Green Is the Warmest Colour

نه دیگه، این واسه ما دل نمیشه

۱۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

۹۵/۱۱/۲۹
۲۱:۰۲

من اگر تو رو نداشتم؟...

اگه بوی سیگار اذیتت میکنه بریم اون ور بشینیم؟ کجا بودم؟ هان. ذات یک سری چیز ها بده. سلیقه ای نیست. دروغ ذاتش بده. پشت سر یکی حرف زدن، زیرآب کسی و زدن اینا همه ذاتشون بده. خیانتم ذاتش بده. هرجای دنیا بری خیانت چیز منفوریه. نرگس هیچ وقت فکر نکنی تو خیلی آدم درستی هستی. هیچ وقت کسی و قضاوت نکن. کارشو قضاوت کن ولی خودشو قضاوت نکن چون ممکن اگر تو توی اون شرایط بودی بدترشو انجام میدادی. هیچ وقت فکر نکن که مثلا فلان کار که هم به خودت صدمه میزنه هم به یکی دیگه رو هیچ وقت انجام نمیدی به طور ذاتی! همیشه تو هر موقعیتی قرار میگیری اول فکر کن ببین فرداش، دو روز بعد ده روز بعد چه حسی داری به خاطر انجام اون کار. ببین چه صدمه ای به خودت میزنه. یا مثلا ممکن به کس دیگه ای صدمه بزنه؟ هیچ وقتم هیچ کس و از بالا نگاه نکن به خاطر کار اشتباهش. همیشه فکر کن تو ام ممکن اگر تو اون موقعیت بودی همون کار و انجام میدادی پس خودتو بساز برای اون موقعیت. بعدشم هرچی شد بیا به من و سما بگو. ببین هرچی شد. هرچی شد ( اونقدر روی کلمه ی "هرچی" تاکید کرد که تف از دهنش پرید بیرون!). نه واسه اینکه توضیح بدی. تو موظف نیستی برای هیچ کس توضیحی بدی. فقط برای اینکه ما کمکت کنیم. اصلا حق بازخواست کردن تو رو نداریم به هیچ وجه. نرگس من اصلا به یه نتیجه ای رسیدم. اینکه نمیتونم هیچ کی و تحمل کنم.مشکل از منه نه؟آدما چرا به خودشون اجازه میدن تحقیرت کنن؟ انگار هرچی باهاشون مهربون تر باشی باهات بدتر رفتار می کنن. بعد من فکر کردم چرا باید مثلا بداخلاق بشم؟ من خودمم. توم نیست بیشعوری و بداخلاقی. من مهربونی مو میکنم خوش اخلاقی مو میکنم. برای چی به خاطر بقیه خودمو تغییر بدم؟ بوشو میفهمی؟ انقدر دور و برم همه علف کشیدن بوشو میفهمم. علفه. بفهمن پدرشونو در میارن. بابا صدبار داستان پسر رو تعریف کردم برات. ما تو کافه بودیم بعد اونجا باید میرفتی یه جایی که بیرون بود واسه سیگار. پسر داشته سیگار میکشیده بعد محیا و نیلوفر داشتن یه چیز دیگه می کشیدن. پسره کلی توضیح داد ک بابا این خوب نیست واسه مغز و اینا... آره صداش قشنگ بود. آره کلا تو کافه های تهران می بینمش. هیچی بعد سیگارش تموم شد رفت نشست پیش دوتا دختر دیگه. سرم درد گرفت. پاشو بریم چشام داره میسوزه. کتاب نمی خواستی؟ آخه کافه جای علف کشیدنه؟ خدا نکنه یه چیزی مد شه...

۵ نظر
نرگس سبز
۹۵/۱۱/۲۹
۰۱:۱۳

من خنگولم. آخرشم هر دومون می افتیم و از درد با صدای بلند می خندیم

سعی تو برای حفظ تعادل و فاصله ی چند سانتی بین کفشِ پای چپت و کف زمین...


۲ نظر
نرگس سبز
۹۵/۱۱/۲۸
۰۲:۲۲

سالوادور دالی

سالوادور دالی یک دیوانه است. به او می گفتند منتظاهر نما. با آن سیبیل های مسخره. کارهای بامزه ای که بیش از اندازه شده بود و حوصله ی همه را سر می برد. اوج ماجرا وقتی بود که برای شرکت در نمایشگاه بین‌المللی سورئالیسم لندن، لباس غواصی پوشیده بود! انجام همه ی این کار ها برای او تنها یک خاصیت داشت: بیشتر دیده شدن . یا معروف ترین نقاش سورئالیسم شدن.

البته که بی انصافی ست همه ی معروفیت او را پای این بگذاریم که او هنر خوبی در جلب توجه داشته! سالوادور دالی از نقاشان سورئالیسم بود که برای کشیدن نقاشی هایش، به رویا و آنچه که در ضمیر ناخودآگاه ثبت شده بود پناه می برد. در خیالات او خیلی از واقعیت ها اهمیت خود را از دست می دادند و شبیه چیزی متفاوت تر نسبت به خودشان می شدند. انگار که دالی حقیقت دیگری یا حقیقت متفاوت تری از یک حقیقت آشنا می ساخت. یعنی همان چیزی که اسمش را می گذارند" سورئال".

نزدیک ترین نقاشی به تعریف ما نقاشی" تداوم حافظه" است. معروف ترین اثر او که همسر دالی بعد از دیدنش گفت:" این نقاشی را هیچ کس فراموش نمی کند." نقاشی های سورئالیسم شاید مخلوطی باشند از فضای ذهنی نقاش و همینطور مفاهیم و احساساتی که می تواند برای همه قابل درک باشد. قسمت هایی را می شود فهمید و قسمت هایی که خارج از دنیا ذهنی صاحب اثر هیچ گونه تعریفی برای آن وجود ندارد را نه. می شود تعبیر های متفاوتی از یک نقاشی کرد ولی در نهایت یک سری چیزهای کلیدی در تمام این تعبیر ها مشترک است. مثل بی ارزش شدن یا هر تاثیر منفی دیگری روی مفهوم زمان توسط نقاشی تداوم حافظه. در این نقاشی ساعت ها ذوب شده نشان داده شده اند. کش آمده. من را یاد ظهر های کسل کننده ی تابستان می اندازند که فکر می کنم زمان ثابت مانده و قرار نیست هیچ چیز تغییر کند. فضایی که ساعت ها در آن قرار دارند می تواند استعاره از هرچیز با ربط یا بی ربطی باشد که به ذهن خطور می کند. خود دالی درباره ی این نقاشی از نسبی بودن زمان و درک غلط ما از این مفهوم می گوید. او با ایجاد این فضا آدم را نسبت به اساسی ترین مفاهیم زندگی اش دقیق تر می کند. 

در مکتب سورئال، عقل در ایجاد هنر کاملا ناکارآمد است. یعنی برای خلق هنر همه چیز از ضمیر ناخودآگاه سرچشمه می گیرد. حتی بعضی هنرمندان این مکتب برای از کار انداختن عقلشان هنگام خلق اثر هنری مواد مخدر مصرف می کردند. یک دنیای درون ذهنی که واقعیت و خیال را با هم در می آمیزد. گاهی وقت ها هم به واقعیت یک طور خیالی نگاه می کند. نمونه اش نقاشی فیل ها.من عاشق این نقاشی هستم. برای اولین بار که چشمم به آن افتاد صدای هر سه فیل را در سرم شنیدم. جدی و راستکی. کشیدن شیپور به جای سر فیل ها بهترین نمونه برای ترسیم یک واقعیت رویایی ست. ظرافتی که برای کشیدن شیپور به کار رفته. قسمت هایی از آن که شبیه پیچ خوردگی های مغز شده.از درون نقاشی صدای فیل می آید. به جان خودم!

به وقتی که سالوادور دالی داشته نقاشی می کشیده فکر می کنم حسودی ام می شود. من غوطه ور شدن در رویا و کنار گذاشتن عقل و معلق قرار دادن اراده هنگام خلق اثر را با تمام وجودم درک می کنم. با اینکه در ترسیم اشکال ذهنی ام هیچ استعدادی ندارم. وقتی به این نقاشی رسیدم،به این آدمک که کمد ها از بدنش در آمده اند و خالی اند، بیشتر حسودی ام شد. گمان می کنم موقع کشیدن این نقاشی حسابی لذت برده. گوشه ای از نقاشی دنیای واقعی قرار دارد و بعد آدمک دست هایش را دراز کرده و شبیه آدم های دنیا واقعی آن گوشه ی نقاشی نیست. کمد های بیرون کشیده و خالی اش آدم را یاد پوچی می اندازد. اگر هر آدم غمگین و خالی ای شبیه احساسات بد رسوب کرده ی درونش می شد، شاید اینطور او را نقاشی می کردند.

سالوادور دالی در بچگی یک خفاش گاز زده و او را از وسط دو نیم کرده. به خاطر جریانات سیاسی، آندره برتون که از پایه گذاران مکتب سورئالیسم بود او را از این مکتب خارج کرد. سالوادور دالی علاوه بر نقاشی، فیلم نامه نویسی و مجسمه سازی و طراحی هم انجام میداده. زندگی او پر از حاشیه و ماجرا بود و حسابی خبر ساز. در نهایت در سن 84 سالگی به خاطر عارضه ی قلبی از دنیا رفت.

پینوشت1: بقیه نقاشی ها رو هم ببینید. دیدن نقاشی هاش لذت بخشه.

پینوشت2: نصف کلمات "نقاشی" این متن اول "عکاسی" بودن و بعد پاک شدن و تبدیل شدن به "نقاشی"! بس که این مدت راجع به عکاسی حرف زدم فقط.

۴ نظر
نرگس سبز
۹۵/۱۱/۲۷
۰۰:۱۶

شما حق اظهار نظر ندارید مگر آنکه نظرتان مثبت باشد!( در راستای گسترش فرهنگ نقد پذیری مثلا!)

من به این نتیجه رسیده ام که از چهار دسته آدم خیلی خوشم می آید. یک دسته آن هایی که اگر به گلشیفته گیر می دهند به الهام چرخنده هم گیر میدهند. دسته دوم آن هایی که اگر به گلشیفته کاری ندارند به الهام چرخنده هم کاری ندارند. دسته ی سوم آن هایی که در مورد نحوه ی زندگی، طرز تفکر یا لباس پوشیدن یا هرچیز دیگری که مربوط به خودشان است،به دیگران هم حق اظهار نظر مثبت را نمی دهند هم حق اظهار نظر منفی را. و دسته آخر کسانی هستند که اگر اجازه می دهند آدم ها در مورد نحوه ی زندگی، طرز تفکر یا لباس پوشیدن، آن ها را تحسین کنند، همان قدر هم اجازه می دهند برای تمام این موارد توسط دیگران نقد شوند. که البته دسته ی آخر را نسبت به سه دسته ی دیگر خیلی خیلی بیشتر دوست دارم!

۱ نظر
نرگس سبز
۹۵/۱۱/۲۵
۲۳:۵۸

سنجاب ماهی عزیز

چند صفحه ی اولِ "خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ پوست پاره وقت" بودم که "سنجاب ماهی عزیز" به دستم رسید. شرمن را گذاشتم کنار و از لمس کردن کتاب بلاگر محبوبم گل های ریز بنفشی پوست گردنم را شکافتند و بیرون آمدند و کل بدنم را پر کردند. همه ی امروز را خواندم و نوشتم و به نینا اسدی، به سنجاب ماهی عزیز و به فریبا دیندار فکر کردم. آمدم بگویم اگر واقعا به دنبال لذت بردن هستید بدون آنکه به این فکر کنید سنتان در گروه سنی کتاب هست یا نه، حتما سنجاب ماهی عزیز را بخوانید. به گمانم توانایی این را دارد که ذهن هرکسی را رنگی رنگی و پر از ایده و خلاقیت کند و روح آدم تازه شود. جدی جدی. بامزه است و شخصیت اصلی حسابی جذاب است. باحال. خیلی باحال.

پینوشت: نامه ام برای فریبا که توضیح بیشتری داده ام در مورد احساساتم نسبت به کتاب، اینجاست/ کلیک/

۲ نظر
نرگس سبز
۹۵/۱۱/۲۵
۰۰:۳۸

لاشخور دیگر صحنه!

"افسرده شده‌ام ... بدون تلفن ... بدون پول برای اجاره خانه ... پول برای حمایت از کودک ... پول برای پرداخت بدهی‌ها ... پول!!! مدام خاطرات شفاف از کشتارها و جنازه‌ها و خشم و درد تعقیبم می‌کنند. یادآوری کودکان زخمی یا گرسنه که در حال جان دادن هستند، یادآوری آدم‌های دیوانه‌ای که بی‌درنگ ماشه را می‌چکانند و انگار که از این خشونت لذت هم می‌برند، ... رفته‌ام تا به کِن [همکاری که به تازگی جان باخته بود] بپیوندم، اگر خوش شانس باشم."

یادداشت را نوشته و بعد خودش را با کربن مونوکسید کشته. توی ماشین. آن هم کنار رودخانه ای که زمان بچگی مکان بازی اش بود. یک مرگ خیلی سینمایی!

هرچقدر که یادداشت کوین کارتر را دور می دهم، بالا و پایین اش میکنم و پشت و رویش را نگاه می کنم هیچ اثری از عذاب وجدان نمی بینم. افسردگی و گره خوردن چین خوردگی های مغزی و خستگی می بینم اما عذاب وجدان نمی بینم. به گمانم او به کاری که کرده بود حسابی مطمئن بوده.

قضیه بر می گردد به سال 1993. او به عنوان عکاس سازمان ملل به سودان رفت. و عکسی گرفت که در کنار تمام تحسین ها و جایزه ها باعث نقد عده ی زیادی شد. قضیه آن قدر جدی شده بود که کسی در روزنامه سن پترزبورگ او را لاشخور دیگر صحنه خطاب کرد. واکنش های تندی که در خیلی از مقاله ها گفته شده دلیل اصلی خودکشی کوین کارتر، یک سال بعد از عکس "کودک و لاشخور" بوده است. که به نظر من این حرف چرند محض است!

ماجرای دختربچه ی قحطی زده که لاشخوری با انتظار جان دادن او را تماشا می کند. کارتر می گفت بیست دقیقه صبر کرده تا بلکه لاشخور بال هایش را باز کند و عکس بهتری از صحنه بگیرد. از تلاش خود درباره ی گرفتن عکس می گوید. از آرام نزدیک شدن به صحنه. برای فراری نشدن لاشخور. تلاش برای گرفتن یک عکس تاثیر گذار. 

روایت های مختلفی از عکس وجود دارد. روایت هایی که کمک نکردن کارتر به کودک را توجیه می کنند. روایت هایی که وضعیت دختر را چندان بد توصیف نمی کند. و روایت هایی که این اجازه را به شما می دهند که واقعا از لاشخور دوم صحنه، کارتر، حسابی متنفر شوید. چیزی که برای من قابل توجه است جدای تمام روایت ها، وظیفه ی کارتر به عنوان عکاس است. که اگر کل شرایط را در بدترین حالت ممکن هم فرض کنیم، کلی انسان و کودک گرسنه وجود داشتند که کمک کردن به همه ی آن ها در توان یک نفر نبوده است. و اصلا جزو وظیفه ی یک عکاس نبوده. و به طور کل حضور کارتر در آن لحظات حضور یک "عکاس" تلقی نمی  شده چون مجبور بود به جای عکس گرفتن به آدم های تو عکس اش کمک کند. اوضاع خراب است و آنقدر بزرگ که نمی توانی حل اش کنی. بهترین کار کشاندن نگاه های مردم به این وضعیت بغرنج نیست؟ اینکه کاری انجام بدهی که تاثیر جهانی داشته باشد؟ نمی شود این کار را معادل قرار داد با کمک کردن به تمام کسانی که آنجا بودند؟

به دلیل اعتراض ها که فکر می کنم به نکته ی جالبی می رسم. نقاد سن پترزبورگ با دختر عکس کارتر آشنا شد. او برای دختر به شدت دل سوزاند و غمگین شد طوری که کارتر را موظف دانست که به دختربچه کمک کند. پسر، او جدی جدی متوجه یک سری احساسات درونی در مورد خودش شد و تمام واکنش های بعد از آن به خاطر همین احساسات درونی اش بود. مثلا آشنایی با آن قسمت از خودش که انسانیت دوست دارد و از رنج کودک رنج می برد. او به خاطر سرنوشت نامعلوم دختر عصبانی بود که کارتر را لاشخور دوم خطاب کرد. جالب نیست؟ خوب که نگاه می کنم می بینم عکس کار خودش را به بهترین نحوه ممکن در مورد او انجام داده است.

۱ نظر
نرگس سبز
۹۵/۱۱/۲۳
۰۰:۵۸

دوست روباه من

http://s1.picofile.com/file/8285893526/image.jpg

۲ نظر
نرگس سبز
۹۵/۱۱/۲۱
۲۱:۵۷

ادوارد وستون

تفاوت عکاسی با خیلی از رشته های هنری دیگر، می تواند در این باشد که حسی که قرار است به مخاطب رسانده شود ساختگی نیست. حسی ست که در لحظه وجود دارد و هنر عکاس همین است که صحنه را می بیند و حس آن را ثبت می کند. و دلیل عمده ی مصنوعی بودن خیلی از عکس هایی که مدل را مجبور می کنند به خنداندن یا قرار گرفتن در موقعیتی که ممکن است اصلا به آن تعلق نداشته باشد ، در همین است که حس واقعی به ثبت نرسیده و حس ساختگی ست که ممکن است مثلا در سینما، این تلاش برای ساختن حس، تلاش کارسازی باشد اما در عکاسی اغلب گند می زند و اصلا مال عکاسی نیست. 

حسی که در عکس باید منتقل شود وابستگی زیادی به دید عکاس دارد. ممکن است عکاس مثل شما به یک فلفل دلمه ای نگاه کند و حس عادی ای از طریق اثرش به شما منتقل شود. ولی وقتی قرار باشد عکاس با نگاه متفاوت تری به یک فلفل دلمه ای نگاه کند دیگر با حسی که از قبل با آن اشناییت داشته اید طرف نیستید. نگاه جدید عکاسی مثل ادوارد وستون. حس عکس های ادوارد وستون می تواند نو و پیچیده باشد. اما از جای دیگر نمی آید. از فضای ذهنی عکاس نمی آید. بلکه از خود واقعیت می آید. از یک فلفل دلمه ای که شبیه اندام پیچ خورده شده. که فقط چشم های ویژه ای مثل چشم های وستون می تواند متوجه آن شود.

ادوارد وستون به دنبال تشابهات انسان در طبیعت و طبیعت در اندام انسان بود. نگاه نو و جدیدی که در زمان خودش قابل توجه بود. کاری که او در عکس ها انجام می داد همین بود که خوب به همه چیز توجه می کرد. کشفیات خود را از محیط بیرون می کشید و به تصویر در می آورد و با این کار مخاطبش را این طور مخاطب قرار می داد :" نگاه چه جالبه" و واکنش طبیعی مخاطب که:" چه باحال". مثل تنه ی درختی که شبیه اندام زن در آمده. به نظرم می شود عکس های او را تا حدی جلوتر برد و در مجموع گفت علاوه بر آنکه بخواهد تعجب بسازد قرار است بقیه را به نگاه خود تشویق کند. به همین که چطور به اطراف نگاه کنیم و گفتن این مطلب که با کمی دقت می توان از تمام چیز هایی که ساده از آن ها می گذریم کلی چیز هیجان انگیز و شگفت انگیز بیرون کشید.

عکس های او شاید تا حدی بتواند از واقعیت ما را به سوی خیال هم بکشاند. به نظرم این بستگی به  ذهن مخاطب دارد که تا چه سطحی از خیالات و یا در چه نوعی از خیالات فرو برود. عکس های او از کلم من را تا گم شدن در یک جنگل خیالی هم پیش برد.

خلاقیت و نو بودن نگاه او حتما اصلی ترین دلیل برای معروفیت عکس های بود.در مجموع به گمانم نشود بیشتر از ادوارد وستون حرف زد. عکس های او حد بیشتری ندارد. شاید بشود از سبک کاری یا تکنیک ها و جزئیاتی که برای رساندن مفهوم و حس مورد نظر به کار برده شده گفت، مثل همین که حالت جمع شدن انگشت ها را کنار فلفل دلمه ای گذاشته تا شباهت را برساند، اما به طور کلی چیز بیشتری، نمی شود از عکس های او بیرون کشید. حداقل از نظر من. ساده است. و قدم های ابتدایی برای گرفتن عکس های هنری.

۶ نظر
نرگس سبز
۹۵/۱۱/۱۷
۱۴:۳۰

ریچارد اودون

معمولا در مواجهه با عکس های پرتره ای که در استودیو گرفته می شود، وقتی سوژه حالت خاصی به خود گرفته، ترسان، متفکر، مضطرب یا هر حالتی دیگری که شاید اسمی هم برایش وجود نداشته باشد، این سوال همیشه برای من وجود داشته که حس عکس مصنوعی ست؟ این عکس مصنوعی ست؟ عکس مصنوعی تاثیر گذار است؟ 

به گمانم سوژه ها، انسان ها و چهره هادر این نوع عکس ها فقط ابزار هستند. برخلاف پرتره ی مستند، که تو درباره ی زندگی سوژه ی عکس فکر می کنی و حتی ممکن است با او به خاطر شرایط زندگی اش همزاد پنداری کنی، در این نوع پرتره ها، فقط به حسی که نگاه سوژه منتقل می کند فکر میکنی نه به چیز دیگری. نه به خود آدم. به حسی که قرار است از حالت چهره ی آدم درون عکس بگیری فکر میکنی نه به زندگی سوژه. حالت لحظه ای چهره. مصنوعی نیست. بسته شدن کادر روی صورت یا نور پردازی یا زمینه ی سفید فقط تو را متوجه ثانیه ای از حقیقت می کند که متوجهش نیستی. مثلا حالت چهره ی مرد درون عکس ممکن است این تصور را در تو ایجاد کند که او یک انسان معمولی نیست. از جای دیگری آمده. پس مصنوعی ست. در صورتی که مرد ممکن است بعد از خارج شدن از استودیو به خانه برگردد. مثل تمام آدم های معمولی ناهار بخورد یا تلویزیون تماشا کند. 

به نظرم ماجرا مثل عکس گرفتن از یک قطره آب است، بدون منبع و فضایی که قطره در آن وجود داشته. قطره بعد از آنکه افتاد راه می رود. بخار می شود. نفوذ می کند. مثل تمام قطره های دنیا. ولی در آن لحظه، وقتی در هوا معلق است و فقط در آن لحظه او را می بینیم، چیزی احساس می کنیم که ممکن است باعث شود قطره غیر طبیعی به نظر برسد. متفاوت از بقیه ی قطره ها.

ریچارد اودون، از سوژه های انسانی به طور ویژه ای عکاسی می کرد. حالت های ویژه. که ابدا تو را متوجه سوژه نمی کرد. بلکه عکس قرار است به وسیله ی سوژه چیز دیگری را به تو منتقل کند. عکس های مدلینگ او در آن زمان از خلاقانه ترین عکس ها بودند. چون او دیگر مدل را محدود به نورپردازی و فضای درون استودیو نمی کرد  و آن ها را ثابت نگه نمی داشت. بلکه در فضای آزاد، موقع رقصیدن یا پرش یا راه رفتن از مدل ها عکس می گرفت. 

عکس مدلی که در کنار فیل ها قرار گرفته گران ترین عکس در حراج پاریس است که سال 1978 به فروش رفت. فیل و مدل. گاهی هم عناصر اضافه ممکن است آدم را بیشتر متوجه سوژه کند. به شرطی که سوژه به جای لبخند زدن و انداختن دست پشت گردن فیل، شکل ویژه تری به خودش بگیرد.


به گمانم عکس مصنوعی، عکسی خواهد بود که چروک چهره ی انسان در آن پوشانده شود. و یا هر تداخل دیگری در فیزیک طبیعی بدن انسان. ولی ریچارد اودون نه تنها هیچ عکسی را روتوش نمی کرد، بلکه سعی می کرد روی طبیعت انسان تاکید بیشتری داشته باشد. حالت چهره ی سوژه ها او، معمولا با ایجاد رابطه به دست می آمدند و واقعی بودند. مثل اینکه ریچارد اودون از سوژه اش می پرسید:" به نظرت خدا وجود داره؟" و از تفکری که روی چهره نمایان می شد عکس می گرفت. به نظرم عکس های او مصنوعی نیستند. حس عکس های او مصنوعی نیست. بلکه به آدم چیز جدیدی ارائه می کند. احساساتی یا حالت هایی که ثابت یا همگانی نیستند و نشده که برای آن ها اسمی انتخاب شود.

اما سوالی که برایم هست. همه عکس ها در این باره موفق هستند؟ چطور باید در این نوع عکس برداری موفق بود؟ به گمانم فکر کردن به واقعیت نه تخیلات غیر واقعی و همین طور ارتباط با سوژه کارساز باشد. خیلی. به گمانم.

۲ نظر
نرگس سبز
۹۵/۱۱/۱۵
۱۹:۵۸

خیلی خوبه.

عین وقتی که گوشش میدی: کلیک

۱ نظر
نرگس سبز