الکساندر رودچنکو

در یک کافه ی دور از خانه کار می کند. زن خود ساخته و شجاعی ست. از آن ها که جراتش را دارند با چوب دستی شان به سمت صداهای مبهم پشت در بروند وقتی زمان زیادی از نیمه شب گذشته.  بچه دارد. معلوم هم نیست چندتا. همزمان که می تواند قوی و شجاع باشد مهربان هم هست. از آن مهربان هایی که به بچه های توی پیاده رو لبخند می زنند. لحن حرف زدنش به هیچ وجه ساده لوحانه نیست. از لبخندش اینطور به نظر می رسد که بعد از مدت ها در یک معاشرت شیرین شرکت دارد. ممکن است کسی کنار عکاس ایستاده باشد که از او به خاطر چشم ها یا لبخندش تعریف می کند. لبخند شیرین با نگاهی ناامیدانه، مثل اینکه "حال میکنم اینطور راجع بهم حرف میزنی" ولی " نمی توانم این جور چیز ها را جدی بگیرم".

ترکیب تراس  ها با آدم هایی که از آپارتمان هایشان بیرون می آیند، حتی اگر آن آدم ها از کسل کننده ترین ها باشند، باز هم ترکیب جذابی ست. آن ها وقتی تا کمر از پنجره خودشان را بیرون می کشند تا متوجه سر و صداهای کوچه شوند، وقتی لباس هایشان را می اندازند روی بند رخت یا از بی حوصلگی به آسمان نگاه می کنند. ملال خالص هستند. ملال خالص. روزمرگی خالص. کنجکاوی خالص. زندگی خالص. 

دیدن آپارتمان ها با آدم هایشان از بیشترین تصاویری ست که توسط رودچنکو به ثبت رسیده. حواسش به همچین ترکیب جذابی بوده است همیشه.

صورت پسر بچه به سمت پایین خم شده. طوری که چشم ها بیشتر از هر عضو دیگری در صورت نمایان شود. چشم هایی که در مکان منحصر به فردی قرار دارند. کاملا لبخند می زنند اما برای آنکه حالت چشم ها بهتر منتقل شود لبخند پسر هم کمک می کند. لبخند لب ها را در ثانیه های بعد از دیدن چشم ها به طور مستقل می بینیم ولی تاثیر آن در همان نگاه اول با پررنگ تر کردن لبخند چشم ها شروع شده. و در نهایت چهره ی شادی که با چشم ها و لبخند ساخته می شود. وادارت می کند لبخند بزنی.

عکس های رودچکنو متفاوت دیدن را یادمان می دهد. دیدن یک شی یا یک مسئله از زوایای متخلف می تواند احساسات مختلفی را هم ایجاد کند که یا قرار است انسان را به چیزی برساند یا صرفا به او تجربه ی احساسات مختلف را بدهد. دیدن نردبانی وقتی زیرش دراز کشیده ایم، دیدن ادم های وسط پیاده رو از روی پشت بام وقتی سایه هایشان را با خودشان می کشند، و نوری که سایه های مربع شکلی روی دیوار ها انداخته و دیدن زنی که میان این سایه ها نشسته و او را چنین ثبت کرده است که انگار هر لحظه ممکن است سر بخورد. با وجود آنکه کاملا ثابت نشسته است و در چهره اش آرامش وجود دارد.

رودچکنو خود درباره ی این زوایای دید متفاوت می گوید: "جهت اشتیاق جدید انسانها ، موضوعات آشنای روزمره بایستی با یک پرسپکتیو کاملا غیر منتظره در موقعیتی غیر منتظره نمایش داده شوند . موضوعات جدید باید از زوایای متفاوتی نشان داده شوند تا تاثیر عمیقی از سوژه به جای بگذارند".

او یکی از پیروان کنستراکتیویسم بود. اعتقاد بر اینکه هنر برای اهداف اجتماعی استفاده می شود. از او به عنوان یکی از نوابغ هنر شوروی هم یاد می شود.

۱

جیمز نچوی ( 2 )

قرار است بیشتر تمرین کنم و بهتر باشم :کلیک


۷

لاشخور دیگر صحنه!

"افسرده شده‌ام ... بدون تلفن ... بدون پول برای اجاره خانه ... پول برای حمایت از کودک ... پول برای پرداخت بدهی‌ها ... پول!!! مدام خاطرات شفاف از کشتارها و جنازه‌ها و خشم و درد تعقیبم می‌کنند. یادآوری کودکان زخمی یا گرسنه که در حال جان دادن هستند، یادآوری آدم‌های دیوانه‌ای که بی‌درنگ ماشه را می‌چکانند و انگار که از این خشونت لذت هم می‌برند، ... رفته‌ام تا به کِن [همکاری که به تازگی جان باخته بود] بپیوندم، اگر خوش شانس باشم."

یادداشت را نوشته و بعد خودش را با کربن مونوکسید کشته. توی ماشین. آن هم کنار رودخانه ای که زمان بچگی مکان بازی اش بود. یک مرگ خیلی سینمایی!

هرچقدر که یادداشت کوین کارتر را دور می دهم، بالا و پایین اش میکنم و پشت و رویش را نگاه می کنم هیچ اثری از عذاب وجدان نمی بینم. افسردگی و گره خوردن چین خوردگی های مغزی و خستگی می بینم اما عذاب وجدان نمی بینم. به گمانم او به کاری که کرده بود حسابی مطمئن بوده.

قضیه بر می گردد به سال 1993. او به عنوان عکاس سازمان ملل به سودان رفت. و عکسی گرفت که در کنار تمام تحسین ها و جایزه ها باعث نقد عده ی زیادی شد. قضیه آن قدر جدی شده بود که کسی در روزنامه سن پترزبورگ او را لاشخور دیگر صحنه خطاب کرد. واکنش های تندی که در خیلی از مقاله ها گفته شده دلیل اصلی خودکشی کوین کارتر، یک سال بعد از عکس "کودک و لاشخور" بوده است. که به نظر من این حرف چرند محض است!

ماجرای دختربچه ی قحطی زده که لاشخوری با انتظار جان دادن او را تماشا می کند. کارتر می گفت بیست دقیقه صبر کرده تا بلکه لاشخور بال هایش را باز کند و عکس بهتری از صحنه بگیرد. از تلاش خود درباره ی گرفتن عکس می گوید. از آرام نزدیک شدن به صحنه. برای فراری نشدن لاشخور. تلاش برای گرفتن یک عکس تاثیر گذار. 

روایت های مختلفی از عکس وجود دارد. روایت هایی که کمک نکردن کارتر به کودک را توجیه می کنند. روایت هایی که وضعیت دختر را چندان بد توصیف نمی کند. و روایت هایی که این اجازه را به شما می دهند که واقعا از لاشخور دوم صحنه، کارتر، حسابی متنفر شوید. چیزی که برای من قابل توجه است جدای تمام روایت ها، وظیفه ی کارتر به عنوان عکاس است. که اگر کل شرایط را در بدترین حالت ممکن هم فرض کنیم، کلی انسان و کودک گرسنه وجود داشتند که کمک کردن به همه ی آن ها در توان یک نفر نبوده است. و اصلا جزو وظیفه ی یک عکاس نبوده. و به طور کل حضور کارتر در آن لحظات حضور یک "عکاس" تلقی نمی  شده چون مجبور بود به جای عکس گرفتن به آدم های تو عکس اش کمک کند. اوضاع خراب است و آنقدر بزرگ که نمی توانی حل اش کنی. بهترین کار کشاندن نگاه های مردم به این وضعیت بغرنج نیست؟ اینکه کاری انجام بدهی که تاثیر جهانی داشته باشد؟ نمی شود این کار را معادل قرار داد با کمک کردن به تمام کسانی که آنجا بودند؟

به دلیل اعتراض ها که فکر می کنم به نکته ی جالبی می رسم. نقاد سن پترزبورگ با دختر عکس کارتر آشنا شد. او برای دختر به شدت دل سوزاند و غمگین شد طوری که کارتر را موظف دانست که به دختربچه کمک کند. پسر، او جدی جدی متوجه یک سری احساسات درونی در مورد خودش شد و تمام واکنش های بعد از آن به خاطر همین احساسات درونی اش بود. مثلا آشنایی با آن قسمت از خودش که انسانیت دوست دارد و از رنج کودک رنج می برد. او به خاطر سرنوشت نامعلوم دختر عصبانی بود که کارتر را لاشخور دوم خطاب کرد. جالب نیست؟ خوب که نگاه می کنم می بینم عکس کار خودش را به بهترین نحوه ممکن در مورد او انجام داده است.

۱

ادوارد وستون

تفاوت عکاسی با خیلی از رشته های هنری دیگر، می تواند در این باشد که حسی که قرار است به مخاطب رسانده شود ساختگی نیست. حسی ست که در لحظه وجود دارد و هنر عکاس همین است که صحنه را می بیند و حس آن را ثبت می کند. و دلیل عمده ی مصنوعی بودن خیلی از عکس هایی که مدل را مجبور می کنند به خنداندن یا قرار گرفتن در موقعیتی که ممکن است اصلا به آن تعلق نداشته باشد ، در همین است که حس واقعی به ثبت نرسیده و حس ساختگی ست که ممکن است مثلا در سینما، این تلاش برای ساختن حس، تلاش کارسازی باشد اما در عکاسی اغلب گند می زند و اصلا مال عکاسی نیست. 

حسی که در عکس باید منتقل شود وابستگی زیادی به دید عکاس دارد. ممکن است عکاس مثل شما به یک فلفل دلمه ای نگاه کند و حس عادی ای از طریق اثرش به شما منتقل شود. ولی وقتی قرار باشد عکاس با نگاه متفاوت تری به یک فلفل دلمه ای نگاه کند دیگر با حسی که از قبل با آن اشناییت داشته اید طرف نیستید. نگاه جدید عکاسی مثل ادوارد وستون. حس عکس های ادوارد وستون می تواند نو و پیچیده باشد. اما از جای دیگر نمی آید. از فضای ذهنی عکاس نمی آید. بلکه از خود واقعیت می آید. از یک فلفل دلمه ای که شبیه اندام پیچ خورده شده. که فقط چشم های ویژه ای مثل چشم های وستون می تواند متوجه آن شود.

ادوارد وستون به دنبال تشابهات انسان در طبیعت و طبیعت در اندام انسان بود. نگاه نو و جدیدی که در زمان خودش قابل توجه بود. کاری که او در عکس ها انجام می داد همین بود که خوب به همه چیز توجه می کرد. کشفیات خود را از محیط بیرون می کشید و به تصویر در می آورد و با این کار مخاطبش را این طور مخاطب قرار می داد :" نگاه چه جالبه" و واکنش طبیعی مخاطب که:" چه باحال". مثل تنه ی درختی که شبیه اندام زن در آمده. به نظرم می شود عکس های او را تا حدی جلوتر برد و در مجموع گفت علاوه بر آنکه بخواهد تعجب بسازد قرار است بقیه را به نگاه خود تشویق کند. به همین که چطور به اطراف نگاه کنیم و گفتن این مطلب که با کمی دقت می توان از تمام چیز هایی که ساده از آن ها می گذریم کلی چیز هیجان انگیز و شگفت انگیز بیرون کشید.

عکس های او شاید تا حدی بتواند از واقعیت ما را به سوی خیال هم بکشاند. به نظرم این بستگی به  ذهن مخاطب دارد که تا چه سطحی از خیالات و یا در چه نوعی از خیالات فرو برود. عکس های او از کلم من را تا گم شدن در یک جنگل خیالی هم پیش برد.

خلاقیت و نو بودن نگاه او حتما اصلی ترین دلیل برای معروفیت عکس های بود.در مجموع به گمانم نشود بیشتر از ادوارد وستون حرف زد. عکس های او حد بیشتری ندارد. شاید بشود از سبک کاری یا تکنیک ها و جزئیاتی که برای رساندن مفهوم و حس مورد نظر به کار برده شده گفت، مثل همین که حالت جمع شدن انگشت ها را کنار فلفل دلمه ای گذاشته تا شباهت را برساند، اما به طور کلی چیز بیشتری، نمی شود از عکس های او بیرون کشید. حداقل از نظر من. ساده است. و قدم های ابتدایی برای گرفتن عکس های هنری.

۴

ریچارد اودون

معمولا در مواجهه با عکس های پرتره ای که در استودیو گرفته می شود، وقتی سوژه حالت خاصی به خود گرفته، ترسان، متفکر، مضطرب یا هر حالتی دیگری که شاید اسمی هم برایش وجود نداشته باشد، این سوال همیشه برای من وجود داشته که حس عکس مصنوعی ست؟ این عکس مصنوعی ست؟ عکس مصنوعی تاثیر گذار است؟ 

به گمانم سوژه ها، انسان ها و چهره هادر این نوع عکس ها فقط ابزار هستند. برخلاف پرتره ی مستند، که تو درباره ی زندگی سوژه ی عکس فکر می کنی و حتی ممکن است با او به خاطر شرایط زندگی اش همزاد پنداری کنی، در این نوع پرتره ها، فقط به حسی که نگاه سوژه منتقل می کند فکر میکنی نه به چیز دیگری. نه به خود آدم. به حسی که قرار است از حالت چهره ی آدم درون عکس بگیری فکر میکنی نه به زندگی سوژه. حالت لحظه ای چهره. مصنوعی نیست. بسته شدن کادر روی صورت یا نور پردازی یا زمینه ی سفید فقط تو را متوجه ثانیه ای از حقیقت می کند که متوجهش نیستی. مثلا حالت چهره ی مرد درون عکس ممکن است این تصور را در تو ایجاد کند که او یک انسان معمولی نیست. از جای دیگری آمده. پس مصنوعی ست. در صورتی که مرد ممکن است بعد از خارج شدن از استودیو به خانه برگردد. مثل تمام آدم های معمولی ناهار بخورد یا تلویزیون تماشا کند. 

به نظرم ماجرا مثل عکس گرفتن از یک قطره آب است، بدون منبع و فضایی که قطره در آن وجود داشته. قطره بعد از آنکه افتاد راه می رود. بخار می شود. نفوذ می کند. مثل تمام قطره های دنیا. ولی در آن لحظه، وقتی در هوا معلق است و فقط در آن لحظه او را می بینیم، چیزی احساس می کنیم که ممکن است باعث شود قطره غیر طبیعی به نظر برسد. متفاوت از بقیه ی قطره ها.

ریچارد اودون، از سوژه های انسانی به طور ویژه ای عکاسی می کرد. حالت های ویژه. که ابدا تو را متوجه سوژه نمی کرد. بلکه عکس قرار است به وسیله ی سوژه چیز دیگری را به تو منتقل کند. عکس های مدلینگ او در آن زمان از خلاقانه ترین عکس ها بودند. چون او دیگر مدل را محدود به نورپردازی و فضای درون استودیو نمی کرد  و آن ها را ثابت نگه نمی داشت. بلکه در فضای آزاد، موقع رقصیدن یا پرش یا راه رفتن از مدل ها عکس می گرفت. 

عکس مدلی که در کنار فیل ها قرار گرفته گران ترین عکس در حراج پاریس است که سال 1978 به فروش رفت. فیل و مدل. گاهی هم عناصر اضافه ممکن است آدم را بیشتر متوجه سوژه کند. به شرطی که سوژه به جای لبخند زدن و انداختن دست پشت گردن فیل، شکل ویژه تری به خودش بگیرد.


به گمانم عکس مصنوعی، عکسی خواهد بود که چروک چهره ی انسان در آن پوشانده شود. و یا هر تداخل دیگری در فیزیک طبیعی بدن انسان. ولی ریچارد اودون نه تنها هیچ عکسی را روتوش نمی کرد، بلکه سعی می کرد روی طبیعت انسان تاکید بیشتری داشته باشد. حالت چهره ی سوژه ها او، معمولا با ایجاد رابطه به دست می آمدند و واقعی بودند. مثل اینکه ریچارد اودون از سوژه اش می پرسید:" به نظرت خدا وجود داره؟" و از تفکری که روی چهره نمایان می شد عکس می گرفت. به نظرم عکس های او مصنوعی نیستند. حس عکس های او مصنوعی نیست. بلکه به آدم چیز جدیدی ارائه می کند. احساساتی یا حالت هایی که ثابت یا همگانی نیستند و نشده که برای آن ها اسمی انتخاب شود.

اما سوالی که برایم هست. همه عکس ها در این باره موفق هستند؟ چطور باید در این نوع عکس برداری موفق بود؟ به گمانم فکر کردن به واقعیت نه تخیلات غیر واقعی و همین طور ارتباط با سوژه کارساز باشد. خیلی. به گمانم.

۲

ویلیام یوجین اسمیت

http://s4.picofile.com/file/8284447992/161449112_1280x848.jpg

" مگر قوانین عکاسی را من نوشتم که حالا بخواهم آن ها را اجرا کنم؟"

:))

۳

بیل برانت

گرایش بیل برانت به مکتب نویی از عکاسی که در فرانسه پدید آمده بود و مورد تایید نهضت سورئالیسم قرار گرفته بود، آثاری به وجود آورد که با تفاوت در نوع سوژه و مفاهیم ارائه شده و سبک کاری، شباهت خاصی نسبت بهم داشتند. علت ممکن است به نور پردازی منصحر به فرد یا کنتراست های بالایی که در بیشتر عکس های بیل برانت دیده می شود مربوط باشد. یا اینکه همیشه قرار بر این بود که حس پیچیده ای منتقل کنند که بعدا به تفکر بی انجامد. به گمانم عکس ها او حرف نمی زنند. قرار نیست ماجرای خاصی یا داستان خاصی برای تو تعریف کنند. عکس ها حسی منتقل می کنند. تو با حرفی به تفکر نمی رسی. با حس پیچیده ای که به دست می آوری ناخدآگاه ذهنت درگیر می شود.

 مثلا تصاویری که از عریانی انسان ها از بیل برانت تماشا می کنم. این حس پیچیده از کجا می آید؟ ستون فقرات بیرون زده، نگاه غمگین زنی که در خانه تنها مانده. تصاویر و پوزیشن های خشن از آدم عریانی که جلوی دوربین است. تعبیر های مختلفی می تواند داشته باشد. مثل اینکه عریانی ما را به روح نزدیک تر می کند. یا اینکه تماشای انسان خالص از هرچیزی آدم را به گره هایی می رساند که وجودشان را می فهمی اما توانایی درک آن ها را نداری. این حس خشنی که بدنی روی تخته سنگی کنار دریا نشسته و سرش را انقدر خم کرده که تنها تصویر قابل رویت ستون مهره های کمر است از چه چیزی منشا می گیرد؟ 

بیل برانت معتقد بود که ذهن نباید درگیر ترکیب بندی و کادر بندی باشد. برای همین است که زاویه های عکس های او منحصر به فرد به نظر می رسند. او معتقد بود که ضمیر ناخدآگاه از پس این قضیه بر می آید. بنابراین دوربین را رو به روی سوژه می گذاشت و همه چیز را دست ضمیر ناخدآگاه می سپرد. مثالش همین گوشی که یک سوم کادر را اشغال کرده. بعد ساحل است و قسمت بالایی کادر که بین کوه و دریا تقسیم شده. می شود اسم عکس را گذاشت: او می شنود! 

اگر روزی او را ببینم با شیطنت به او می گویم که می توانم یکی از علایقت را حدس بزنم. شاید تنها علاقه ای که ازش مطمئنم: زوایا و خطوطی که اندام بدن آن ها را می سازد. شاید هم تمام حسی که از این عکس ها به دست می آید و تا این اندازه گنگ است، در اصل جز احساسات گنگ آدمی دسته بندی می شود که از پس هیچ مفهومی بیرون نمی آید. اسمش می گذاریم احساسات گنگ لذت بخش مثلا.

 بیل برانت عکس های متفاوتی دارد. علاقه ی او به مسائل اجتماعی و انسانی در دوره ای عکس های او را تحت تاثیر قرار می داده. مثل زمانی که در جنگ جهانی دوم مشغول تحقیق درباره طبقات مختلف انگلیس شد و دو کتاب در زمینه های اجتماعی چاپ کرد. او را بیشتر به عنوان عکاس خبری می شناسند. مورد تایید عکاس های درست و حسابی زمان خود بود و در نهایت چون بلد نیستم هیچ مقاله ای را درست و حسابی تمام کنم، از این بعد همه ی شان را با یک جمله ی کلیشه ای به پایان می رسانم: وی در سال 1983 از دنیا رفت!

۳

جیمز نچوی

http://s4.picofile.com/file/8283364200/1111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111112222222222222222222222222222222222222222222.jpg

"من از چیزهایی که از قواعد آکادمی عکاسی می دانم در خدمت به مردم استفاده می کنم. من به روش رایج عکاسی نمی کنم، سعی نمی کنم در مورد عکاسی بیانیه ای بدهم، سعی نمی کنم از عکاسی برای اظهارنظر از اتفاقات جهان استفاده کنم، من اثر هنری که نمود خود پسندی(خود شیفتگی) من باشد، نمی خواهم."

جیمز نچوی

۲

دوروتی لانگ

http://s4.picofile.com/file/8283112018/DorotheaLang_MigrantMother_1936.jpg

اگر بچه ها پشت به دوربین به شانه های " مادر مهاجر" تکیه نمی دادند و چهره ی معلومی داشتند عکس انقدر خوب نمی شد. همین الان فهمیدم!
۲

پل استرند


اون تحصیلات عکاسی داشت / می گفت عکاسی برام گزارش و تحقیق/ تحقیق راجب نگاه یک پسر بچه ی سیاه پوست مثلا/استرند هیچ وقت هیچ شخصی رو وادار نکرد طوری به ایسته و نگاهی به خودش بگیره که برای خود اون شخص نیست/ اون از همه چی همون طور که بود عکس می گرفت/ در همه ی زمینه ها عکاسی میکرد/ و چیزی که من تو عکساش نمیفهمم دکمه های دستگاه تحریر هست/

۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان