Green Is the Warmest Colour

نه دیگه، این واسه ما دل نمیشه

۱۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۹۶/۰۳/۲۹
۱۳:۳۲

این پنکه ها هستند که بین واقعیت و خیال فاصله می اندازند

خیال: یک ملاقات معمولی

وسط کوچه ی فرعی، پشت به من، قدم می زنی تا اتفاقی ببینمت. جیغ می کشم که برمی گردی و با دیدنم لبخند میزنی. بوته های گل آویزان شده از دیوار های کاه گلی کوچه سبز تر می شوند. گل هایشان سرخ تر. یک آغوش آماده درست وسط کوچه انتظارم را می کشد . .سمتت پرواز میکنم. انتهای دویدنم با پریدن و انداختن دست ها دور گردنت تمام می شود. احتمالا اسمت را صدا می زنم. با ذوق. تو لبخندت را نگه میداری. برایت توضیح می دهم که تاکسی یک جای پرت پیاده ام کرده و گم شدم. بعد بلافاصله اعتراف می کنم دلم به اندازه ی تمام لحظه هایی که در واقعیت چندش و چسبناک و گند زندگی گذرانده ام برایت تنگ شده. 

فلسفه: قبل از تصمیم گیری مراقب باش مگس نباشد

دراز کشیده بودم که حس خوشایندی دور مچ پای راستم شروع کرد به دور زدن و به طور تدریجی پخش شد در تمام اندام بدنم. سرم را برگرداندم دیدم یکی از مگس های بند انگشتی دارد دور مچ پایم را برای پیدا کردن نقطه ای مناسب تجزیه و تحلیل می کند. تمام حس سبز کم رنگی که در بدنم پخش شده بود یک باره به قهوه ای تیره تبدیل شد. مچ پای راستم را تکان دادم و گفتم "اه". یکی از آن گنده ها و صدا دار ها که به تمام احساسات خوش زندگی ام برسد. دارم بعد از چندسال نگاه شان می کنم و می بینم تمام عوامل به وجود آورنده ی شان مگسی بوده اند.  

خیال: یک ملاقات معمولی (قسمت دوم)

یک آغوش آماده درست وسط کوچه انتظارم را می کشد . .سمتت پرواز میکنم. انتهای دویدنم با پریدن و انداختن دست ها دور گردنت تمام می شود. می خواهم اسمت را صدا بزنم. با ذوق. از پاهایم شروع می شوم به تبدیل شدن. می خواهم لبخندت آسمان را آبی تر کند وقتی مگس های بندانگشتی از انگشت های پایم شروع می کنند به متولد شدن. می توانم دور مچ پاهایت بپیچم. لبخندت پررنگ تر شود. مگس ها از پاهایم شروع شده اند و می توانند از نک دست ها و ستون فقرات و پشت زانو تولید شوند. تا زیر گردنم و زیر چانه. وحشتناک است. درست همان اندازه که قبل از دیر شدن تصمیم می گیری من را ببوسی ولی دیگر چیزی از لب ها هم باقی نمی ماند.

تصور ذهنی: این خانه در خلا است

این جهان، سایت های خبری، موشک هایی که رفتند سوریه، قاتل های زنجیره ای معروف دنیا، مزار هیتلر، مراسم اسکار، اینستاگرام مهراب قاسم خانی، شعبه های بانک ملت و کاخ سفید، همه وقتی معنا دارند که من در اتاقم باشم. در هال خانه. جلوی تلویزیون. بیرون از در اینجا همه چیز محو می شود. نیستی مطلق. همه ی دنیا را می بینم که دهانشان را چسبانده اند به لوله های خانه و وجود تغذیه می کنند. آنقدر درون این اتاق بوده ام که بیرون از اینجا را نمی توانم تصور کنم. شده ام جزئی از پایه مبل ها. یخچال. یا کمی از انبر. همه چیز را از همین جا می بینم. از همین جا میفهمم. از بین همین چهارچوب های در. آرزو می کردم هرگز اینطور نباشد.

خیال: یک ملاقات معمولی ( قسمت سوم)

جیغ می کشم که برمی گردی و و با دیدنم لبخند میزنی. بوته های گل آویزان شده از دیوار های کاه گلی کوچه سبز تر می شوند. گل هایشان سرخ تر. کوچه ی فرعی از در خانه شروع می شود و تا انتها می رود. آغوش آماده ای وسط یک انتها انتظارم را می کشد. مردد هستم. خانه در خلا فرو رفته. پایم را می گذارم بیرون در و به سمتت پرواز میکنم. هیچ چیز نیست. نه کوچه. نه بوته های گل. نه حتی رد نگاهی از تو در سفیدی مطلقی که در آن اسیر شده ام.

واقعیت: پنکه های بین واقعیت و خیال فاصله می اندازند

فکر کردن به احتمال ایرانی بودن دوست پسر یک دختر آمریکایی که وسط یکی از خیابان های نیویورک شانه اش می خورد به شانه ی تو جذابیت بیشتری برایم دارد تا فکر کردن به حرف های عبدی کلانتری راجع به مقدسات. صدای پنکه ها بیشتر از تکان خوردن عقربه های ساعت گذر زمان را نشانم می دهد. صدایشان می پیچد توی گوشم و میبینم که چهارده ساله شدم. می چرخند و نگاه می کنم تا شانزده سالگی پیش رفته ام. کمی بعد تر هجده سال. و در نهایت رو به روی پره های پنکه می بینم که پنجاه سالم شده و هنوز از هیچ بودن فاصله نگرفته ام. کافی است وقتی خیال می کنی برای تمام کار هایی که در دنیا کرده ای تشویق می شوی، لذت می بری و مفید واقع شدی، چشم هایت را باز کنی و به چرخش پنکه ها نگاه بی اندازی. حرکت پنکه ها حتی قابلیت این را دارند که فاصله ی بین واقعیت و خیال را بیشتر از مقدار واقعی نشان بدهند.

خیال: یک ملاقات معمولی ( قسمت آخر)

جیغ می کشم که برمی گردی. خنثی نگاهم می کنی. چند قدم بر میدارم و نزدیک تر می شوم. جواب میدهی :" لطف داری". می پرسم:" پس فردا حله؟" . جواب می دهی :" سر معدم می سوزه". می پرسم:" مرسی". جواب می دهی:" خودم میدونم". می پرسم:" خدافظ". جواب می دهی:" باشه".

۶ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۳/۲۷
۰۱:۰۶

برای جلوگیری از حس انزجاری که ممکن است نسبت به خودتان پیدا کنید!

تلاش کنید که آدم به درد بخور یک رابطه ی خوب باشید وقتی کسی را از صمیم قلب دوست دارید. به درد آدمی که برای شما و رابطه تلاش می کند. یک تلاش واقعی، دلسوزانه و فداکارانه. که حتی اگر متقابلا اندیشه و سعی از شما نبیند بدون انتظار به راهش ادامه می دهد. تلاش کنید چون در غیر این صورت پشت تمام دوستت دارم های شبانه اش غمی نهفته است که در ادامه باید این موضوع را برای شما روشن کنم:" هیچ چیز گه تر از این نیست که در دنیا مخاطب اینگونه از دوستت دارم ها باشید".

 تاکید می کنم هیچ چیز!

۵ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۳/۲۴
۱۷:۳۲

آنچه از احترام نمی دانستیم و به ما آموختند!

۲۵ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۳/۲۱
۱۰:۴۳

چند ماه به اندازه ی چند سال پیر شدن

صورتش مثل عکسی از یک شهر فرو رفته در کف اقیانوس، بی احساس بود.

موراکامی!

نرگس سبز
۹۶/۰۳/۲۰
۱۶:۵۶

|قبل ها هرچیز که حس خوبی می داد بهم مینوشتمش. جدید ها یاد گرفتم از بعضی هاشون عکس هم بگیرم|

http://s8.picofile.com/file/8297348526/3BB1384B_F00B_43B8_87BA_E7E94E959391.jpg

۱۰ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۳/۱۸
۰۴:۱۴

ویلم د کونینگ

ویلم د کونینگ

از فیگوراتیو تا تصویر ذهنی

بزرگ ترین بخش تابلو، زرد است و خطوط شکسته اند. شانه ی سمت راست نامیزان است و سینه ها نامتعارف کشیده شده. پوست صورت علاوه بر رنگ پوست، مقدار متوسطی سفیدی و رگه هایی از رنگ سبز دارد. با نگاه کردن به صورت، احساسات برآمده از رنگ ها ترکیب می شوند، تاثیر یک رنگ تاثیر رنگ دیگری را خنثی می کند و تمام این ها در نهایت به ایجاد "هیجان" در مخاطب منجر می شود. خطوط شکسته و چشم های کم نور در پشت رنگ ها و شانه ی نامتعارف همگی قرار است مخاطب را به هیجان برسانند. تابلو یک نقاشی اکسپرسیونیسم است. سبکی که صرفا باعث ایجاد احساس می شود. بدون قصدی برای انتقال مفهوم یا پیامی خاص. 

تابلوی Seated Woman از آخرین آثار ویلم د کونینگ است که زن در آن، برداشت ذهن از واقعیت است. حالت گذار از فیگوراتیو تا تصویری انتزاعی.

اکسپرسیونیسم انتزاعی

از ترکیب سورئال و اکسپرسیونیسم ساخته شده. هیجانی که با انتقال مفهوم همراه است. به مکتب نیویورک مشهور شده که ویلم د کونینگ از نخستین های جریان کنشی در اکسپرسیونیسم انتزاعی ست. درک ذهنی از فضا و پدیده ها با حرکات تند قلم مو و پخش شدن رنگ ها روی تابلو شکل می گیرد. مفهوم با رنگ ها و احساسات در می آمیزد. ذهن حس را دریافت می کند و با کشف کردن و جست و جو آشنا می شود. احساسی برای ایجاد میل به تفکر. در واقع در کنار بحث بازتاب احساسات نقاش و ایجاد احساس در مخاطب، قدم بعدی انتقال لذت جستن در ذات پدیده ها و مناظر و مفاهیم اطراف ماست. 

زنان !

از معروف ترین نقاشی های دکونینگ، تصویر هایی ست که او از زن ها ارائه می دهد. نقاشی هایی که تعریف های معمول را درباره ی زن می شکند و او را به موجودی نازیبا، اهریمن و نفرت انگیر تبدیل می کند. برخلاف تمام زن هایی که دیده ایم، زن های نقاشی های دکونینگ هرگز لطافت ندارند و انگار با استفاده از ظرافت هایشان به زشتی و سیاهی تبدیل شده اند. 

نیشخند و کفش های پاشنه دار زن درون نقاشی، آن گردنبندی که درست شبیه نیشخند کریه زن دور گردنش بسته شده و چشم های بدفرم هیچ تعریف مثبتی از زن نمی دهند. پشت زن پر از رنگ های تیره و آشفته است. توده ای از تاریکی و زشتی که از بین آن ها زنی شهوانی ظاهر شده. طوری که گمان میکنی از جنس همان رنگ هاست. از جنس همان سیاهی.

۲ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۳/۱۶
۰۲:۴۶

چهلم

|به مناسبت تولد محمد ابراهیمی، که دهن من رو سرویس کرد از بس گفت بزرگ شو نرگس. تو دیگه هیجده سالت شده!|

نه سال پیش که پسر دایی مامان با قرص خودکشی کرد، زندایی فقدان بود. من عروسک صورتی خاله زهره و دوچرخه سواریِ عصر های تابستانی بودم. قابلمه پلاستیکی های یگانه و وانت آبی غریبه ای که وقتی همه فراموشم کرده بودند من را جلوی در خانه پیاده کرد. تک چراغ آویزان وسط سقف هال، زندایی مامان بود. پوستر های کهنه ی محمدرضا گلزار و هرتیک و مهستی روی دیوار های پوسیده. زردی اتاق های کوچک و تنگی کوچه های بنسبت محله های پایین تهران. زندایی، بوی کتلت بود و کاموا ها و میل بافتنی های گوشه ی کمد. غم بود. غم سبزه که با صدای قشنگی می خندید و چشم های ریزی داشت.

چهل روز بعد از مرگ آقاجون، من یک فقدانِ چهل روزه بودم. مسکن مهر هایی که پشت چنار های خیابان موقع حرکت ماشین پخش می شدند وسط آسمان شب. چنار بودم اصلا. تیر های چراغ برق، خیابان، بهار و هواکش های نمازخانه ی مدرسه. تکیه داده بودم به کابینت های آشپزخانه ی مامان بزرگ. زیر حلواهایی که زندایی پخته بود. خودش تکیه داده بود به ماشین لباس شویی. هیبت یک فقدان نه ساله را داشت. داشتم فکر می کردم ممکن است کمی هم تراس های قدیمی با نرده های زنگ زده باشم. یا فقط شاخه ای از درخت باشم. پرنده یا حتی پرواز چی؟ زندایی مامان قرص های افسردگی بود. حتی وقت هایی تشنج و دندان قروچه بود. باید همه ی سعی ت را می کردی تا بین فک بالا و پایین فاصله بی اندازی.

باید سعی ت را بکنی تا بین فک بالا و پایین فاصله بی اندازی. من داشتم فکر می کردم زندانی چطور می توانست هم حلوا بپزد و هم تا این اندازه غم باشد که دایی داد می زد باید سعی کنیم فک بالا و پایین را جدا کنیم از هم. اصلا نفهمیدیم کی صدای گریه ها قطع شد. حتی صدای ناله هم نمی آمد. فقط صدای دندان قروچه های زندانی مامان بود. فقدان هیچ وقت تمامی ندارد. حتی دردش هم تمامی ندارد. برای همین زندایی داشت وسط آشپزخانه ی مامان بزرگ می لرزید. دایی سعی می کرد با دست هایش فک های بالا و پایین را از هم جدا کند. همه ی چشم های زندایی سفید شده بودند. فکر کردن به اینکه بودن های کسی ناگهان تبدیل می شود به هیچ آدم را تبدیل به قرص های افسردگی می کند. به موجودی که وسط آشپزخانه ای که تازه طعم فقدان را چشیده بلرزد. دایی سرش را برده بود کنار گوش زندایی و آرام نجوا می کرد. مثل اینکه بگوید هیچی نیست. آرام باش. درست می شود. و یا هرچیز شبیه به آن. لرزش های زندایی با هرنجوا کم تر می شد تا وقتی بالاخره بین فک های بالا و پایین فاصله افتاد.

من گاهی خنده های از ته دل هستم و زندایی مامان هنوز قرص های افسردگی ست. ولی هر دوی ما در یک چیز مشترکیم. وقتی سیاهی چشم هایش برگشت و بدنش آرام شد، دایی به چشم هایش نگاه می کرد و می پرسید:« این حلوا ها رو خودت درست کردی؟ ماه بانو میگه تو درست کردی، ولی من که باور نمیکنم. راستشو بگو. خودمونیم. این ها رو خودت درست کردی؟» ما هر دو از بهترین صحنه های غم انگیز دنیا شدیم وقتی زندایی وسط گیجی و گریه از حرف های دایی آرام خنده اش گرفت.

۱۰ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۳/۱۳
۱۹:۱۴

کدام دختر می تواند انقدر قشنگ؟

|اگر دنیای خودت رو نسازی، دنیا تو رو میسازه. اون شکلی که خودش می خواد|*

*صنم را به خاطر یادآوری مداوم این جمله گوش میکنم: کلیک

+ عکس کاملا شخصی ست و اگر بخواهند می توانند به خاطرش اعتراض کنند. ولی تا وقتی که اتفاقی نیوفتاده این سوال را می پرسم که کدام دختر می تواند انقدر قشنگ؟

نرگس سبز
۹۶/۰۳/۱۲
۱۴:۴۲

در همسایگی وینسنت وگا، لئون، ماتیلدا و هم اتاقیِ چندشِ هولدن کالفیلد

حداقل فلاکتم طوری باشه که بشه هر از چندگاهی یه مرد نیمه لخت و تو بالکن واحد رو به رویی دید وقتی میخواد لباس هاشو پهن کنه روی بند لباس. یا صدای خنده های غمگین زن واحد کناری و با اون رژ گونه ی صورتی پررنگی که همش رو صورتش میکشه رو شنید وقتی پشت تلفن با کسی که معلوم نیست کیه صحبت میکنه. یا حداقل دید که هم اتاقی چندش هولدن چطور داره صورتشو صاف میکنه تا خیلی کول به نظر برسه ولی تیغ ریش تراشش و گند برداشته. میخوام بگم اگر قرار باشه فلاکت بکشیم بذار همین قدر رویایی باشه. با چندتا رفیق قاچاقچی و در همسایگی وینسنت وگا، لئون، ماتیلدا و هم اتاقیِ چندشِ هولدن کالفیلد. 

۲۰ نظر
نرگس سبز
۹۶/۰۳/۰۷
۰۱:۴۹

#غیر جدی

برای تصویر ماتی که به خاطر لرزش دست های عکاس، از تو روی صندلی های کافه ایست باقی مانده

و برای داف های دانشگاه هنر که عقم می گیرد بس که دوستت دارند

به قیافه ت هم نمیخورد. هیچ دختری را به رنگین کمان و درخت و هر کوفت دوست داشتنی دیگری تشبیه نکرده ای. از جزئیات، از پلک زدن ها یا پوست لب کندن ها و استخوان ترقوه کسی به عشق نرسیده ای. حتی محض رضای خدا یک بار تلاش نکردی از ویژگی منحصر به فرد دختری به طور اغراق آمیزی تعریف کنی. به آن کلاه فرانسوی و کت پشمی و کفش های چرم قهوه ای ات نمی آید. به ته ریش ها... آخ... به آن ته ریش ها و حالت چشم ها و حتی قوز روی دماغت هم نمی آید تا حالا به یکی از آن ها گفته باشی:" تو خیلی فوق العاده ای عزیزم. تو واقعا خوبی". فایده ای هم ندارد. تا همین چند روز پیش کسی بود که به من می گفت "شفق". هربار که جلوی آیینه می ایستادم از این تناقضی که بین این لقب عاشقانه و تصویر روی آیینه وجود داشت دچار حالت تهوع می شدم. جدای از آن "شفق" با آن آوای قاف چاق و بدترکیب آخرش، حتی نمی گذاشت از دوست داشته شدن هم لذتی ببرم. هرچند فقط پنجاه درصد قضیه تقصیر قاف بود. پنجاه درصد دیگر بر می گشت به درونیات خودم. شاید غروب یک روز زمستانی بود که روی ایوان خانه دلم خواست هیچ کس هیچ وقت من را دوست نداشته باشد. وحشتناک بود که تا آن لحظه جز خواهر های بزرگ ترم کسی لب هایم را نبوسیده بود، ولی آن روز روی ایوان گمان کردم دلم هیچ بوسه ی عاشقانه ای نمی خواهد. هنوز هیجده سالم هم نشده بود که همچین هیجان شیرینی در من مرد. حتی دلم نمی خواهد یک نقطه ی حساس پشت گردنم پیدا کنی برای یکی از آن بوسه های آرام که تنها کارایی شان روشن کردن ستاره های خاموش زیر پوستی اند. دلم هیچ نوع بغلی را هم نمی خواهد. حتی وقتی دستم را می گیری دلم می خواهد هیچ محبت و عشقی نباشد. لذتش مثل لذت خوردن یک بستنی شکلاتی بعد از یک وعده ی غذایی مفصل است. اشباع شده ای و فقط مزه مزه میکنی. تو هم به قیافه ات نمی آید، به آن قوز روی دماغت. که به کسی گفته باشی "شفق". مسخره و پوچ به نظر می رسد اما بیشتر از نود درصد رفتار های من تحت تاثیر هورمون های مزخرف دوران بلوغ است. اما همه خودخواهی را چیزی جدا از تاثیر هورمون ها می دانند. همین خودخواهی ای که باعث شده دلم بخواهد تنها نمود محبت در رابطه ی مان دید زدن ته ریش هایت... آخ... دید زدن ته ریش هایت باشد. این مسئله ی خودخواهی در یک رابطه ی عاشقانه مسئله ی بدیهی ای در مورد من است. همیشه به خاطر منافع خودم و لذت از دوست داشته شدن در همه ی شان حضور داشته ام. اما به گمانم غروب یک روز زمستانی بود که دلم می خواست هیچ وقت هیچ کس من را دوست نداشته باشد. تنها نمود از محبت لمس ته ریش های تو باشد و حتی بلد نباشی محض رضای خدا از نوع حرف زدنم به طور اغراق آمیزی تعریف کنی. به قیافه ات نمی خورد. برای این روز های من مناسبی. دلم می خواهد بنشینم کنارت وقتی خبر از هیچ بوسه و بغلی نیست. فقط بنشین برای من سیگار بکش... آخ از آن ته ریش هایت!

۲۰ نظر
نرگس سبز