پاکنویس

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

۹۶/۱۱/۲۹
۱۹:۵۹

ما در دوست داشتن خودمان بی عرضه هستیم

برای خود عزیزم. که انقدر به او بی توجه بودم...


کاش انقدر این جمله رو اعصاب " خودتون، خودتون رو دوست داشته باشید" را نگید. و راهکار های رو اعصاب ترتان را هم. مثل لبخند زدن به خود. سرزنش نکردن خود. با خود مهربانی کردن. صبح به صبح مراسم صبحگاهی برای بوسیدن خود برگزار کردن. استفاده از کلمات محبت آمیز در مورد خود. و هزار راهکار مزخرف دیگر.کاش مسئله مهم دوست داشتن خود و رابطه انسان با درون خودش را انقدر کوچک و حقیر و گذرا، و فقط برای فرار از نیاز های رفع نشده مطرح نکنید. دوست داشتن خود، پناهگاهی نیست که بعد از ترک شدن های ترحم برانگیز و رقت انگیزتان، نه شنیدن ها در جواب ابراز عشقتان یا احساس دوست داشته نشدن از جانب بقیه، به آن پناه ببرید. این مسئله مهم، چیزی نیست که یک بعداظهر از سر بیکاری تصمیم به عملی شدنش بگیرید و تا صبح نشده نتیجه ش را ببینید. کدام رابطه اینطور شکل گرفته که رابطه آدم با درون خودش اینطور شکل بگیرد؟ این وقت ها که تلاش می کنید باور کنید، و به بقیه هم بقبولانید که خودتان را خیلی دوست دارید چون برای خودتان گل می خرید، بیشتر از هر وقت دیگر برای آدم ترحم برانگیز هستید. بارها شده که سعی کرده ام خودم را دوست داشته باشم و تا پنج دقیقه فکر می کردم در این راه خیلی هم موفق بوده ام، اما از درون احساس وحشتناک بدی پیدا می کردم. نیاز دوست داشته شدنمان توسط خودمان، نیازی ست که چه در صورت دوست داشته شدن چه نداشته شدن از جانب بقیه، همیشه وجود دارد. فقط سعی می کنیم او را فراموش کنیم چون در دوست داشتن خودمان بی عرضه هستیم. این نیاز وقتی ترک می شویم فقط برای این ناگهان حس می شود که چیزی برای سرگرم شدن و فراموش کردنش نداریم. اذیتمان می کند و فکر میکنیم با رژ لب زدن و رقصیدن جلوی آیینه برای چند دقیقه به راحتی رفع می شود. دوست داشتن خود، به تلاش نیاز دارد. به رسیدن به معیار های پنهایی در ضمیر ناخودآگاه ما که با تکامل و پخته شدنمان به مرور تغییر می کنند. و مزیت این رابطه همین است که با عوض شدن این معیار ها، ما هم می توانیم عوض شویم. مزیتی که در مورد روابط بیرونی نمی بینیم. وقتی کسی معیارش تغییر می کند یا شما را ترک می کند یا تحمل. و همین طور بالعکس در مورد شما. بدون اینکه چیزی از دوست داشته شدن وجود داشته باشد. دوست داشتن خود، ارتباط با درون، نه یک روزه به دست می آید، نه یک ماهه نه حتی در طی ده سال. بعد از رسیدن به حداقل هایی که دلمان می خواهد، باید همیشه در تلاش باشیم تا معیارهای درونی برسیم. خودمان، توجه همیشگی از ما می خواهد. مراقبت. آسیب ندیدن از هیچ کس. با قربان صدقه هیچ خودی نمی تواند خودش را دوست داشته باشد. هرچقدر هم مهربانی کنید و برای خودتان گل بخرید، تا وقتی نیازهای اصلی ش را برطرف نکنید نمی تواند شما را دوست داشته باشد و شما هم نمی توانید مطمئن باشید عشقی که به خود می ورزید واقعی ست. این نیازهای اصلی برای هرکس متفاوت است. انقدر این راهکار های کلی مسخره ای که درواقع نتیجه دوست داشتن خودمان است، نه راهکار و روشی برای دوست داشتن به خورد بقیه ندهید. دوست داشتن خود عرضه می خواهد. تلاش. کاری که اکثریت آدم ها بلد نیستند...

پینوشت: اگر از طرفداران دوست داشتن های بی قید و شرط و بی دلیل هستید، از خودتان بپرسید، برای چی برای دوست داشته شدن از جانب خودتان تا این اندازه تلاش می کنید؟ دلیلی دارد؟ و این خودتان دقیقا کیست؟ مشکل حل می شود.

۶ نظر
نرگس سبز
۹۶/۱۱/۲۹
۱۵:۵۲

مردی به نام اوه

تناقض باعث جذابیت می شود. مثلا قصابی را تصور کنید که به شدت وسواسی ست و از خون هم وحشت دارد. می بینید برای پرداختن این شخصیت دست شما تا چه اندازه باز است و چقدر جذابیت در آن نهفته. 
مردی به نام اوه، دو تناقض بزرگ در نگارش و شخصیت پردازی دارد. ویژگی های شخصیت اوه با علاقه ش به همسری که کاملا از نظر شخصیتی مقابل او قرار دارد در تناقض است. و این تناقض پیش تر می تواند جذابیت های بیشتری به وجود بی آورد. و تناقض لحن داستان با تراژدی که قرار است اتفاق بیوفتد. 
کتاب پر از توصیفات و تشبیهات جالب و نوست. رمان، به زمان امروزه ما نزدیک است. و پر از صحنه های تاثیر گذار. مردی به نام اوه را حتما بخوانید. قبل از آنکه فیلمش را تماشا کنید.
۲ نظر
نرگس سبز
۹۶/۱۱/۲۷
۱۸:۲۳

جمعه

از لحظه ای که دیگر هیچ چیز به تخمت نیست. جمعه های من اینطور شروع می شود. از همان لحظه که میبینم زمان به طور ناگهانی، لاغر تر و تکیده تر از آن است که وجودش آزاردهنده باشد. روز های جمعه ی من عجله ندارند شب شوند. از درون احساس آرامش عجیبی می کنم. احساساتم را فراموش میکنم. تاثیر هیجان های گذشته از روی وسایل اتاقم یا بند انگشت هایم کاملا محو می شوند. موجودی از درون مدام خواهش می کند به تمام اتفاقات اطرافم توجه کنم. بیشتر مکث کنم. مکث ها آرامشم را بیشتر می کنند. روی آسمان مکث میکنم. وقتی کسی درپیاده رو منتظر ایستاده. نیم ساعت به تلویزیون خاموش نگاه میکنم. حتی موقع شاشیدن ها سرم را خم میکنم تا بهتر دقیق شوم. یا تصویر محوم روی آیینه ی بخار گرفته حمام که شبیه شبح های مهربان می شود. همه چیز برایم آرامش بخش است. از همان لحظه که دیگر هیچ چیز به تخمت هم نیست.  رویاهایم بی روح می شوند. انگار یکی می آید همه ی چراغ ها را خاموش می کند و روی رویاهایم پارچه های پهن سفید می کشد تا گرد و خاک نگیرند و منتظر می ماند تا جمعه تمام شود. انرژی برای خوشحال شدن یا غمگین شدن ندارم. در جمعه ها هیچ کس را دوست ندارم. خودم را هم یک جایی در گذشته یا آینده ترک میکنم. برای آدم ها توضیح می دهم که اصلا حالم بد نیست. فقط جمعه شده. و دنیا به طرز عجیبی آرام است. تا وقتی یک اتفاق کوچک دوباره همه چیز را زنده کند. نور زرد تراس آپارتمان کناری. پستی در اینستاکرام. صدای خنده ی دختر سه ساله ی همسایه پایینی. دوست ندارم تمام شود. مثل وقتی ست که مجبوری معاشقه ای را تا صبح تمام کنی، و آروز میکنی کاش شب بیشتر کش بی آید. جمعه های من در روزهای ثابتی اتفاق نمی افتد. هر دو روز یک بار. هر یک ماه یه بار. بعضی وقت ها هر هفته یک بار. بستگی دارد چقدر خسته شده باشم. از همه چی. بعد دیگر خودم تصمیم نمی گیرم. یک صبح از خواب بیدار می شوم و میفهمم امروز جمعه است. درست از همان لحظه ای که دیگر هیچ چیز به تخمت نیست....


+موسیقی جمعه ها: دانلود

۴ نظر
نرگس سبز
۹۶/۱۱/۲۵
۰۱:۳۰

می ترسم از اون لحظه که دیوونه نباشی

شبِ از ساعت هشت گذشته ی بارانی بود. بارانی که نه برای قدم زدن بود و نه برای پناه گرفتن زیر سقفی. باران تند کردن قدم برای زودتر رسیدن به مقصد بود. وسط بلوار ایستاده بودم و از انکعاس چراغ ها روی خیسی آسفالت کیف می کردم. چراغ قرمز برایم می خندید و چشمک می زد. شبنم آن طرف خیابان، با دست ها و بینی سرخ و لبخند از ته دلِ از ته دل، اشاره می کرد زودتر خیابان را رد کنم. داد زدم:" آبجی شبنم" و ماشینی با سرعت از رو به رویم رد شد. داد زدم:" من دارم غرق میشم" و دست هایم را باز کردم. خیسی آسفالت نور ماشین ها را منعکس می کرد. نور تیرهای چراغ برق. از صدای برخورد باران با کلاه کاپشنم کیف می کردم. شبنم دستش را بالا آورد و با خنده ی بیشتر اشاره کرد بیا. زیر لب هم جمله ی کوتاهی گفت که نفهمیدمش. داد زدم:" می ترسم تا برسم بهت بمیرم. بمیرم بدون اینکه تو رو توی لباس عروس دیده باشم". جمله ی آخرم را خوب نشنیده بود. چراغ قرمز خندیده بود و صدایم با صدای خیس رد شدن لاستیک ها از روی آسفالت بارانی مخلوط شده بود. طوری با خوشحالی نگاهم می کرد انگار تازه متوجه شده یک خواهر کوچک تر از خودش در جهان دارد. دستم باز بود. خنده ش به تکان خوردن شانه ها رسیده بود. لب خوانی کردم. می پرسید:" چی میگی؟". بلند تر داد زدم:" میترسم بمیرم و تو رو توی لباس عروسی نبینم... لباس عروسی... لیلی". لیلی اسم خواهر زاده ی احتمالی ام است. احتمال یک هزارم شیرین زندگی من. اسمش را خودم انتخاب کردم. شبنم جفت دست هایش را گذاشت روی سینه ش و قیافه دردمند خنده دار به خودش گرفت. لب خوانی کردم که گفت:" الهی... لیلی." خندیدم. به آسفالت بارانی نگاه کردم. میخواستم تصمیم بگیرم باران را در شهر دوست دارم یا در جنگل. صدای شبنم را شنیدم. کم بود. ضعیف. نم نم بود. مثل بارانی که برای قدم زدن باشد. می گفت:" بیا. سردمه." دست هایم را بردم دور دهانم. داد زدم:" دارم غرق میشم. دارم میمیرم. قبل اینکه با لیلی رفیق بشم..." نگذاشت ادامه بدم. می خندید و می گفت بیا. نگران محیط بود. من جز انکعاس چراغ ها چیزی نمی دیدم. نفس گرفتم و ادامه دادم:" قبل اینکه شب از دلتنگی بکوبم بیام خونت تا تو خواب ببینمش... لیلی.". بعد داد زده بودم. پشت سر هم. گفته بودم لیلی. لیلی. لیلی. آبجی شبنم لیلی. لیلیییییییی. نور ماشینی چشم هایم را اذیت کرد. اخم کردم. ساکت شدم. به شبنم نگاه کردم. هنوز آرام بود. نم نم. جدی شده بود. جدی جدی. اشاره کرد بیا. نگران بود. نگران محیط بود. به ماشین ها نگاه کردم. روی انکعاس ها پا گذاشتم. چند قدم بیشتر نبود. لحن شبنم نگران بود. مهربان هم بود:" نکن عزیزم. همه داشتن نگاه می کردن. یه چیزی میشه". 

فکر می کردم. فکر می کردم هرکس یک طور این زندگی را تحمل می کند. من، با دیوانگی.

۷ نظر
نرگس سبز
۹۶/۱۱/۲۳
۰۷:۳۳

فرقش با بقیه؟ شنیدن صدای خنده ش نیاز است.

معشوقتان را بیشتر بخندانید. بیشتر او را بو کنید. در همه جا. کنار لباس های شسته. کنار عطر تند مرد بغل دستی در مطب دکتر. وقت باران. اینطور هر عطری برایتان لذت تداعی می آورد. به جای هدیه خریدن برایش هدیه بسازید. شالگردن، شعر، یادداشت و موسیقی یا گلدانی که گلش را خودتان پرورش داده اید. معشوقتان را زیاد غافل گیر کنید. هرروز جزئیات بیشتری در چهره ش کشف کنید. سعی کنید تا جایی که می توانید درکش کنید. از هر فرصتی برای نگاه کردن به تکان های آرام ماهی زیر پوست گردنش در نور آفتاب استفاده کنید. خوشحالش کنید. برایش بلند بلند کتاب بخوانید. عکس... تا میتوانید از معشوقتان عکس بگیرید، با دوربین و بی دوربین. وقت هایی که به چیزی خیره شده و در جای دیگری سیر می کند بهترین تصویر برای ثبت شدن در دل و جان است. برای وقت های تنهایی که قرار است در خلوتتان قربان صدقه ش بروید. برای حال خوبش، خلاقانه، تلاش کنید. و در اندیشه و روح طوری نفوذ کنید تا بتواند بالاتر رفتن و بهتر شدن را بعد از شما، به خاطر شما احساس کند 
فغان شیوه ی عاشقی نیست. همیشه فرصت برای بوسیدن و شنیدن صدای خنده ها وجود ندارد. فغان و التماس فقط از جان تان کم می کند. نیاز هایی که به دست او برطرف می شود رها کنید. نیازهایی هست که خودتان از پسش بر می آیید. مثلا معشوفتان را زیاد بخندانید. او را بو کنید. برایش هدیه بسازید. برای خوشحال کردنش خلاقانه تلاش کنید...
۸ نظر
نرگس سبز
۹۶/۱۱/۲۰
۲۳:۰۹

با اقتباس از شعر گروس عبدالملکیان

http://s8.picofile.com/file/8318996626/photo_2018_02_09_22_37_53.jpg


+دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد/ محمدرضا شجریان: دانلود

۱ نظر
نرگس سبز
۹۶/۱۱/۱۸
۲۲:۳۶

نیگس

این استاد 67 ای به "ر" های وسط کلمه میگه "ی". مثلا به مرسی میگه مِیسی. به اصغر فرهادی میگه اصغی فیهادی. به زیر و بم میگه زی و بم.

داشت راجع به سینما تجربی حرف می زد. مکث کرد. ده ثانیه بدون هیچ حرفی زل زد به چشم هام.

این استاد 67 ای به "ر" های وسط کلمه ها میگه "ی". مثلا به شهریار میگه شهییار. به پاریس میگه پاییس. به برگ ریزان میگه بیگ ریزان.

منو بلد شده. فهمیده کی ها حرف دارم بزنم اما خجالت می کشم. کجا سوال دارم بپرسم ولی می ترسم زیادی بدیهی باشه واس همین نمی پرسم. میخواد مجبورم کنه بتونم تو جمع حرف بزنم. چون منو بلد شده. 

این استاد 67 ای به "ر" های وسط کلمه ها میگه "ی". مثلا به مبصر کلاس میگه مبصیِ کلاس. به سریر خون کراساوا میگه سییره خون. به فریاد میگه فییاد.

داشت راجع به سینما تجربی حرف می زد. مکث کرد. ده ثانیه بدون هیچ حرفی زل زد به چشم ها. پرسید:« نیگس... سوال دایی؟ بپرس. هر حرفی داری با صدای بلند، طوری که نه فقط من، همه بشنون بگو».

این استاد 67 ای به "ر" های وسط کلمه ها میگه "ی". مثلا به مرسدس میگه میسدس. به سهراب میگه سهیاب. به شعر سعدی میگه شعیِ سعدی. یا مثلا به نرگس میگه نیگس...


بی ربط نوشت: چند وقت پیش اسماعیل غنی زاده اومد تبریز. نمیدونم چرا از این دیدار ها نمیتونم بنویسم. بهم کتاب و پرتقال داد. و جز معدود دفعه هایی بود که بعد غروب با حال خوب برگشتم خونه.

پس نوشت: این استاد آسمون های شنبه رو واسم سبز می کنه.

۱۲ نظر
نرگس سبز
۹۶/۱۱/۱۸
۲۱:۴۲

اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی

"درباره ی فیلم عرق سرد"


فیلم روی موضوع به شدت چیپ و سطحی دست گذاشته. سطحی به اندازه ی اعتراض به حق پوشش و اجباری نبودن حجاب. مثل ورود زنان به ورزشگاه. این همه موضوع عمیق تر و درست حساب تر، چرا باید دست بگذاریم روی قانونی که به زن حق خروج از کشور بدون اجازه ی همسر را نمی دهد؟ چرا زن ها را انقدر درگیر مسائل سطحی می کنیم وقتی تا این حد مشکلات عمیق تری در جامعه وجود دارد؟ ابتدایی ترین حقوق های یک زن، در برابر این همه مشکلات ریز و درشت چه ارزشی دارند؟

...

در یک سکانس، قاضی به باران کوثری می گوید در مورد هیچ زنی هیچ استثنایی وجود ندارد. دکتر یا ورزشکار. بدون اجازه ی همسر هیچ زنی نمی تواند از کشور خارج شود. باران کوثری بلند می شود و می پرسد:" دختر خودتم بود همین حرف و میزدی؟". کل سینما دست زد. و قاضی سکوت کرد.


موضوع فیلم آنقدر حساس و مهم هست که اصلا لازم نیست از نظر فنی و ساختاری و هرچیز دیگری بررسی شود. هنر تاثیر است. و هرکس شیوه ی تاثیر گذاری اش را خودش انتخاب می کند. کسی مثل برشت هرکاری می کند تا مخاطب احساساتی نشود. کسی هم مثل ارسطو به کاتارسیس اعتقاد دارد. بنابراین، نوش جان کارگردانش که با احساساتی کردن مخاطب به هدفش رسید. 


۳ نظر
نرگس سبز
۹۶/۱۱/۱۳
۲۰:۵۱

satantango را ببینید ببینید ببنید

فیلم هفت ساعته که ریتم ش به شدت کند است و ذهنی که به این نوع سینما عادت ندارد ممکن است فیلم را در همان دقایق اولیه پس بزند. اما سعی کنید صبور باشید.این کندی، ضرورت دارد. با دقت ببینید و این ضرورت را کشف کنید. محتوا کاملا در قالب فرم درآمده و فیلم به هیچ وجه مضمون زده نیست. هم روایت، هم ادبیات، هم فلسفه و هم تصویر دارد و کاملا سینماست. تفاوت بلاتار، کاگرذان مجارستانی فیلم، با کارگردان های هم سبک خودش می تواند در همین باشد که از سینما برای رسیدن به اهداف غیرسینمایی خودش قربانی نساخته. ساختار فیلم نامه و سبک کارگردانی و اندیشه ها در این فیلم جدید و نوست. و برای من مهم تر از این لذت هفت ساعته، این است که از این به بعد برای سوال " چه فیلمی را در دنیا بیشتر از هر فیلم دیگری دوست دارید" یک جواب درست حسابی دارم. 

۱۴ نظر
نرگس سبز
۹۶/۱۱/۱۲
۰۳:۱۲

از تنهایی

"این خیلی بده، که آدم یکی رو خیلی بخواد. بعد طرف بره، بیاد، هی آدمو بگاد."

رفتی و چیزی که باعث می شود به آدم ها سخت بگیرم تنهایی ست. من از تنهایی به خاطر تو می ترسم. هربار که رو به روی شیشه های خشک شویی محله می ایستم، تنهایی اویزان از گوش هایم، چمپاتمه زده در نگاهم و پیچیده شده در ناف شکمم واضح تر از هر عضو دیگر بدنم منعکس می شود. تنهایی من در سوزش ادرار، در درد پریودی، در بی تاب شدن از وزن سنگین فک پایینی و بی رمق شدن چشم ها. در استرس نحوه ی استفاده از توالت فرنگی و نوشتن فیش بانکی و پیام دادن به استاد مورد علاقه م. از تنهایی کشیدن می ترسم. تنم احساس تنهایی می کند. حالا که تاثیر انتزاعی هیچ کدام از تصویر های آن تصویر گرهایی نیستم که سوژه هایشان دست هایی بلند برای توانایی در آغوش گرفتن خودشان را دارند، خواسته ی یک آغوش معمولی برایم خود تنهایی ست. تنهایی م در نیاز به مهربانی و نوازش است . از تنهایی های بزرگ و طولانی که به مرور برای ورود آدم ها به درونت مرز و ممنوعیت مشخصی می سازد می ترسم. هربار که قسمت هایی از تنهایی را در پیاده روی های عصر های زوج، پشت سرم جا می گذارم، دلم تاب نمی آورد و موقع برگشت دوباره تک تکشان را جمع می کنم و به کنج اتاق بر می گردانم. به زیر پتو. برشان می گردانم در دستشویی های چهل و پنج دقیقه ای شب های سخت. شب های سخت و تنهایی مرا می ترسانند. تنهایی که هیچ وقت انقدر جدی خودش را در زندگی ام پخش و پلا نکرده بود. تنهایی من در اسنپ های قبل از هفت عصر، از خانه تا تئاتر شهر تبریز، تنها بلیط خریدن و تنها نشستن روی آن صندلی ها  ، غم کهنه ی یک زن چهل ساله در هزار سال پیش را روی دلم می نشاند . مرا از آدم ها زده می کند که مجبورم تنهایی غم های کهنه را تحمل کنم. تنهایی در ضعف، بعد از ترک شدن و بدتر از همه ی این ها، از خودت تنها شدن آنقدر زخم می زند که تو مدام فکر میکنی پس چرا بقیه هیچ کاری نمی کنند؟ پس چرا کسانی که زخم ها را کشیده اند برای درک تو سراغت نمی آیند؟ چرا مجبوری در تنهایی هایت تا این اندازه تنها باشی؟ 

بی پاسخی و تنهایی سخت گیری می آورد. من از تنهایی می ترسم. من هربار در پیاده روی های روزهای زوج تکه های تنهایی را در خیابان دور می ریزم و سعی می کنم فراموش کنم اما دلم تاب نمی آورد. می ترسم این تنهایی آنقدر بزرگ و طولانی شود که اگر روزی دوباره برگشتی، آنقدر و آنقدر و آنقدر سخت گیر شده باشم که پشت آن مرز مشخص کنار بقیه نگهت دارم. و تنهایی با من کاری کرده باشد که دیگر بیشتر از خودم به تو فکر نکنم...

۱۱ نظر
نرگس سبز