Green Is the Warmest Colour

۱۲ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۹۶/۰۷/۲۶
۱۶:۳۱

شناخت یا دانشی که از طریق هنر درک می شود، تجربه ای از فرم یا شیوه ی دانستن یک چیز است

_ شناخت یا دانشی که از طریق هنر درک می شود، تجربه ای از فرم یا شیوه ی دانستن یک چیز است و نه کسب دانش و آگاهی درباره ی آن چیز. چرا که هنر، شیوه ی گزاردن است نه گزاره. ( این مسئله خیلی مهم است. کسایی که فقط به دنبال آگاهی صرف هستن و هیچ چیز از هنر نمی فهمند عصبی کننده اند. حمایت از آثاری که صرفا قرار است اندیشه ای منتقل کنند بدون توجه به شیوه ی بیان آن اندیشه را هیچ وقت نمی فهمم)


_فرم تکنیک نیست. و هست. تکنیک امری آموختنی ست. و مقدمه ی فرم است. فرم امری زیستی: زیستن با خود، با جهان و با سوژه. از وجود، ریشه ها و زیست هنرمند زاده می شود. و از صدق با خود. 


_هنر، بناکردن خود _و خود مدام در حال شدن_ است. و استقرار فردیت.


جملات از سرمقاله ی مجله ی فرم و نقد است. حتی اگر با مسعود فراستی مشکل دارید می شود دو سه نوشته ای که از آن در مجله چاپ شده کنار بگذارید و مقاله های دیگر را بخوانید. خیلی از مقاله های این مجله برای اولین بار در ایران ترجمه شده و برای کسانی که دوست دارند در سینما و ادبیات و به طور کلی هنر عمیق تر شوند مفید است. یک مقاله هم از فریدون هویدا دارد که هم خوشحال می شوید به خاطر اینکه گاهی جایی یک ایرانی هم می توانست هم ناراحت که چرا از یک تاریخی به بعد دیگر نشد....

۳ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۷/۲۳
۱۲:۱۶

نکوهش

« اوه، این آدم های گنده دماغ! اصول!... در وجود همه ی شما اصول کار گذاشته اند، مثل فنر، جرئت نمی کنید به اراده ی خودتان بچرخید»*

مگر تجربیات زندگی، نه حتی از آن جدید هایش، بلکه همان قدیمی هایی که به طور مداوم با آن ها برخورد داشته ایم و در طول زمان چیزهای جدیدتری از دلشان بیرون کشیده ایم و کشف کرده ایم، همیشه ثابت و یکنواخت و کلی اند که بتوان راجع به آن ها قوانین و اصول مطلق و کلی ساخت؟ حتی یک موضوع واحد هم در شرایط و موقعیت های متفاوت می تواند هزار جور شکل و رنگ بگیرد که برخورد با هرکدام از انواع آن نیاز به یک تصمیم جداگانه و متناسب با آن شرایط را دارد. برخلاف چیزی که به نظر می رسد اتفاقا داشتن قوانین کلی می تواند به ضرر خود فرد تمام شود. و جدای از همه ی این ها. با این همه اصول و قانونی که خودمان را در آن ها خفه کرده ایم، تا حالا چندتا از آن تجربه های نو و جدید و ناب را ، لذت تجربه کردن را، از خودمان گرفته ایم؟ فرقی هم ندارد. قوانین شخصی. یا قوانین بیرونی مثل دین. هرطور که نگاه می کنم می بینم، هیچ قانونی در دنیا کامل نیست. قانون انعطاف پذیر هم که در کل یک شوخی محض هست. به نظرم تنها یک اصول وجود دارد: وقتی یک کاری از نظرت درسته، حتی اگه خلاف روند همیشگی ت بود، پس حتما انجامش بده.

« نه، به نظر من اگر کسی آدم خوبی باشد این برای من اصل است، و دیگر چیز بیشتری نمی خواهم بدانم»*

* جملات از کتاب جنایات و مکافات داستایفسکی

+ یک چیزی هم هست که این روزها همه ش درگیرم. شما هم به خنده ی آخر کیوسک یک فحش دوستانه میدید هربار بعد از تموم شدن آهنگ یا نه ؟ : تو کجایی/ نامجو و کیوسک
۴ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۷/۱۹
۱۸:۳۰

آحاد ملت یک یک شرمنده ی تو

برای صنم


موهام چرب چرب بود. انگاری یک کیلو روغن خالی کرده باشی روشون. بدنم کوفته بود. انگاری سه ساعت یکی بی وقفه بنا کرده بود به مشت و لگد زدن بهم. روحمم کبود شده بود. عضله های پشت ساق پام منقبض منقبض. دیشبی آخه سه ساعت پیاده راه رفته بودم و بیشترشم سربالایی. همون سربالایی های ولیعصر خودت که میدونی. میخواستم زودتر سوار یکی از اون تاکسی زردا شم برسم خونه فقط بخوابم. گشنمم نبود. نفسم بالا نمیومد واسه گشنگی. نفسم بالا نمیومد هیچ. بعد یهو یاد تو افتادم. چوب شور. بیسکوییت ترد. خال زیر چونه. خنده ت با اون پیرن گل گلی قشنگ. رامو کج کردم از کنار سواری ها رد شدم. آخه دیشبی ازش پرسیده بودم تا حالا کجاها رو با هم قدم زدین. میخواستم از همون راه هایی که رفتین برم. صدای خنده هاتون و نگاه هاتون و همه ی اون حس های خوبی که داشتین به یقین فقط روی خودتون تاثیر نذاشته. رو برگای درختا. رو دیوارای ساختمون. کف زمین. اتاقک ها کوچیک نگهبانی. میخواستم روم اثر کنه. سرمو انداخته بودم پایین. هیچ حال نداشتم. صادق بخوام باشم صبح گهی بود در کل. آقا گفته وقتی از خیابون رد میشم هندفری و در بیارم از تو گوشم ولی در نیاوردم. حتی سرمم بلند نمیکردم ببینم کجا پیاده رو تموم میشه کجا خیابون شروع میشه. سعی میکردم یه کفش که عاقلانه مسیر و طی میکنه دنبال کنم و هرجا توقف میکنه یا حرکت میکنه منم همون کار و باهاش انجام بدم. نا نداشتم سرمو بیارم بالا جدی میگم. فکر می کردم به شما دوتا. به صدای خنده هاتون. آخه دیشبی می گفت به جای حرف زدن می خندیدین. بیشتر می خندیدین. خب چی از این به بهتر. هرچند بعدش همش دهن سرویس کنی ه. منم باس ترک کنم علاقمو به ماجراهای عشقی دهن سرویس کنی ولی خب به هرحال وقتی فکر می کردم روز اول اون چطور پاهاش تو هم میپیچید و نمی تونست زیاد حرف بزنه خندم می گرفت. عین مستا مسیر و زیگ زاگی می رفتم و خندم می گرفت. به کفش های ورزشی م که نگاه می کردمم یاد تو میوفتادم چون میدونم جز ترد و چوب شور از کفش ورزشی هم خوشت میاد. فکر می کردم عشق، حتی اگر از اون دهن سرویس کنی هاش باشه، حتی اگر بفهمی خیلی وقت پیش... چهارسال پیش مثلا... تو یه مکانی اتفاق افتاده چه قدرتی داره برای حال خوب کردن. ببین واقعا میخواستم سریع برسم خونه. اما تو اسمت صنم بود. یه پسری تو خیابونای ولیعصر تبریز تو رو دوست داشت. منم اگه پسر بودم عاشق یکی که اسمش صنم بود می شدم. به نظرم همین اسمت کفایت میکنه.  واسه عشق و واسه اینکه من بخوام یک ساعت راه و پیاده برم. با عضلات منقبض و روح دردناک. وقتی رسیدم آبرسان هیچ باورم نمی شد که تموم شده. اصلا نفهمیدم کی رسیدم. از اونجا به بعد جزو مسیر هاتون نبود واس خاطر همین نکردم یه آب طالبی بخرم واس خودم. سوار توبوس که شدم فقط یه بار به اون دختر بچه ی رو به رویی خندیدم. دهنشو وا کرد از خجالت و روشو برگردوند. از همین خجالت های مرسوم دختر بچه ها. بعد صورتمو برگردوندم سمت شیشه و دلمم نسوخت که  با همه ی اون کاراش واس جلب توجه یذره ام نگاش نکردم. حوصله نداشتم. دوباره وقتی رسیدم آبرسان نفسم بالا نمیومد. خیلی صبح گهی بود.

۵ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۷/۱۸
۲۳:۰۸

بی جایی. بی همسفری

میخواهم پول جمع کنم. و از همین حالا شروع کنم به راضی کردن مامان و اثبات اینکه از پس یک سفر یک روزه بر می آیم. می خواهم تا چند هفته پول هایم را برای یک سفر یک روزه جمع کنم. یک سفره تنهایی. یک روزه و تنهای تنها. میخواهم بدون وابستگی خودم را به چیزی که دوست دارم برسانم. تا بیش از این قلبم مچاله نشده.

نرگس سبز
۹۶/۰۷/۱۵
۱۸:۱۴

احمق بودم که حرف های نویسنده را از همان اول نمی فهمیدم

تنها یادداشتی که دوست داشتم بعد از تمام شدن کتاب "جنگ چهره ی زنانه ندارد" بنویسم

اوایل کتاب بود که بعد از هر روایت آن را می بستم و تلاش می کردم فکر کنم. صحنه ها را در ذهنم بازسازی کنم و هی مشتاق تحلیل باشم که مثلا :" دیدی؟ بچه درست زمانی که توانست بگوید مادر، درست همان موقع مادرش را از دست داد. وای چه غم انگیز". مخصوصا همین قسمت آخرش از همه بدتر بود. "وای چه غم انگیز". "خیلی دردناک است". "خدای من این دیگر چه جورش است". و از همین قبیل واکنش های مسخره که فقط از پس یک ذهن بیرون از ماجرا بر می آمد. راه را اشتباه می رفتم. نیتم خیر بود. میخواستم روی رنج دقیق شوم. تحلیل کنم تا دردها درونم جان بگیرند. بچسبند به وجودم. به روحم. تقلا می کردم و دست و پا میزدم. ترس این را داشتم که نکند یک وقت سطری را از زیر چشم گذرانده باشم و عمق فاجعه ای که کلمات زور می زنند قسمتی از آن را منتقل کنند نفهمیده باشم. مدام فکر می کردم اما احساس بدی داشتم. فهمیدن بعضی مسائل نیاز به این گونه تلاش ها ندارد. اینگونه تلاش ها حتی از صداقت احساساتت کم می کند. نیازی به تجزیه و تحلیل و زبان ذهنی نیست. برای فهمیدن آن ها باید روی کلمات مکث کنی. کلمات را نگاه کنی. خطوط را چندین بار از زیر چشم هایت بگذرانی. حتی عین همان جملات را گوشه ای بنویسی. چندین بار بنویسی. نصف یک صفحه را از یک جمله ی تاثیر گذار پر کنی. عشق، نفرت، درد، غم، رنج و انسانیت نیازی به تحلیل ندارند. تحلیل به انتقال این مفاهیم صدمه می زند. تنها تلاشی که در این باره جواب می دهد سکوت ذهنی ست. و غرق شدن در آن. این را اواسطش فهمیدم. امکانش هست که بیشتر روایات کتاب را فراموش کنی اما چیزهایی که از پس خواندن آن ها به درون تو نفوذ می کند، اگر در انتقال صدمه ای وارد نشود، هرگز از بین نمی روند. به این مسئله ایمان قلبی دارم.

۵ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۷/۱۳
۲۳:۴۵

کمتر درد داشت

کاش شاعر بودم.
۱۱ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۷/۱۱
۱۶:۳۶

وبلاگ خوندن و خیلی کم کردم. ولی هنوز حذفش نکردم. دلیلش اینه به گمانم

پلاتون لبخندزنان مرا نگاه کرد و با صدای آهسته گفت:

_ من نمیخورم، اما خوشم می آید که در رستوران بنشینم. خیلی جالب است! آدم حرف های تازه ای می شنود. و با افکار خاصی آشنا می شود... 

گفتم:

_همه ی اینها ملال انگیز است. حالا که شما مطالعه را دوست دارید. بیشتر کتاب بخوانید. چون در کتاب ها افکار خیلی پرارزش تری پیدا می کنید تا در کافه ها. اینطور نیست؟...

پس از لحظه ای سکوت حرف من را تایید کرد. و بعد افزود:

_ با وجود این انسان در چنین جایی هم فکر می کند و گاهی در مبتذل ترین گفتگو ها می شود همان اندیشه هایی را پیدا کرد که در کتاب ها هست... و آن وقت آدم کتاب ها را بیشتر باور می کند... و مردم به نظرش بهتر و باهوش تر جلوه می کنند...

داستان فیلیپ و اسلیچ/ماکسیم گورکی

۴ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۷/۱۰
۱۷:۵۴

خیلی کم پیش میاد از عکس هایی که خودم میگیرم راضی باشم

http://s9.picofile.com/file/8307993484/IMG_7955.JPG

پینوشت: بیدارش کردم گفتم حالا که داری یه چند روزی میری سفر و تنهام میذاری پاشو حداقل بریم یه صبحونه ی هیجان انگیز بخوریم. میخواستم امروز روز خوبی باشه. و خب تونستیم. ما همیشه از پس این یکی خیلی خوب بر میایم /کلیک/

۷ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۷/۰۹
۲۲:۰۵

gifted

1.فیزیک این دختر وقتی دو دستش را دور گردن دایی حلقه می کند، وقتی روی پاهایش می خوابد، گریه های این دختر، چهره ی پر از کسالت ش وقتی قرار است سوار اتوبوس یک مدرسه ی معمولی شود، جای خالی دندان های شیری، اشک هایش وقت ترک شدن و تمام چیزهایی که او را خلق کرده اند نیاز به یک بحث زیبایی شناسی پیچیده و عمیق دارد. هرچند که در حال حاضر فقط ترجیح می دهم سکانس های مربوط به او را تا شب بار ها و بار ها تماشا کنم.

2. هیجان زده ام. از همان کودکی، تا جایی که می توانم به خاطر بی آورم، در هر دنیایی که به من ارائه می شد دنبال یک رابطه ی خاص و شخصیت های منحصر به فرد بودم. زیبایی و هنر برای من روابط ویژه ای بود که خلق می شد. روابط خواهرانه و برادرانه. روابط دوستانه. روابط عاشقانه. فقط کافی بود دو طرف به اندازه ی کافی جدابیت های رفتاری داشته باشند و احساساتشان نسبت بهم ویژه و حسابی باشد. حتی وقتی اولین بار به طور غریزی سراغ نوشتن رفتم دنبال خلق یکی از همین روابط جذاب بودم که بعد از تمام شدنش بتوانم با خواندنش از آن لذت ببرم. منظورم همین است که دلم می خواست خودم چیزی مثل این را بسازم. دلم می خواست همچین خالقی بودم. منظورم این است که این دو نفر به قدر کافی باحال بودند و شاید حتی دلم می خواست من خالق آن ها باشم.

3. برای بار هزارم خواستم مردی بودم که از دختر بچه ای مراقبت می کرد. بعد وقتی اینطور روی پاهایم دراز می کشید بدون آنکه به رویش بیاورم چقدر برایم شیرین و سرگرم کننده ست، بی توجه مجله می خواندم و فقط لذت می بردم. خیلی مهم است که بدون قربان صدقه یا آنکه زیبایی ش را به رویش بیاوری فقط از آن لذت ببری. خیلی خیلی مهم است. خیلی خیلی مهم است.

۹ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۷/۰۹
۰۰:۴۱

میبینی وقتی قرار به دوست داشتن باشه من چقده باهوش میشم؟

برنامه ی یک هفته را روی برگه ای نوشته ام و باید گزارش کارهای روزانه را روی همان برگه هرشب بنویسم. مثلا تا آخر هفته باید صد و هشت صفحه از کتاب خلاقیت نمایشی کنکور را خوانده باشم، سی دقیقه از دیالوگ های فیلم مورد علاقه ام را حفظ کرده باشم یا حتما تیتر خبر های روز را مطالعه کرده باشم. اما چیزی در بین همه ی این کارهای ریز و درشت اهمیت ویژه ای دارد. طوری که حتی کنارش ستاره ی بزرگی کشیدم تا حواسم حسابی جمع باشد:"نوشتن طرح برای داستان جدیدم".  باید هر روز یک طرح جدید بنویسم. حساب کردم تا آخر هفته می شود هفت طرح. آخر ماه می شود سی طرح. اخر فصل می شود نود طرح. اینطور میتوانم به هزار طرح هم برای موضوع مورد علاقه م برسم و از اینکه هربار آن را تخیل میکنم لذت ببرم. موضوع مورد علاقه م بارها در روز ها و هفته ها و ماه ها، در شکل های مختلف خلق می شود و ذهنم از تکرار آن لذت می برد. کنارش یک ستاره ی بزرگ کشیده ام. یعنی مهم تر از تمام کردن کتاب ها یا تکالیف زبان یا هر برنامه ی دیگریست. آخر میدانی ،موضوع داستانم تماما راجع به توست.
۷ نظر
نرگس سبز