اجازه میدهی برگردم به زندگی؟ می شود لطفا کمی لذت ببرم با وجود آنکه نیستی؟ حالا که وقت گذراندن با هواکش کافه اگزیت همراه با چای و سیگار. حالا که قرار گذاشتن با مائده وسط بلوار کشاورز و تا میدون انقلاب پیاده رفتن. حالا که همه دنیا فهمیده اند که نزدیک ترین رفیق من دوربین کنن دی ششصد و پنجاه با لنز معمولی ام است و این جمله" باز اومدی با دوربینت؟". 
حالا که همش عکس گرفتن و در ماه دوبار سفر کردن. حالا که دیدن کویر، رقصیدن روی شن ها، نگاه کردن ستاره های آسمانش وقتی دو دقیقه همه نور ها را خاموش می کنند. حالا که تعصب من آنقدر زیاد شده که وقتی تور لیدر می گوید تیر چراغ برق ها آلودگی نوری هستند به خاطر واژه "آلودگی" به من بر می خورد. حالا که همش مافیا بازی کردن و هفت خبیث. حالا که روزی بیشتر از صد صفحه رمان خواندن. حالا که از پنج عصر تا یازده شب پیاده روی کردن. توی عمارت رو به رو اجرا دیدن. با تمام پسر هایی که دوستشان داشتم خوابیدن ولی سکس نکردن. حالا که رشت را دیدن و از ماهی گیر ها عکس گرفتن. حالا که دیگر سالاد ماکارونی و شیک شکلاتی دوست نداشتن و عوضش بیدمشک میخورم و آبگوشت. حالا که کلی چراغ بدون تیر که به دیوار کوچه های منیریه چسبانده اند دیدم. حالا که جاده توسکستان، لیس زدن برگ درختی که آن روز باهاش عکس گرفتیم و بوسیدن خاله گردنت. حالا که انقدر از چیزهایی که دوستشان داشتم پر شده ام که اگر روزی بازم کنند، همه ش تیر چراغ برق و هواکش و کولر آبی زنگ زده و درخت از تویم بیرون می آید. حالا که کم کم عشق را میفهمم. که به پنجره های زندگی ام اضافه شده. مخصوصا با آپارتمان های خیابان حافظ. حالا که کلی زندگی دیده ام و تمرین فهمیدن آدم ها را می کنم. حالا که دیگر همه چیز تمام شده. تلاش برای جلب توجه معنایی ندارد. حالا که به اندازه دو سال و تمام این چیز ها از من دو شده ای. و تو دیگر دوستم نداری. حالا که فکر میکنم احتمالا هیچ وقت نداشتی. حالا که دیگر هیچ وقت هیچ چیز مثل سابق نمی شود. حالا که دیگر به غمِ آسمانِ بنفشِ پشتِ پنجره قطار عادت کردن... حالا که تو دیگر قرار نیست باشی هیچ وقت... . می شود لطفا دیگر غمگین نباشم؟