ونگوگ

«من خواسته ام ضمن کار به گونه‌ای عمل کنم که نشان بدهم این انسان‌های بی چیز که در نور چراغ خود سیب‌زمینهای خود را می‌خورند و حتی بشقاب را با دست بلند می‌کنند. خود زمینی را که این سیب‌زمینها در آن رشد کرده بیل زده‌اند...»

از نامه های ونگوگ به برادر کوچکش

۶

ویلم د کونینگ

ویلم د کونینگ

از فیگوراتیو تا تصویر ذهنی

بزرگ ترین بخش تابلو، زرد است و خطوط شکسته اند. شانه ی سمت راست نامیزان است و سینه ها نامتعارف کشیده شده. پوست صورت علاوه بر رنگ پوست، مقدار متوسطی سفیدی و رگه هایی از رنگ سبز دارد. با نگاه کردن به صورت، احساسات برآمده از رنگ ها ترکیب می شوند، تاثیر یک رنگ تاثیر رنگ دیگری را خنثی می کند و تمام این ها در نهایت به ایجاد "هیجان" در مخاطب منجر می شود. خطوط شکسته و چشم های کم نور در پشت رنگ ها و شانه ی نامتعارف همگی قرار است مخاطب را به هیجان برسانند. تابلو یک نقاشی اکسپرسیونیسم است. سبکی که صرفا باعث ایجاد احساس می شود. بدون قصدی برای انتقال مفهوم یا پیامی خاص. 

تابلوی Seated Woman از آخرین آثار ویلم د کونینگ است که زن در آن، برداشت ذهن از واقعیت است. حالت گذار از فیگوراتیو تا تصویری انتزاعی.

اکسپرسیونیسم انتزاعی

از ترکیب سورئال و اکسپرسیونیسم ساخته شده. هیجانی که با انتقال مفهوم همراه است. به مکتب نیویورک مشهور شده که ویلم د کونینگ از نخستین های جریان کنشی در اکسپرسیونیسم انتزاعی ست. درک ذهنی از فضا و پدیده ها با حرکات تند قلم مو و پخش شدن رنگ ها روی تابلو شکل می گیرد. مفهوم با رنگ ها و احساسات در می آمیزد. ذهن حس را دریافت می کند و با کشف کردن و جست و جو آشنا می شود. احساسی برای ایجاد میل به تفکر. در واقع در کنار بحث بازتاب احساسات نقاش و ایجاد احساس در مخاطب، قدم بعدی انتقال لذت جستن در ذات پدیده ها و مناظر و مفاهیم اطراف ماست. 

زنان !

از معروف ترین نقاشی های دکونینگ، تصویر هایی ست که او از زن ها ارائه می دهد. نقاشی هایی که تعریف های معمول را درباره ی زن می شکند و او را به موجودی نازیبا، اهریمن و نفرت انگیر تبدیل می کند. برخلاف تمام زن هایی که دیده ایم، زن های نقاشی های دکونینگ هرگز لطافت ندارند و انگار با استفاده از ظرافت هایشان به زشتی و سیاهی تبدیل شده اند. 

نیشخند و کفش های پاشنه دار زن درون نقاشی، آن گردنبندی که درست شبیه نیشخند کریه زن دور گردنش بسته شده و چشم های بدفرم هیچ تعریف مثبتی از زن نمی دهند. پشت زن پر از رنگ های تیره و آشفته است. توده ای از تاریکی و زشتی که از بین آن ها زنی شهوانی ظاهر شده. طوری که گمان میکنی از جنس همان رنگ هاست. از جنس همان سیاهی.

۲

یوهانس ورمیر

شبیه واقعیت اند. درست مثل همان چیزی که در دنیای واقعی می بینیم. حتی ذهن مدام به اشتباه پیغام می دهد که با لمس دامن چین خورده ی یک زن یا فرش های تا خورده نقاشی ها می توانی زبری شان را زیر دستت حس کنی. این هیجان که " چطور این میتونه یه نقاشی باشه؟" از پیش پا افتاده ترین جذابیت های نقاشی های اوست. کشیدن یک سیب، درست همانطور که هست فقط آدم را هیجان زده می کند نه چیزی دیگری. با دیدن نقاشی های ورمیر چیزی بیشتر از هیجان به خاطر یک مهارت بزرگ نصیب مان می شود. آن ها به هیچ وجه شبیه "صرفا عین یک چیز را کشیدن" نیستند. 

یوهانس ورمیر از نقاشان دهه هفدهم است که شاید اسم سبک نقاشی اش را بشود گذاشت رئال. به زنی که در ظهر دم کرده ی تابستان، سرش را به دستانش تکیه داده و خوابش برده و فضای ملال آوری که حتی صدای خر و پف میز چسبیده به دیوار پشت در هم شنیده می شود، نگاه می کنم، یاد صحنه هایی می افتم که دنیا برایم ثابت می شود، عقربه ی ساعت ها می ایستند و آدم گمان می کند آن لحظه و صحنه قرار است تا ابد ثابت بماند. با حال و هوای مخصوص همان زمان ثابت شده. گمان می کنم کاری که یوهانس ورمیر کرد، ثبت این صحنه ها بود.

عقربه ها دوباره به راه می افتند و هرلحظه احساس می کنم دخترِ تابلوی دختر شیر دوش کارش را تمام می کند. دست هایش را با دامنش خشک می کند و از کادر نقاشی خارج می شود. برخلاف اکثریت من گمان میکنم زندگی در نقاشی های ورمیر به طور قطع جریان دارد. طوری که شایسته ی این جمله ی کلیشه ای باشند. همه چیز آنقدر واقعی جلوه می کند که تو حتی می توانی برای شخصیت های نقاشی های او ساعت ها داستان ببافی. با آن ها همزاد پنداری کنی و به آن ها زل بزنی و منتظر شوی تا بالاخره حرکت کنند و داستان ساختگی ذهنت را به سرانجام برساند. آن سبد چسبیده به دیوار و تکه های نان و خود دختر واقعی اند و شما را می کشانند در دنیای دیگر. چیزی که بیشتر از هیجان ناشی از دیدن یک کپی خالی از واقعیت، ارزش و حال خوب دارد.

دختری با گوشواره ی مروارید معروف ترین اثر یوهانس ورمیر است. برخلاف بیشتر نقاشی های ورمیر، این بار هیچ فضایی برای دختر طراحی نشده و جز دختر همه چیز فقط سیاهی ست. فهمیدن آنکه چه مهارتی برای کشیدن نقاشی به کار رفته، چطور چهره ی دختر تا این اندازه واقعی از تابلو بیرون زده و چطور با رنگ ها می شود همچین اثری خلق کرد، به تحقیق هشت ساله ی چند محقق نیاز داشت که در نهایت یک مستند یک ساعتِ درباره ی زندگی او ساخته شد. اما تمام این تکنیک ها قرار است در نهایت به چه چیزی برسند؟

پینوشت: فیلم "Girl with a Pearl Earring" را ببینید. یا کتابش را بخوانید. قشنگ ترین داستانی ست که می شود برای این دختر و گوشواره ی مرواریدش نوشت...

۴

جکسون پولاک

"من می توانم جریان رنگ را روی بوم مهار کنم. آنها طرح های تصادفی نیستند"

۴

ادوارد مونک

در مکتب اکسپرسونیسم قرار بر این است که ذات هر چیز نشان داده شود. مثالش در سینما و تئاتر، بازیگر هایی هستند که خود "وحشت" را بازی می کنند نه انسان وحشت زده را. بازی های اغراق آمیز، وقتی چشم هایشان را از ترس درشت می کنند و با دهانی باز به گلو چنگ می زنند. مثالش در نقاشی، سوژه ی معروفِ نقاشیِ جیغِ ادوارد مونک ست.

آنچه در این نقاشی دیده می شود خود ترس است. جنسیت آدمی که دست هایش را روی گوش هایش گذاشته معلوم نیست. خطوط بدن او شبیه به خطوط یک انسان واقعی نیست. مثل آنکه شبیه روح شده باشد. همه ی این ها کمک می کنند که او، خودِ خودِ احساس ترس باشد.

نقاشی هایی هستند که در نگاه اول تمام چیزهایی که باید دستگیرت شوند را به تو ارائه نمی کنند. باید چشم های کنجکاوت مدام دنبال جزئیات نقاشی باشد تا در نهایت متوجه اصل ماجرا شوی. در نقاشی های مونک موضوع طور دیگری ست. با چند ثانیه همه چیز دستگیرت می شود و همه ی درگیری ها و کنجکاوی ها در جایی بیرون از تابلو اتفاق می افتد. جایی در گوشه ی ذهن آدم. جیغ نیاز ندارد که چشم های تو از تک تک قسمت های تابلو عبور کنند. او را در چند ثانیه نگاه می کنی و نمیفهمی چرا تپش قلب گرفتی. جایی بیرون از تو لشکری، از ترس و اضطراب و آشفتگی وجود دارد که با دیدن نقاشی به قلبت هجوم می آورند.

آسمان قرمز است و بقیه ی اجزای نقاشی انگار از سوژه جدا شده اند. آن آدم وحشت زده از تمام آن چیزهایی که پشت سرش است جدا شده و جلو آمده و دارد به آنچه که در سمت چپ ما اتفاق می افتد نگاه می کند و فریاد می زدند. رنگ ها خوب ترکیب نشده اند و آشفته اند. همه چیز مهیا ست تا ببیننده آشوب را احساس کند. درک کند. با تمام وجود.

از ویژگی های دیگر نقاشی های مونک این است که حالت کلی یک شی یا یک منظره و رنگ معرف آن، برای ترسیمش کافی ست و درگیر جزئیات نمی شود و سعی ندارد چیزی را درست مثل خودش نقاشی کند. همه چیز طوری نقاشی می شود که ماهیتش را در ذهن تداعی کند. نقاشی مردی که درمانده به درخت تکیه داده و زنی که صورت ندارد اما چهره اش را برگردانده و موهایش به طرز غمگین کننده ای در طول آسمان امتداد پیدا کرده فقط خبر از یک ماجرای تلخ می دهد: جدایی. با فضای و رنگ های تیره. لعنتی همین قدر کافی ست برای آنکه تو به اندازه ی کافی غمگین شوی.

مرگ در مریضخانه را از تمام نقاشی های دیگر بیشتر دوست دارم. مونک جایی گفته که ما باید آدم های حقیقی را نقاشی کنیم. آدم های واقعی که می خندند و غمگین هستند و پریشان اند. به گمانم مرگ در مریضخانه اثری ست که می شود گفت مونک به حرف هایش عمل می کند. فضای نقاشی برای من خیلی آشناست. انگار که قبلا در آن بوده ام. آدم هایش را می شناسم. همه چیز عین واقعیت است. کاملا طبیعی. آدم هایی که از غم به تنهایی چند قدمی پناه برده اند و احتمالا هر کدام به این فکر می کنند که واقعی ترین حقیقت تلخ را چطور می شود تحمل کرد و تاب آورد. نا امیدی و حس آنکه:" خب.. همه چیز تمام شد". من قبلا جایی درون این تابلو بوده ام. چقدر با دختری که روی صندلی نشسته همزاد پنداری می کنم.

مونک در خانواده ی مذهبی ای بزرگ شد. پدر او یک مذهبی سفت و سخت بود. طوری که مونک می گوید:" همیشه بیم عقوبت جهنم بالای سرم آویزان بوده است" . آنچه که در تابلو های مونک منعکس می شود قطعا نشان از درونیات آشفته ی او دارد. او همیشه ترس از جنون داشت و در نهایت هم در آسایشگاه روانی بستری شد. به گمانم چیزی که باعث می شد آثارش برای همه قابل درک و دوست داشتنی باشد، توجه او به احساسات و مفاهیم واقعی و مشترکی بود که با سادگی و در عین حال زیبایی تمام آن ها را منتقل می کرد. هم می توانی از نقاشی لذت ببری هم می توانی بدون آنکه خودت را مجبور کنی حس و مفهوم را دریافت کنی. 

۹

سالوادور دالی

سالوادور دالی یک دیوانه است. به او می گفتند منتظاهر نما. با آن سیبیل های مسخره. کارهای بامزه ای که بیش از اندازه شده بود و حوصله ی همه را سر می برد. اوج ماجرا وقتی بود که برای شرکت در نمایشگاه بین‌المللی سورئالیسم لندن، لباس غواصی پوشیده بود! انجام همه ی این کار ها برای او تنها یک خاصیت داشت: بیشتر دیده شدن . یا معروف ترین نقاش سورئالیسم شدن.

البته که بی انصافی ست همه ی معروفیت او را پای این بگذاریم که او هنر خوبی در جلب توجه داشته! سالوادور دالی از نقاشان سورئالیسم بود که برای کشیدن نقاشی هایش، به رویا و آنچه که در ضمیر ناخودآگاه ثبت شده بود پناه می برد. در خیالات او خیلی از واقعیت ها اهمیت خود را از دست می دادند و شبیه چیزی متفاوت تر نسبت به خودشان می شدند. انگار که دالی حقیقت دیگری یا حقیقت متفاوت تری از یک حقیقت آشنا می ساخت. یعنی همان چیزی که اسمش را می گذارند" سورئال".

نزدیک ترین نقاشی به تعریف ما نقاشی" تداوم حافظه" است. معروف ترین اثر او که همسر دالی بعد از دیدنش گفت:" این نقاشی را هیچ کس فراموش نمی کند." نقاشی های سورئالیسم شاید مخلوطی باشند از فضای ذهنی نقاش و همینطور مفاهیم و احساساتی که می تواند برای همه قابل درک باشد. قسمت هایی را می شود فهمید و قسمت هایی که خارج از دنیا ذهنی صاحب اثر هیچ گونه تعریفی برای آن وجود ندارد را نه. می شود تعبیر های متفاوتی از یک نقاشی کرد ولی در نهایت یک سری چیزهای کلیدی در تمام این تعبیر ها مشترک است. مثل بی ارزش شدن یا هر تاثیر منفی دیگری روی مفهوم زمان توسط نقاشی تداوم حافظه. در این نقاشی ساعت ها ذوب شده نشان داده شده اند. کش آمده. من را یاد ظهر های کسل کننده ی تابستان می اندازند که فکر می کنم زمان ثابت مانده و قرار نیست هیچ چیز تغییر کند. فضایی که ساعت ها در آن قرار دارند می تواند استعاره از هرچیز با ربط یا بی ربطی باشد که به ذهن خطور می کند. خود دالی درباره ی این نقاشی از نسبی بودن زمان و درک غلط ما از این مفهوم می گوید. او با ایجاد این فضا آدم را نسبت به اساسی ترین مفاهیم زندگی اش دقیق تر می کند. 

در مکتب سورئال، عقل در ایجاد هنر کاملا ناکارآمد است. یعنی برای خلق هنر همه چیز از ضمیر ناخودآگاه سرچشمه می گیرد. حتی بعضی هنرمندان این مکتب برای از کار انداختن عقلشان هنگام خلق اثر هنری مواد مخدر مصرف می کردند. یک دنیای درون ذهنی که واقعیت و خیال را با هم در می آمیزد. گاهی وقت ها هم به واقعیت یک طور خیالی نگاه می کند. نمونه اش نقاشی فیل ها.من عاشق این نقاشی هستم. برای اولین بار که چشمم به آن افتاد صدای هر سه فیل را در سرم شنیدم. جدی و راستکی. کشیدن شیپور به جای سر فیل ها بهترین نمونه برای ترسیم یک واقعیت رویایی ست. ظرافتی که برای کشیدن شیپور به کار رفته. قسمت هایی از آن که شبیه پیچ خوردگی های مغز شده.از درون نقاشی صدای فیل می آید. به جان خودم!

به وقتی که سالوادور دالی داشته نقاشی می کشیده فکر می کنم حسودی ام می شود. من غوطه ور شدن در رویا و کنار گذاشتن عقل و معلق قرار دادن اراده هنگام خلق اثر را با تمام وجودم درک می کنم. با اینکه در ترسیم اشکال ذهنی ام هیچ استعدادی ندارم. وقتی به این نقاشی رسیدم،به این آدمک که کمد ها از بدنش در آمده اند و خالی اند، بیشتر حسودی ام شد. گمان می کنم موقع کشیدن این نقاشی حسابی لذت برده. گوشه ای از نقاشی دنیای واقعی قرار دارد و بعد آدمک دست هایش را دراز کرده و شبیه آدم های دنیا واقعی آن گوشه ی نقاشی نیست. کمد های بیرون کشیده و خالی اش آدم را یاد پوچی می اندازد. اگر هر آدم غمگین و خالی ای شبیه احساسات بد رسوب کرده ی درونش می شد، شاید اینطور او را نقاشی می کردند.

سالوادور دالی در بچگی یک خفاش گاز زده و او را از وسط دو نیم کرده. به خاطر جریانات سیاسی، آندره برتون که از پایه گذاران مکتب سورئالیسم بود او را از این مکتب خارج کرد. سالوادور دالی علاوه بر نقاشی، فیلم نامه نویسی و مجسمه سازی و طراحی هم انجام میداده. زندگی او پر از حاشیه و ماجرا بود و حسابی خبر ساز. در نهایت در سن 84 سالگی به خاطر عارضه ی قلبی از دنیا رفت.

پینوشت1: بقیه نقاشی ها رو هم ببینید. دیدن نقاشی هاش لذت بخشه.

پینوشت2: نصف کلمات "نقاشی" این متن اول "عکاسی" بودن و بعد پاک شدن و تبدیل شدن به "نقاشی"! بس که این مدت راجع به عکاسی حرف زدم فقط.

۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان