مواجهه ای معمولی با رمان منگی. ژوئل اگلوف. که خب من هم طرح جلد و مخصوصا سوسک خوشگلش را دوست دارم. ولی جلدش به کل بی ربط است. تازه آن آخر ها برای شام کریسمس یه رومیزی سفید تمیز پهن می کنند!


عجب پوره نخودی. این یک اصطلاح فرانسوی ست. وقتی مه غلیظی افتاده باشه یک جا. تصویری را به یاد می آورم. مه رقیق می شود و او چرخ جلوی دوچرخه اش را برای چند لحظه می تواند ببیند. اما این زیاد طول نمی کشد. کل داستان مه ی است که باران نمی شود. 

مه و بعد سگ ها ولگرد. هواپیما هایی که نزدیک زمین پرواز می کنند. باد هایی که بوی خوش نمی آورند. کارخانه ها. ماهی های مریض. گردش آخر هفته بین زباله ها. برای آنکه همه چیز خطرناک باشد و کثیف و زشت. راوی اول شخص، این جاست. با خورده روایت ها و شخصیت ها و مفاهیم اندکی که این جا کیفیت و شکل خاص خودشان را دارند.  

دوستش دارم. وقتی توی پارکینگ کشتارگاه، به هواپیما ها علامت می دهد که بروند بالا و بالاتر... . وقت هایی که چشم بسته ، اگر اتفاقی نیوفتد یا کسی صدایش نکند، می تواند تا خود رختکن رکاب بزند. به خاطر آنکه خاطره هایش را به پرنده هایی که انگاره افتاده اند توی نفت سیاه تشبیه می کند. کشتارگاه برای او جای عجیبی ست. و توی همان کشتارگاه عاشق شد. زمان کوتاهی که فکر کرد شغلش آنقدر ها هم بد نیست. یا حتی آن اطراف چقدر قشنگ است. صفحه شصت و دو و شصت و سه کتاب را کنده ام و به دیوار اتاقم چسبانده ام. مربوط به آن نوع از لحظه ها و خاطره های عاشقانه ای است که خب، روح طرف هم از آن ها خبر ندارد.

و کشتارگاه تاثیر عجیبی روی روان آدم می گذارد. مثلا بعضی ها آن جا هستند که آنقدر کشته اند، فرقی نمی کند خوک می آید زیر دستشان یا آدم. برای همین او اگر بورچ را نداشت که با او صحبت کند حتما دیوانه می شد. بورچ برای همین توی داستان است. تا دوست او باشد. و دست کم وقتی برای مدت کمی، ابر ها و دود و مه کنار می روند و خورشید دیده می شود، کسی باشد که به زور او را بی آوری تا نور را نشانش دهی. 

مادربزرگش هم هست. بدون بک استوری و اینکه خلق و خو و کیفیت حضورش تاثیر خاصی روی داستان داشته باشد، هر صبح سرش غر می زند. یک جورهایی توی داستان اضافی ست، ولی من درکش میکنم. مخصوصا اینکه دوست ندارد مهمان بی آید توی خانه. آدم از یک سنی به بعد اگر روز هایش شبیه هم نباشد فکر می کند آخر زمان شده. 

آن پیرمردی که هراز چندگاهی به او سر می زند. پیرمرد قبلا توی کشتارگاه کار میکرده و کله اش می رود توی دستگاه برش کله. حالا توی ماشین های کهنه زندگی می کند و این تکان دهنده س. اگر صبحی دیر بیدار شود، ممکن است با ماشین برود توی دستگاه پرس. هربار که میخواهد خداحافظی کند می گوید مواظب باش. و بعد تاکید می کند: مخصوصا مواظب دستگاه برش کله.

راوی منحصر به فرد است. چون برخلاف بقیه می خواهد از آن جا برود. ولی داستان صرفا توصیف  است و این خواسته او. چون او حتی نمی داند چطور و کجا. هیچ تلاشی نمی کند و داستانی با مانع و نقشه شکل نمی گیرد. رمان حتی نوید بخش هم تمام نمی شود، با یک کابوس. توی کشتارگاه. بین گاو هایی که می آیند تا سرشان را ببرد، خودش را می بیند...


صبح شبیه چیزی که از صبح می فهمی نیست. اگه عادت نداشته باشی، حتی شاید ملتفتش نشی. فرقش با شب خیلی ظریفه. باید چشمت عادت کنه. فقط یه هوا روشن تره. حتی خروس های پیر هم دیگه اونا رو از هم تشخیص نمیدن. هوای گند یه شب قطبی رو تصور کنید. روز های قشنگ ما شبیه همونه.