خرابی بیش از حد مرا تبدیل کرده به یک سوم شخص بی خاصیت پر آرامش که مدام دارد یک چیزی دود می کند. تاثیر فحشِ دویست شیشیِ خیابان فاطمی را خوب درک می کند اما رد می شود. گریه هایم را تماشا می کند اما اهمیت نمی دهد. گاهی پر از غرور یا خوشحالی می شوم ولی هیچ برایش فرقی ندارد. بلند می شود خاکستر سیگارش را می تکاند و چایی می ریزد و با یک نگاه " دیگر هیچ چیز در این دنیا مهم نیست" زل می زند توی چشم هایم. خرابی بیش از حد مرا تبدیل کرده به یک سوم شخص خنثی. همه چیز را خیلی ساده قبول می کند و با آن کنار می آید. از ضعف هایم غصه نمی خورد. حرف های سطحی ای که از یک تفکر قدیمی بیرون می آیند را تحلیل می کند و در نهایت نتیجه می گیرد چه آدم چرندی هستم ولی دیگر غصه اش نمی گیرد. سوم شخصی که آنقدر قوی شده که من را دیگر خاص و منحصر به فرد نمی بیند. من دیگر مرکز هیچ جهانی نیستم. یکی شده ام مثل بقیه. اگر مشکلی دارم چیز جدیدی نیست. اگر از گریه های ساکت زیر پتو تقریبا بیهوش می شوم هیچ چیز خاص و منحصر به فردی نیست. یا اگر تجربه تازه ای مرا به هیجان وا می دارد. من یکی ام مثل بقیه. مثل بقیه به یک اندازه می توانم دوست داشته شوم و در عین حال دوست داشتنی هم نباشم. خرابی ام مرا تبدیل کرده به یک سوم شخص که من برایش با بقیه هیچ فرقی ندارد. نظاره می کند. آن ها را یک جایی یادداشت می کند. و منتظر می ماند تا اتفاق دیگری بی افتد که هرچقدر هم جدید باشند با وجود او کاملا و کاملا و کاملا کم جان و بی رمق اند. 

و البته. تکاندن خاکستر سیگار.


پینوشت: یک کلمه بگویید تا در ازا یک متن یا داستان یا هرچیز دیگری برایتان بنویسم. یا عکس بگیرم. یا فیلم بسازم.