشتر ثابت می‌کنه که منم باید همین طوری کنم. ولی انگار مریضم! انگار اگه هرکدوم از دغدغه‌های الانم رو ول کنم دیگه چیزی رو ندارم که بش بچسبم و درنتیجه دیگه برنامه‌ای نمی‌مونه که براش تلاش کنم. ولی دارم خودم رو گول می‌زنم، می‌دونم.

فقط تحسینت می‌کنم. هرچند به حرف همه‌چی خیلی فرق می‌کنه و من اصلاً جای تو زندگی نمی‌کنم که یک درصدش رو بفهمم. 

غم‌انگیزه زندگی. هرکاری هم که آدم کنه. 

پاسخ :

سه تا قلب سبز :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان