در انتظار گودو

در انتظار گودو

ساموئل بکت/ علی اکبرعلیزاده/ نشر بیگدل

تئاتر ابزورد و نمایشنامه هایی مانند در انتظار گودو، چهارچوب و تعاریف تازه و ساختار شکنی های قرن بیستم است. جایی که ساختار های اولیه و داستان پردازی های قدیمی از میان می روند و موضوعات جدیدی برای نقد و بررسی آثار ادبی و هنر نمایشی ساخته می شوند. نبود نتیجه گیری مطمئن و امکان وجود برداشت های متفاوت هم ممکن است از ویژگی های این ساختار جدید باشد. لایه های روانشاسی و فلسفه ی پشت نمایشنامه شناور به نظر می رسند. جست و جو برای یافتن نماد در این نمایشنامه کار بیهوده ای ست. آنچه که روی صحنه اتفاق می افتد، مفاهیم خالصی ست که از عناصر خارج از ذهن برای انتقال استفاده می شود. هیچکدام از آن عناصر مابه ازای خارجی ندارند. حتی تنها درختی که در صحنه وجود دارد هم شبیه درخت هایی نیست که ما می شناسیم.

استراگون و ولادیمیر هر دو با انسان های عادی متفاوت اند. فراموشی مفرط استراگون که در طول نمایشنامه مدام با آن بازی می شود و از جذابیت های متنی ست، ولادیمیر یازده ساله که منطقی تر و پخته تر از استراگون به نظر می رسد. لاکی خدمتکار که بدون کلاه نمی تواند فکر کند و پوتزویی که مدام اشیای دوست داشتنی اش را گم می کند. همه ی ویژگی ها و توضیحاتی که برای اغراق آمیز شدن بازی ها داده شده آدم های ذهنی ای را می سازند که ما مثلش را نمی توانیم در دنیای اطرافمان پیدا کنیم.

در میان شخصیت ها،لاکی خدمت کار شاید تنها نماد کم رنگ و کم نورِ "در انتظار گودو" باشد. کسی که برده بودنش اختیاری ست. اما زمانی که شروع می کند به فکر کردن و ادا کردن جملات به ظاهر ناپیوسته و نا مربوط دیگر مشکل می توان متوقفش کرد و دوباره چمدان ها و سبد را به دستش داد. 

کاری که بکت قرار است انجام بدهد ساختن همین دنیای جداگانه ست. با مفاهیم جدید دنیای خودش. به عنوان مثال، اصلی ترین مفهومی که در انتظار گودو نابود می شود مفهوم "زمان" است. اهمیت ندادن به کلمه ی "کِی" و حتی اشاره ی مستقیمی که به دفعات تکرار می شود در مورد ناکار آمد بودن زمان. 

پوتزو:" شما هم با این زمان کوفتی خودتون همه ش شکنجه م می دید. نفرت انگیزه. کِی! کِی! یک روز، این بس نیست واستون؟"

زمان ممکن است نماینده تمام مفاهیمی باشد که انسان برای درک بهتر جهان بیرون از ذهن ساخته است در حالی که ممکن است با واقعیت منافاتی نداشته باشد. به همین دلیل است که در برخی از مقالات آثار بکت را اگزیستیالیسم و ابزورد نمی دانند چرا که بکت به موجودیت آنچه که خارج از ذهن وجود دارد، اعتقاد نداشته. و میان ذهن و دنیای خارج از ذهن پیوندی نمی بیند.

همه ش همین است. رویه ی تکراری و هر روزه. انتظار کشیدن و تغییر نکردن. چیزی که مدام در طول نمایشنامه با آن برخورد می کنیم. حتی وقتی در پرده ی دوم درخت به فاصله ی یک روز، چند بزرگ سبز دارد و پوتزو و لاکی حالا کور و لال شده اند. اما اصلی ترین چیز تغییر نکرده. هربار پسر بچه ای می آید. بشارت دهنده ای که تنها او گودو را می بیند و اطمینان می دهد که فردا غروب حتما آن ها گودو را ملاقات خواهند کرد و همه ی ما مطمئنیم که این اتفاق نمی افتد. ولادیمیر در پرده ی دوم شعری می خواند با این عنوان که آشپزی سگی را به خاطر خوردن گوشت می کشد و روی سنگ قبرش می نویسد، آشپزی سگی را به خاطر خوردن گوشت می کشد و روی سنگ قبرش می نویسد... این تکرار مداوم و عبث. یا صحنه ی دیگری که استراگون و ولادیمیر با سه کلاه رو به روی هم ایستاده اند و چند بار جای کلاه ها را با هم عوض می کنند تا بالاخره هرکس به کلاه خودش برسد. تداعی سردرگمی و سرگیجه. تو در تو.مانند آیینه هایی که مقابل هم قرار می گیرند. که با ساختار و مفهوم اصلی نمایشنامه هم سو هستند. 

اما اصلی ترین مسئله خود گودوست.

تا انتها انتظار گودو را کشیدن. جست و جو برای یافتن این مفهوم، جایی بیرون از تعاریف معمول ذهنی در عین استفاده از آن ها. تلاش برای ساختن ماهیتی برای گودو. گودو از کلمه ی god برگرفته شده یا می شود با ترکیب اسم های اختصاری گوگو و دی دی (شخصیت های اصلی نمایشنامه) گودو را به اصلیت ناشناخته ی آن دو نسبت داد؟ یا حتی از خدا به اصلیت رسید و آن دو را یکی دانست؟ شاید هم گودو همان سعادتی باشد که جایی دور، خالی از هر گونه مفاهیمی مانند امید و اطمینان انتظارش را می کشیم. بدون هیچ تلاشی.

استراگون: خب بریم؟

ولادیمیر: آره بریم

[حرکت نمی کنند]

۹

برای پنج شنبه ها، ساعت دوازده ظهر

ویرایش نشده و پر از غلط املایی... ولی دوست داشتنی ترین برای خود خودم.

دوست داشتن او، شبیه دوست داشتن یک تابلوی نقاشی نصب شده روی یکی از دیوار های موزه متروکه ای بود که دلت می خواست هر هفته به دیدنش بروی. من هم هر هفته پنج شنبه ها آنجا بودم. رو به روی خانه اش. زنگ را می زدم و خیره می شدم به یک سوم بالای در. وقتی در را باز می کرد بهترین کادری که می شد برای دیدن چهره اش ببندی همان یک سوم بالای در بود. همیشه همین کار را می کرد. در را همیشه با دست های خودش برایم باز می کرد.

من هر هفته پنج شنبه ها ساعت دوازده ظهر رو به روی در آن خانه بودم. هیچ وقت نایستادم که درخت ها و گل های رز حیاطش را دید بزنم. دلم می خواست سریع تر از پله ها بروم بالا و خودم را برسانم به آن کاناپه ی شکلاتی جادارش که رو به روی تلویزیون گذاشته بود. او این را می دانست که یک کاناپه ی شکلاتی جادار فقط باید رو به روی تلویزیون باشد نه هیچ جای دیگر. بعضی روزها برای ناهار، همراه خودم و کیفم یک ظرف پر از کتلت هم می بردم.جز همان روز ها، هیچ وقت دیگری نمی شد در خانه اش چیزی برای ناهار پیدا کرد. اجاق گاز همیشه خاموش و یخچال همیشه خالی بود. تنها چیزی که در آشپزخانه ی او هویت داشت چای ساز قدیمی ای بود که قوری اش هم دسته نداشت. و باید اعتراف کنم خیلی هم خوب که دسته نداشت. چون وقتی با آن دست های گنده و قوی، پارچه ای دور قوری میچید و با مهارت لیوان های چایی را پر می کرد بیشتر از هر وقت دیگری شبیه تابلو های با ارزش موزه های متروکه می شد. دلم می خواست همان طور به دست هایش نگاه کنم.

به دست هایش وقتی با قوریِ بدون دسته چای میریختند یا وقت هایی که برای حساب کردن پول شیر کاکائو ها اسکناس ها را درون کیف چرمش می شمردند. یا دست هایش وقتی دنده را عوض می کردند و بلد بودند در ماشین، مثل بروس ویلیس سیگار را بین دو انگشت بگیرند تا آدم هوس چیزهای عجیب غریب کند.مثل تاکسی سواری در خیابان های نمناک نیویورک.

روز هایی هم بود که تمام وقتی که آنجا بودم را در خانه می ماندیم و من، سیگار کشیدنش را روی ایوان یا وقتی به دیوارِ کنار پنجره تکیه می داد تماشا می کردم. از هیچ چیزی حرف نمی زدیم. او از آن همه فیلم و کتابی که در کتابخانه اش داشت چیزی نمی گفت. منم راجع به اینکه دلم می خواهد پیتزا را با چه سسی بخورم یا از رومیزی سبز آرام چهارخانه اش خوشم می آمد چیزی نمی گفتم. "اوضاع خوبه؟" تنها سوالی بود که از او می پرسیدم. و او جز "بدنیست" چیز دیگری نمی گفت. حتی روز هایی که طبق عادت همیشگی از چهار تا پنج عصر روی کاناپه اش خواب بودم و وقتی بیدار می شدم میدیدم زیر چشمش کبود شده و کنار تلویزیون نشسته و منتظر من است. می پرسیدم:" اوضاع خوبه؟" بعد وقتی می فهمیدم که "بد نیست" یخ ها را از قالب می آوردم بیرون و می گذاشتم زیر چشمش. روی کبودی. تنها کاری که می کردم همین بود. بعد کیفم را جمع می کردم و از خانه می زدم بیرون. مثل همیشه. دوازده ظهر تا پنج عصر و بعد هم جمع کردن کیف و بدون خداحافظی رفتن.

آخرین پنج شنبه ای که آنجا بودم هوای خانه خاکستری شده بود. دیوار ها انگار زیر آفتاب تابستانی داشتند ذوب می شدند. هوای خاکستری و نور آفتاب سه بعداظهر آنجا را به غمگین ترین خانه ی دنیا تبدیل کرده بود. چایی را که تمام کردیم از روی کاناپه بلند شدم و تکیه دادم به اپن آشپزخانه. اولین بار بود که بوی سیگار داشت اذیتم می کرد. سیگارش را که تمام کرد بلند شد و نزدیک اپن آمد. بعد از آن فندکی که مدام روشن و خاموشش می کردم را از دستانم بیرون کشید و پرتش کرد روی کاناپه، دور کمرم را گرفت و نشاندم روی اپن آشپزخانه. آنقدر سریع که نفهمیدم چطور پاهایم از روی زمین جدا شد. داشتم به دست هایش نگاه می کردم که چسبیده بودند به لبه ی اپن و بدنش را به آن ها تکیه داده بود. وقتی متوجه تیکه ی اضافه ی ناخن شستش شدم شروع کرد به حرف زدن. 

کلمات در آن بعداظهر خاکستری و آن خانه ی غمگین در هوا معلق می ماندند و محو می شدند. واقعیت شبیه این بود که تابلوی دوست داشتنی ات روی دیوار موزه ی متروکه ای قرار است آرام آرام از بین برود. او همچین چیزی نمی خواست و گمان می کرد از یک جایی به بعد فقط باید تصویر بماند. وگرنه همه چیز نابود می شود. به آهستگی. راجع به این می گفت که دیگر به آن خانه و به دیدن دست هایش نروم. پنج شنبه هایم را طور دیگری بگذرانم. مثل کافه گردی یا پیدا کردن یک نیمکت دوست داشتنی در پارک نزدیک خوابگاه که بشود با آرامش رویش نشست و کتاب خواند. یک ساعت تمام داشت از پیشنهاد های مزخرفش درباره ی اینکه چطور اخر هفته هایم را پر کنم می گفت. ساعت چهار عصر بود. کشیدمش کنار و سمت کاناپه رفتم. فندک را کنار زدم و رویش دراز کشیدم. فکر نمی کردم بتوانم اما تا پنج عصر همان جا خوابم برد. وقتی بیدار شدم در خانه نبود. کیفم را جمع کردم. به تمام وسایل خانه اش نگاه ثانیه ای انداختم و بیرون آمدم. پوشیدن کفش هایم روی پله ها به اندازه ی یک قرن طول کشید. بستن بند ها که تمام شد، پله ها را پایین آمدم و دوباره به خانه اش نگاه کردم.

او در حیاطش، یک درخت زرد آلو و سه بوته گل رز و چندتایی هم گل میمون داشت.

۲۶

جیمز نچوی ( 2 )

قرار است بیشتر تمرین کنم و بهتر باشم :کلیک


۷

به مناسبت آن قسمت از آهنگ که می گوید: ولی نه اندازه ی رژ سرخ تو!

" گور بابای آن مردک خیکی که اسمش را گذاشته اند آینده". صبح اردیبهشتی امروز را با این جمله شروع کردم. یک صبح ملال آور و کسالت بار دیگر. فکر کردم کاش دیشب خودم را از نرده های ایوان می انداختم پایین. یا پدر آن دختر نه ساله ی چشم آبی ای که هفته پیش کشتمش می آمد با بالش خفه ام می کرد. ولی واقعیت این است که من قاتل هیچ دختر نه ساله ای که چشم آبی دارد نیستم. من هفته ی پیش هیچ کار هیجان انگیز دیگری را هم انجام نداده ام. هر صبح چشمم را در این اتاق باز می کنم و می بینم قرار نیست امروز با دیروز، با هفته ی پیش، ماه پیش یا حتی یک سال پیش هیچ فرقی بکند. فقط امیال درونی ام هستند که هر صبح شبیه یک جانور عجیب می شوند. دوست دارم دختر بچه ای به دنیا بی آورم و خودم پدرش باشم. دیدن رابطه ی پدر ها با دختر بچه هایشان باعث می شود تمام گلبول های قرمز خونم شکل پاپیون شوند. بعضی صبح ها هم دلم می خواهد یک نفر باشد که سکوت کند و من تا جایی که دستم توان دارد بزنم روی صورتش. بعد پوست لپش آویزان شود و تکه تکه شود و بریزد زمین. کل فرش اتاق را به گند بکشد. خون از زیر پوست هایش بریزد بیرون و همچنان سکوت کند. این یعنی اوضاع اصلا خوب نیست. و اینکه اوضاع خوب نیست کهنه ترین شی این اتاق است چون هیچ وقت اوضاع خوب نبوده. یکسال پیش هم همین بود. پریروز هم همین بود. مطمئنم شش ماه دیگر هم همین خواهد بود. فهمیدن و نفهمیدن هم تغییری در این روند ایجاد نمی کند. نمی توانی موجود شیشه ای باشی و مردم بتوانند کامل درونت را ببینند. کنارت روی صندلی نشسته اند و فکر می کنند گمان می کنی خیلی بلدی و زیر میز اتاقت را ندیده اند که به خاطر راضی نبودن از خودت با کلی برگه ی خط خطی و جر خورده پر شده. خیلی طول کشید که بفهمم آدم ها توی خودشان هستند نه توی تو. کنار تو اند نه توی تو. فقط خودت می توانی وقتی کسی حواسش نیست با کله به گردنت فشار بی آوری و چشم هایت را بکنی توی خودت و درونت را ببینی. کسی حوصله ی توی من آمدن را ندارد و فهمیدن این مسئله هیچ کمکی به من نکرد. فقط فهمیدم اما اوضاع تغییر نکرد. کسی کله اش را نکرد توی شش هایم تا سر کج کند ببیند قلبم در چه وضعیت بغرنجی ست. نمی شود هم به کسی خورده گرفت. من هم تا به حال توی کسی نبوده ام. قاتل هیچ دختر بچه ی نه ساله ای که چشم  های آبی دارد هم نبودم. دست من هم نبوده که نوجوانی ام محکوم باشد تمام روز هایش را در یک اتاق بوگندوی مزخرف با دیوار های کرمی بگذراند که هنوز برای من از هرجایی در این دنیا دوست داشتنی تر است. چگالی خوشبختی و هیجان و آرامش و آزادی ذهن در زندگی من صفر است. برای یک مرد خیکی شکم گنده دارم خودم را ذره ذره اینجا، لا به لای کتاب هایی که دوست ندارم تمام می کنم و او همچنان در گوشه ی ذهنم ایستاده و قسمت گوشت آلوی دستش را می خاراند.
تف به این اتاق و زندگی. تف به آن مردک خیکی ای که شما به آن می گویید آینده! 
۱۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان