حال تمام مردهایی که دوستمون دارن و فکر میکنن نتونستن ازمون محافظت کنن

از همون پسر هایی بود که وقتی راننده تاکسی ها بلند فحش می دادند میگفت ملاحظه کن آقا. اینجا خانوم نشسته. از همون هایی که وقتی مزاحمت میدید از پله ی چهارم پارک می پرید پایین و با مشت میزد تو سرِ طرف. از همون هایی که وقتی کنارش می شستی احساس امنیت می کردی. همه جوره. از همون هایی که زیر چشمی به دختر هایی که روسری هاشون موقع چرخ خوردن تو وسایل شهر بازی میوفتاد نگاه می نداخت و به جیغ جیغ هاشون آروم می خندید. قبل از اینکه ببینمش شبنم قضیه اون روزی که دختره تو یکی از اتاق های قفل شده دانشگاه جیغ میزد و تعریف کرده بود. می گفت پسرِ محکم به در لگد می زد تا بازش کنه. می گفت چشم هاش خون شده بود. می گفت اونقدر داد زده بود که رگ هاش داشت از گردنش میزد بیرون. دختر از اون روز به بعد نیومد دانشگاه. پسر هم بعد از باز شدن در نتونست اون طور که می خواست مردی که تو اتاق بود و کتک بزنه. اون مرد هم دیگه نیومد دانشگاه. پسر از همون ترم به بعد دیگه شاگرد اول نشد. هیچ کس نفهمید رابط اش به دخترِ کجا رسید.

شب آخر بود. شبنم تهران قبول شده بود. یک ماه باهاش رفته بودم شهری که توش درس می خوند و اون شب می خواست واسه همیشه ترکش کنه. شب آخر بود. همه کسایی که مونده بودن برنامه ریختن بریم شهربازی. اتفاقی نشستم کنار پسرِ. داشت سیگار می کشید. باد دودش و میاورد سمت من. گفت ببخشید. بعد سیگار و انداخت کف زمین. با پاهاش یک جوری لگدش کرد که سیگار تو ذهنم جون گرفت و کامل زیر پاش خفه شد. میخواستم بگم کاش ادامه میدادی. خیلی خوشگل سیگار می کشید. گفت شبنم خیلی خوش به حالشه که آبجی ش تویی. لحنش نیمه صادقانه بود. یک جور هایی میخواست حوصله م سر نره. صداشم خیلی گرفته بود. بم بود. می خوام بگم صداش واقعا خوب بود. گفتم نمیذاره برم ترن. گفت یه کاری کرده ما هم به خاطر تو نمیریم دلت آب نشه. گفتم خب برین شما. خندید سرشو برد بالا گفت نه شوخی می کنم. من حوصله این چیزا رو ندارم. بقیه ام ترجیح میدن واسه هم ... می خواست فحش بده. حرف اولش و گفت. بدم نیومد. عوضش کرد: ترجیح میدن واسه هم حرف بزنن. 

یه ده یازده نفری بودیم. شهربازی خلوت بود. بچه ها بهم اون آقا گشت ارشادی رو نشون میدادن که تو شهر معروف بود و حالا با خونوادش اومده بود شهربازی. یکی از پسرا تیکه انداخت تا حالا دختر خودتو انداختی تو ون. آقاهه به روی خودش نمیاورد. دخترش داشت جیغ می کشید تو کشتی ای که سرش اژدها بود و بالا پایین می رفت. شالش افتاده بود. طبیعی بود. پسرِ گفت خیلی ازت تعریف میکنه شبنم. اندفعه صادقانه تر گفت. گفتم آره آبجیام برای همکاراشون دوستاشون زیاد تعریف میکنن از من. کلی آدم هست که من نمی شناسم ولی اونا منو میشناسن. خندید. گفت آبجیت میگه نویسنده ای. یه روز بنویس از من. میدونی که چی بنویسی؟ گفتم نه. گفت یعنی شبنم برات تعریف نکرده. با نیشخند گفت. گفتم چرا. گفتم شاید یه روز ازش یه داستان نوشتم. گفت بیشتر رو من مانور بده. به احساسات من. به اینکه چه حال بدی داره یه پسر وقتی نمیتونه از همه چیزش محافظت کنه. 

آقاهه گشت ارشادی با یکی از پسرا دعواش شد. شبنم اشاره کرد برم یه جا دیگه. پسرِ گفت بیا بریم سمت ترن. بلند شدم رفتم. نشستیم کنار نرده های ترن. سه چهار نفر توش منتظر بودن راه بیوفته. دید باد نمیاد سمت من یه سیگار دیگه روشن کرد. گفت بیا همین که رسیدن به جاهایی که جیغ داشت باهاشون جیغ بکشیم. گفتم باشه. با خنده گفتم. از دیدن سیگار کشیدنش لذت می بردم. حرفه ای می کشید. یهو دیدم داره جیغ میزنه با آدمایی که تو ترن نشستن. باهاشون جیغ کشیدیم. همین که ترن تند می شد یا ریل و می رفت پایین با آدمایی که تو ترن بودن جیغ می کشیدیم. خیلی خنده دار بود. نشسته بودیم کف زمین ولی بیشتر از کسایی که تو ترن نشسته بودن جیغ می کشیدیم. 

۹

فقط موراکامی میدونه من چرا نمی تونم درس بخونم

نمیدونم چند دقیقه به این قسمت نگاه می کردم. شگفت زده شده بودم که بالاخره تو یه کتابی از مشکلم حرف زده شده: نمی شود گفت [جونکو] خنگ بود. فقط نمی توانست روی چیزی تمرکز کند. هیچ کدام از کارهایی را که شروع می کرد نمی توانست تمام کند. هر وقت سعی می کرد تمرکز کند سرش به شدت درد می گرفت. نفس کشیدنش سخت می شد و ضربان قلبش از نظم می افتاد. مدرسه رفتن دیگر برایش شکنجه ای بود تمام و کمال.

هاروکی موراکامی. بعد از زلزله

۵

قانون من

مامان: چی گفت گفت نمیاد؟

من: نه. گفت همه ی این مدت با دوستش بوده نذاشته کاراشو برسه. این هفته میخواد کاراشو بکنه

مامان: خب چرا رفت پیش دوستش؟

من: مگه نمیدونی مامان؟ همه ی ادما همیشه یکی دیگ رو دارن که به من ترجیح بدن. خواسته یا نا خواسته. این قانون در مورد من همیشگیه.

مامان: [سکوت]

۱۱

دایرکت

این پست و باید با صدای ذهن خودم بخونین: کلیک

دایرکت داد که میشه با هم آشنا بشیم. گفتم اون دختری که عکسش رو گذاشتم خواهرمه. میشه گفت من خودم افتضاحم و همیشه باید لب های خشک و پوست پوست و پیشونی و چونه ی پر از جوش دوران نوجوانی من رو ببینی و همین طور بینی بزرگم و حالت بهم نخوره و این وقتی میتونه امکان پذیر باشه که ملاکی جز چهره برات اهمیت داشته باشه ولی تو تنها عکسی که تو پیجم لایک کردی عکس خواهرم بود که این نظریه رو رد میکنه و قبول دارم دختر زیبایی و از خیلی ها عاقل تر و در واقع نمی خوام بگم که هیچ اخلاق بدی نداره ولی تا حالا خیلی ها توی دانشگاه و کلاس زبان عاشقش شدن و اون همیشه سعی کرده طوری جواب رد بده که کسی ازش ناراحت نشه ولی موفق نبوده و این ناراحتش میکنه و باید بگم اون از فیلم هایی مثل در دنیای تو ساعت چند است خوشش نمیاد اما من خوشم میاد و اگه تو از آدمایی که از این جور فیلم ها خوششون میاد خوشت میاد به نظرم میتونیم آشنا شیم و میشه به ملاک های دیگه ام فکر کرد جز مهربونی چون من شیش ماه اول ممکن حسابی با زبونم مهربونی کنم ولی یه روز صبح پا میشی و با خودت میگی این دختر دقیقا برای من چیکار کرده و وقتی به جواب "هیچ" میرسی میبینی من تنبل تر از اونی ام که حتی برای خودم قدمی بردارم چه برسه که بخوام برای شخص دیگه ای مهربونی عملی داشته باشم و این تو رو ناراحت میکنه و احتمالا میگردی تا ویژگی دیگه ای و پیدا کنی مثلا مثل پول و تازه اون وقته که میفهمی خونواده ی من با یک عالمه سابقه کار تو دوتا خونه ی اجازه ای زندگی میکنن و ممکن کفش یک میلیونی بخرن و حسابی برای شکم پول خرج کنن اما سال ها ماشین شون و عوض نکنن و امیدوارم نپرسی پس برنامه شون چیه چون برام مهم نیست و تا سال بعد از این خونه میرم و قسم خوردم اگر یک نفر دیگه این سوال و از من بپرسه با جفت پا برم تو شکمش و من هم تنبل تر از اونی هستم که درس بخونم و آینده ی شغلی خوبی داشته باشم و احتمالا جهت دلداری به خودت میگی عوضش میشه باهاش حرف زد و باید بگم ممکن وقتی داریم غذا می خوریم و تو باز از این آهن قراضه های مزخرف و ماشین و بیلیارد حرف میزنی وسط میز غذا استفراغ کنم و به نظرم تحمل این قضیه کار هرکسی نیست و در واقع می خوام بگم من ترجیح میدم حرف های کسل کننده بزنم مثل اینکه جنگ جهانی دوم چه تاثیری روی سینمای اکسپرسیونیست فرانسه داشت و احتمالا با کلی خمیازه همراهی م میکنی و در نهایت هم خوابت میبره و با سر میری تو بشقاب غذات. با این اوصاف اگر شرایط رو میپذیری میتونیم آشنا شیم.

گفت اوکی عزیزم. بای.

۲۷

دست خودم نیست. در ناخدآگاهم اتفاق می افتد

اصلا دست خودم نیست و در ناخدآگاهم اتفاق می افتد. در برخورد با آدم ها دقیقا همان شکلی می شوم که گمان می کنم در موردم فکر می کنند. مثال میزنم، من برای بابا دختری هستم که هیچ وقت به حاشیه ای فکر نمی کند. وقتی در جمع های خانوادگی با پدر بزرگ و مادر بزرگ و دایی ها و خاله ها بلند می گوید که تصمیم دارد هیچ وقت بچه دار نشود، از روی خنگی ست و حواسش نیست نباید در همچین جمعی همچین تصمیمی را مطرح کند. من این موقع ها هاج و واج نگاه می کنم. که یعنی واقعا خنگم. متوجه موقعیت نیستم. دامن میزنم.

برای خواهر ها دختر فوق العاده ای هستم که دیدم نسبت به همه چیز برخلاف هم سن و سال هایم است. احتمالا در مدرسه شوخی های دسته دومی که بین همه ی بچه دبیرستانی ها مرسوم است نمیکنم و همیشه حرف های مهم میزنم. من به این قضیه دامن میزنم. از اطلاعاتی که هر شیش ماه یک بار جمع کرده ام مدام به شیوه های مختلف برایشان حرف میزنم و هیچ وقت از شوخی هایی که با دوست هایم می کنیم صحبتی نمیکنم. براردم گمان می کند من دختر حسود و موزی ای هستم. من هیچ وقت هیچ وسیله ای به این خاطر به اون قرض نمی دهم. درست وقتی دارم از صمیمی ترین چیز هایم برای رفیق دیگری می گذرم یا سعی میکنم با کسی که گمان می کند صادق هستم، صادقانه حرف بزنم.

یک بار حوصله نداشتم و از دوستی تشکر نکردم و او طوری نگاهم کرد که یعنی مغرورم. از آن روز به بعد نگاهم شکل دیگری شد. شکل آدم های مغرور برای او. دوست دیگری فکر می کند من احساس می کنم آدم آگاهی هستم. خیلی میفهمم و گمان می کنم خیلی اطلاعات بالایی دارم. من چیکار میکنم؟ سر هرچیزی بحث می کنم و علایق اش را میبرم زیر سوال. حال اش بدتر می شود. نگاه هایش نفرت می گیرند. من فکر میکنم دوست دیگری گمان می کند دختر آرامی هستم. که زیاد فکر می کند. خب پس در مقابلش لحنی آرام دارم. لحنی که یعنی من همیشه در تنهایی هایم مشغول فکر کردن هستم و حسابی درگیر. شخص دیگری گمان می کند من دلسوزم. آدم دیگری فکر می کند آدم آرامی هستم و همیشه سکوت می کنم. کسی را میشناسم که گمان می کند من شیطنت هایم بیش از اندازه است. 

من به همه نگاه می کنم و درست شکل کسی می شوم که گمان می کنم آن ها در موردم فکر می کنند. چیزی که دختر خاله از من تصور دارد با چیزی که عمه از من تصور دارد متفاوت است. نه کم. خیلی زیاد. چیزی که بغل دستی ام توی کلاس در مورد من تصور می کند با چیزی که سال بالایی که کلاسش طبقه ی پایین است فرق می کند. نه کم. خیلی زیاد. در این حد که یکی فکر می کند من به شدت "شیطون" هستم و دیگری فکر میکند دختری مظلوم، آرام سر به زیر و کسل کننده ام. 

من اهمیتی نمیدم. آدم های کمی هستن که به معنای واقعی کلمه برایم چیزی به جز سرگرمی هستن. چیزی به جز آنکه دلم بخواهد برایم درگیری فکری درست کنند یا با صحبت کردن با آن ها به چیزی جز سرگرمی برسم. پنجاه درصدش تقصیر خودشان است که هیچ وقت سعی نمی کنند من را درست بشناسند. پنجاه درصد هم تقصیر من است که از این قضیه سو استفاده می کنم.

۴

تا قبلش(3)

فکر نمی کردم آدمی وجود داشته باشد که در طول یک سال و سه ماه هر بار که حالش را می پرسی بگوید: خوب. خوبم. مثل همیشه


پینوشت:حتی یک بار هم این جواب تغییر نکرده:)

۳

سرانجام یک داستان عاشقانه

چشم مشکی افتاد کف زمین و قل خورد سمت من. وقتی که از پشت آن چشم مشکی به پسری که روی کاناپه نشسته بود نگاه می کردم، می دیدم اعضای بدنش با میخ های آهنی زنگ زده بهم متصل شده بودند. در کل کهنه به نظر می رسید. و بوی کپک میداد.  با چشم های خودم که نگاه میکردم پسر معمولی ای بود که لم داده بود به کاناپه و پاهایش را باز کرده بود. به جای کپک هم بوی ادکلن مردانه ای می داد. چشم مشکی را به صاحب اش دادم. به دختری که کنار پسر روی کاناپه نشسته بود. چشم را توی حفره ی سیاهی که سمت چپ صورت اش بود گذاشت و به زل زدن ادامه داد. اشک های سیاه تا زیر چانه اش آمده بودند. ریمل اش هنوز پاک نشده بود.

سایه، روی دیوار رو به روی کاناپه شیطنت می کرد. از همان روزی که آمده ام اینجا به فکر یک نمایش سایه ای هستم. با حضور افتخاری سایه ی خودم. از همان روزی که آمده ام، به فکر یک داستان عاشقانه هستم که روی این کاناپه اتفاق بی افتد. شخصیت هایش رمق ندارند. به دختره گفتم این یک داستان عاشقانه است و او باید سعی کند لبخند بزند. خیلی زور زد. ولی تنها اتفاقی که افتاد خارج شدن چشم چپ اش بود. 

سایه گفت می خواهد نقش یک بالرین را بازی کند. داشتم به شخصیت های داستان عاشقانه ام نگاه می کردم. گفتم من باله بلد نیستم پس این غیر ممکن است. گفت باید تا وقتی که نمایش را میسازم بال یاد بگیرم و با او قصه ی یک بالرین را روایت کنم. شخصیت های داستانم بدجور غمگین بودند. هر دو زل زده بودند به دیوار رو به رویی و نفس نمی کشیدند. سایه ایستاد رو به رویشان. شکلک در آورد. هیچ واکنشی نشان ندادند.

 گفت:" این ها الان باید تو ذهنت آب نبات رنگین کمانی بخورند و بیخودی هرچیزی به نظرشان جالب باشد و الکی بخندند." گفتم همین طور است. گفت:" مشگل چیه؟ " گفتم به جای آنکه اصل قصه از ذهنم بیرون بی آید مدام سرانجام شخصیت ها می نشینند روی کاناپه. قصه ی شادی از روی این کاناپه در نمی آید. سایه داشت سعی می کرد روی نک پاهایش راه برود. اصلا نفهمیدم آن لباس باله با آن دامن زیبا را از کجا آورده بود. گفت:" این چه سر انجامی دیگه؟ یه کاری کردی همون اول همه ی احساساتشون تموم شد". گفتم احساسات تمام شدنی نیست. سایه روی پاهایش ایستاد. گفت سرم را بجسبانم به دیوار. طوری که بتواند لمس اش کند. سرم را چسباندم به دیوار. دست اش را مشت کرد و نزدیک سرم آورد. بعد آرام چند ضربه به سرم زد. قسمتی از از دیوار به همراه سرم گچ شدند و ریختند کف زمین. اخم کردم. گفت:" احساسات تمام شدنی ان احمق."

بعد دوباره روی نک پاهایش ایستاد و گفت:" دو بار تو زندگیم شکست واقعی خوردم. یک بار وقتی بابا گفت هیچ وقت نمیشه روی ابر های پنبه ای واقعا نشست یا حتی دراز کشید. مثل کارتون ها" و شروع کرد به رقصیدن. پسر خمیازه کشید. کسل ترین موجودی بود که تا به حال دیده بودم. گفتم دومی ش؟ مسخره بازی هایش گل کرده بود. از این ور دیوار سر می خورد آن ور. بعد زبان در می آورد و ناگهانی جدی می شد و باله می رقصید. اپرا می خواند. با این متن:" نبااااااااایییییید به نـــــیااااااز هایی که به محض رفع شـــــدن همه چــــیز و نابووووود میکنن توجــــه می کردیییییی" با صدای بلند گفتم حتما روزی در کره ی زمین چیزی پیدا می شود که تا ابد نگذارم نور به طور مستقیم به من بتابد. آن وقت برای همیشه نابود می شود پس بهتر است آرام بگیرد و درست توضیح دهد.

آرام گرفت. گفتم یعنی چی؟ گفت همه چیز نیاز است. ببین وقتی نیاز به شنیدن دوستت دارم، صبح ها با بوسه از خواب بیدار شدن، اسمس دادن های شبانه، ببین وقتی همه ی این ها تمام شد به چه روزی افتادن. گفتم پس اصل قضیه چیه؟ گفت دومین شکست زندگی ام وقتی بود که فهمیدم عشق های این چنینی جز تفاوت جنسیتی هیچ هیچ هیچ بیس دیگری ندارند! 

۰

شرمساری

اینکه به خاطر شنیدن آهنگی مثل هرزه ی تیک تاک، صدای زنگ را نمی شنیدم و مامان مدت ها پشت در مانده بود عذاب وجدان بدی به من می دهد. مثلا اگر باخی گوش میدادم، بتهوونی، موزارتی... حالم تا این حد بد نمی شد!

۳

روز چپ دست ها

روز چپ دست هاست و به عنوان هدیه دارم برای خودم ماکارونی پیچ پیچی با رب زیاد درست میکنم.

۱۱

یک نوشته ی قدیمی

آدم را دلتنگ می کنی. نه از این دلتنگی های الکی که شکل یک وروجک توی دلت بپر بپر می کنند و بعد از یک مدت از توی دلت می پرند بیرون و فراموش می شوند. از این دلتنگی هایی که میخ می شود توی دلت. توی مغزت. تو می خوابی و دلتنگی. صبحانه میخوری و دلتنگی. امتحان میدی و دلتنگی. مدرسه و خانه و خیابان و توی تاکسی کنار راننده، دلتنگی. آدم حتی موقعی که کنارت نشسته هم دلتنگ است. 

آدم را خیال باف میکنی.نه از این خیال باف هایی که چشم هایشان را می بندند و خودشان را توی صحنه های مختلف تصور می کنند. آدم می نشیند یک گوشه تا کتاب بخواند و یکهو کتاب را از دست آدم بیرون می کشی... توی بغلش جا میگیری و آرام آدم را می بوسی. آدم دارد راه می رود یکهو چشم هایش را از پشت میگیری و همین که بر میگردد تا با خنده بگوید:« هااااان خودتی» می بیند کسی پشتش نیست. موقع گریه و تنهایی، آدم نوازش هایت را حس می کند. یا صدای گرمت. وقتی سعی می کنی آدم را آرام کنی. بعد که خوب می شود ناپدید می شوی.

آدم را گیج می کنی. هر جمله ات شکل یک اتاق تاریک با کف شطرنجی ست. یک اتاق کوچک با هزار در که چند تایی باز و چند تایی بسته است. آدم را میگذاری همان وسط. 

آدم را شگفت زده می کنی. در به رخ کشیدن خودت استادی. بلدی طوری حرف بزنی که آدم به اندازه ی دیدن یک غول پشمالوی شکم گنده وسط اتاقش هیجان زده شود. ذوق زده شود. لعنتی هیچ وقت هم تمام نمی شوی. هر روز چیز جدیدی برای آدم داری. هر روز اتفاق جدیدی. حتی حس جدیدی. تکرار نشدنی. تازه. یک تازگی همیشگی. مثل بوی سبزی های تازه. هرچقدر هم بخواهد تشبیه سخیفی به نظر برسد.

آدم را از حس خوب خفه می کنی. بلدی لحظه های خوب بسازی. یک طوری که هوش از سر آدم بپرد. آدمی که تو را دارد برای متوقف کردن مغزش به چیزی نیاز ندارد. توانایی این را داری که با سه کلمه آدم را مست کنی. توانایی این را داری که اخم هایت و بداخلاقی ها وعصبانیت هایت آدم را از هوش ببرد. لحظه های سبز میسازی. گل گلی. رنگارنگ. حتی در اوج ناراحتی ها. حتی وقتی سیاهی آرام میخزد توی صحنه و هیچ وقت اجازه نمیدهی لعنتی.

آدم را عاشق میکنی. آدم را شرمنده میکنی. آدم را می شکنی و برای اینکه خودش را بسازد کمکش میکنی. آدم را وادار میکنی تا دوستت داشته باشد. آدم را بدبخت میکنی... لعنت به تو... آدم را بیچاره میکنی اصلا!

۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان